ترانه ی وبلاگ نویس را بیشتر از ترانه ی بازیگر دوست دارم ، پست آخرش نشان داد که در موردش اشتباه نمیکردم ، او با بقیه فرق داشت و دارد .
نسل بر باد رفته
آگوست 19, 2009 روی 11:45 ق.ظ (عمومی)
در تعریف ف.ا.ح.ش.ه آمده است :
« کسی که عمل نامشروع ز.ن.ا را در ازای پول و یا از روی لذت به تعداد دفعات مختلف انجام دهد »
با تعریف کاری ندارم ، معتقدم همه ی ما آدمها (منظورم از همه، مرد و زن و تمام گونه های بشر است ) به نوعی ف.ا.ح.ش.ه هستیم ، فقط قیمتهایمان با هم فرق دارد ، همه ی ما کاری را در ازای پولی انجام میدهیم ، بعضی از ما از این کار لذت میبریم ، بعضی از ما به خاطر شرایط مجبوریم به این کار تن دهیم و چه بسا حتی از آن متنفر باشیم ، ف.ا.ح.ش.گ.ی سرنوشت محتوم همه ی ماهایی است که به این دنیا می آییم و در زندگی غرق میشویم ، واقعیتی است که باید بدانیم و با آن روبرو بشویم، همه ی ماها ف.ا.ح.ش.ه هستیم ، ف.ا.ح.ش.ه.ه.ا.ی.ی با چهره های مهربان ، زیبا ، گول زننده ….
فقط غلظت ف.ا.ح.ش.گ.ی در میان ما آدمها متفاوت است ، بعضی ها ف.ا.ح.ش.ه هستند و عده ی دیگری ف.ا.ح.ش.ه.ت.ر. خبرنگارها و روزنامه نگار ها در دسته ی دوم قرار میگیرند.
کلمات گلهایی هستند از هیچ، عاشق تو هستم
آگوست 12, 2009 روی 9:15 ب.ظ (ادبیات وشعر)
« یک زن بدبخت » سومین کتابی بود که از براتیگان خواندم ، دو سال پیش توی نمایشگاه «در رویای بابل » را خریدم و خواندم و از همان موقع تبدیل به یکی از طرفداران براتیگان شدم ، «صید قزل آلا در آمریکا » را هم پارسال خریدم و بعداز خواندنش از متعصبان براتیگان شدم ، اما کتاب آخری حکایت دیگری داشت ، اسم براتیگان را که روی کتاب دیدم بی درنگ خریدمش ، اما ای کاش دیرتر میخریدمش!
براتیگان « یک زن بدبخت » را دو سال قبل از خودکشی خود نوشته است ، حتی اگر این موضوع را ندانی هنگام خواندن کلمه به کلمه ی کتاب متوجه میشوی که یک آدم شوخ و طناز در حال مرگ اینها را نوشته است.
«یک زن بدبخت» یک سفرنامه ی داستانی و پیشنهادی در سفرنامه نویسی است. زن بدبختِ این کتاب که خود را در اتاقش حلق آویز کرده و براتیگان از بخت بد، ظاهراً مدتی در اتاق او زندگی می کرده و ناگزیر در بستر او می خوابیده است، در گستره ی اثر در حد نشانه ای از مرگ خواهی نویسنده و درگیری او با مرگ فرازمی آید. از سوی دیگر این کتاب «تقویم سفر مردی در طی چند ماه اززندگی اوست» و به این جهت در خط سفر اتفاق می افتد و نمایانگر زندگی نویسنده ای است که در سال های آخر زندگانی اش آمریکا را درمی نوردد و حتی گذرش به آلاسکا و هاوایی هم می افتد. براتیگان بخش عمده ای از این کتاب را در رستوران ها و کافه ها و چند فصل پایانی داستان را در مزرعه اش در مونتانا نوشته است. در فصل پایانی داستان، براتیگان به تأکید به این نکته اشاره دارد که کتاب را فقط یک بار از اول تا آخر خوانده است. ممکن است این امر واقعاً حقیقت داشته باشد. زیرا نویسنده چنان که خواهید دید در برخی جاها وعده هایی به خواننده می دهد، اما خلف وعده می کند. معلوم نیست این بی دقتی،نوعی ترفند و بازی با خواننده و جزو طرح داستان است یا از روی بی انگیزگی و بی اعتقادی و بی حوصلگی نویسنده در دو سال آخر زندگی اش روی داده است.(به نقل از مترجم )
براتیگان در این کتاب بر خلاف نوشته های قبلی خود در عین طنازی تلخ و بی حوصله است، حتی میشود گفت خسته است ، و این خستگی در لابه لای کلمات داستان موج میزند، براتیگان در حالی که خودش را گم کرده بود این داستان را مینویسد ، به عبارت دیگر او در این داستان دارد به دنبال خودش میگردد ،به دنبال خودی که گم کرده است، در جایی از داستان میگوید:
«زندگی عاطفی ساده ای داشتم و در اغلب موارد وقتی زندگی عاطفیم ساده است یک معنی اش این است که اصلا زندگی عاطفی ندارم.سعی میکنم به مشکلات عاطفی بی اعتنا باشم.اما مشکلات سر وقت می آیند و من در شب های درازی که بی خوابی به سرم می زند از خودم می پرسم چه اتفاقی افتاد که تسلطم را بر چیزهای بنیادینی که به کار دل ربط دارد از دست داده ام ؟»
* توضیح عنوان پست : شعری از براتیگان
اوتیسم , مارک هادون و ماجرای عجیب سگی در نیمه شب
آگوست 12, 2009 روی 8:39 ق.ظ (ادبیات وشعر)
«ماجرای عجیب سگی در نیمه شب » یک داستان جنایی است ، اما نه یک داستان جنایی ساده با یک کارآگاه نخبه و باهوش نظیر شرلوک هلمز ، بلکه داستانی استثنائی با کارآگاهی مبتلا به بیماری اوتیسم.
کریستوفر نوجوانی مبتلا به سندرم اوتیسم است.او به علت این بیماری خاص از درک مسائل عادی زندگی عاجز است ، اما هوش فوق العاده ای دارد و دنیا را دیگرگونه میبیند . ماجرا با کشته شدن سگی در همسایگی آن ها آغاز میشود و کریستوفر سعی میکند که قاتل سگ را با ابتکارات منحصر به فرد خویش بیاید.
«هفت دقيقه از نيمه شب گذشته بود. سگه، روي چمن جلوي خانة خانم شيرز دراز کشيده بود. چشمهايش بسته بود. انگار حدقههايش به اطراف ميچرخيد. مثل اوقاتي که سگها خواب ميبينند دارند دنبال گربه ميکنند، اما سگه نه ميدويد و نه خواب بود. مرده بود.»(صفحه ی ۱۰)
ما در این داستان با کریستوفر همراه میشویم و دنیا را از دید او میبینیم.او در طی کشف راز قتل سگ متوجه میشود که مادرش نیز نمرده است . اسم داستان برگرفته از یکی از داستانهای معروف شرلوک هولمز است ، حتی خود کریستوفر هم به این داستان اشاره میکند.
فصلهای کتاب برخلاف کتابهای دیگر به جای اعداد طبیعی با اعداد اول شروع میشوند ، خود کریستوفر در این باره میگوید:
«فصلهای کتاب را معمولا با اعداد اصلی شماره گذاری میکنند :1، 2، 3، 4، 5، 6و …اما من تصمیم گرفته ام که فصلهای کتابم را با اعداد اول مثل 2، 3، 5، 7، 11، 13و…شماره گذاری کنم چون اعداد اول را دوست دارم.
…..اعداد اول اعدادی هستند که پس از بیرون کشیدن همه آن اعداد به دست می آیند و من فکر میکنم اعداد اول درست مثل زندگی هستند .آنها خیلی منطقی هستند اما هیچ وقت نمیتوانید فرمول شان را کشف کنید حتی اگر وقت خود را با فکر کردن به انها سپری کنید.» ( صفحه ی 28 و 29 )
داستان پر است از توصیفهای ساده و جملات بکر :
_ ممکن است کسی پیدا شود که 5698 بار پشت سر هم شیر بیاورد و با خودش فکر کند که آدم استثنائی است در صورتی که واقعا این طور نیست چون از طرف دیگر میلیونها آدم دیگر هستند که 5698 بار شیر نیاورده اند. (صفحه ی 259)
_ آدمهایی که به خدا اعتقاد دارند فکر میکنند خدا به این علت انسان را در زمین قرار داده چون بهترین حیوانات است و اشرف مخلوقات است .اما انسانها نیز نوعی حیوان هستند و به مرور زمان به حیوان دیگری تبدیل میشوند و آن حیوان باهوش تر خواهد بود و انسان را در باغ وحش خواهد گذاشت .همانطور که ما شامپانزه ها و گوریل ها را در باغ وحش میکذاریم . و یا اینکه انسانها مبتلا به یک بیماری میشوند و در اثر آن میمیرند و نسلشان منقرض میشود و یا اینکه آن قدر آلودگی ایجاد میکنند که سرانجام خودشان قربانی آن میشوند .و در چنین حالتی تنها حشرات در دنیا به حیات خود ادامه خواهند داد و آنها اشرف مخلوقات خواهند شد.(صفحه ی 261)
_ میدانستم قول دادن به کسی به چه معنا بود .باید بگویی که دیگر کاری را دوباره انجام نمیدهی و هرگز هم نباید آن کار را انجام دهی چون در غیر این صورت قولت تبدیل به یک دروغ میشود .(صفحه ی 88)
_ دوست داشتن یک نفر یعنی کمک کردن به او وقتی توی دردسر بیفتد و مراقبت از او و گفتن حقیقت به او.(صفحه ی 145)
_خیلی از بچه های مدرسه مان خنگ هستند ولی من اجازه ندارم آنها را خنگ صدا بزنم اگر چه این همان چیزی است که آنها هستند .در عوض باید بگویم که آنها مشکلات یادگیری و نیازهای ویژه ای دارند و به عبارتی دیگر کودکان استثنائی هستند .اما این حرف احمقانه است و همه ، مشکلات یادگیری دارند چون یاد گرفتن زبان فرانسه و درک نظریه نسبیت چیز مشکلی است و همینطور همه ، نیازهای ویژه ای دارند مثل پدر که باید همیشه یک بسته از آن قرصهای قند رژیمی را همراه خودش داشته باشد و در قهوه اش بریزد تا چاق نشود و یا خانم پیترز که یک سمعک بژ رنگ توی گوشهایش گذاشته است و یا سیوبان عینکی میزند که آنقدر شیشه هایش کلفت است که اگر آن را یک لخظه به چشمت بزنی سر درد میگیری و جالب این جاست که هیچ کدام از این آدمها استثنائی نیستند گر چه نیازهای ویژه ای دارند.(صفحه ی 79)
مسیح بر روی ویلچر
آگوست 8, 2009 روی 8:20 ب.ظ (ادبیات وشعر)
خیابان خلوت بود ٬ تا دور دستها کسی دیده نمی شد٬ ناگهان صدایی آمد ٬همینطوری که داشت سرش را بر میگرداند ٬ یکهو فکری به ذهنش رسید٬ باید همه چیز را تمام کند ٬ تصمیمش را همان لحظه گرفت ٬ از جیبش کاغذی در آورد و رویش نوشت:
من/تنها بودم/با بودن تو هم/تنهاتر شدم/سرنوشت من/همانی که روی پیشانی ام /هک شده/همین است/تنهایی/من با همه هستم /اما جزئشان نیستم /تمام!
کاغذ را همان جای همیشگی گذاشت ٬ آرام ویلچرش را حرکت داد ٬ همان لحظه خیابان پر از نور شد ٬ ماشینی از کنارش رد شد ٬ مسیح لبخندی زد و مسیرش را ادامه داد.
هدیه ی من
آوریل 4, 2009 روی 6:54 ق.ظ (مناسبتی)
لیلا وزینی :
الان دارم عکسامونو میبینم…
توچشماش نیگا میکنم !
فک میکردم کوچولو باشه …
آخه اینقدرعکس های کوچولو کوچولو تو وبش میذاشت که فکرمیکردم کوچولو باشه !
اولین بار که دیدمش ، کلی جاخوردم …. ! چه خانومی بودن این هدیه خانم ما !
قدش ازمنم بلند تره !
کف دستاش همیشه خیسه !
تو خواب خرو پف نمیکنه !
وول نمیخوره !
وقتی بخواهد خیلی حرف بزنه اما نتونه فقط نیگاهت میکنه وتو میخواهی خودتو بزنی تا بلکه زبونش باز بشه وبگه چی تو دلش میگذره !
هدیه واسه تو هدیه است ..واسه یکی دیگه هم هدیه است …واسه همه هدیه است …
اما با خودخواهی تموم میگم هدیه تنها هدیه ی منه !
آره …
این روزها فقط فاصله ام ازش زیاد شده … فاصله ایی که عذابم میده !
اما…هدی …همیشه هدیه ی منه !
هدیه ی خوبم …
دوهفته اس دارم فکرمیکنم که امروز روز تولدت رو چه جور تبریک بگم !
اما الان فقط میخواهم یه چیز رو تقدیمت کنم !
یه غروب …کناردوتا دریا ویه دشت …
دریایی که رو به رومون بود و دریایی چشمات که منو غرق خودش کرده بود ….ودشت آغوشت …
میخواهم تقدیم کنم تمام بغض شادی وخنده هام رو ….
میخواهم تقدیم کنم…یه آتیش کوچولو …کنار دریا…
من .. تو …وهمه ی اونهایی که دوست داشتی کنارش باشن …
میخواهم تقدیم کنم تموم شادی اون روز رو … که دور نیست …
هدی…
دومین تولدته که پیشتم …
چند سال دیگه …
رویه صندلی نشستم … دارم دفترخاطراتم رو ورق میزنم …صدای گنگ رادیو رو میشنوم …پنجره روبه روم بازه ونسیم خنکی میزنه …سرمو میارم بالا … تورو میبینم که داری توبالکن به گلدون ها آب میدی و واسه گنجیشک ها غذا میذاری ….
آخه تو نه از زمینی نه ازآسمان …
تو یک فرشته ایی…
فرشته ایی که بالش رو برای پرواز به همه هدیه میده ….
یک هدیه ی به تمام عیار
بیشتراز تموم دنیا دوستت دارم …
تولدت مبارک عشق من..
احمدرضا توسلی:
“از آسمون ریسمون بافتن خوشم نمیاد… فکر می کنم یه حس هایی رو میکشه…خب تو هم فروردینی هستی… پس میشه ساده بهت گفت:
تولدت مبارک!
همین.”
مینا:
خوب سخته یه کم…تعریف…توصیف…تبریک…!
بگم آبجیه خوب…هدیه ی خوب …خب تکراریه!
بگم 120 ساله شی …تکراریه (کمه!)
بوی عید میاد….
یک سال پیش ، همین روزا بود ….خیلی چیزا هنوز خیلی دوره ، اما خدا که هست ، روزا که هست ، فردا که هست …
که واقعنی احساس من باشه ؟چند تا ماچ بگم – اونم روز تولدت – تا جبران همه بودنا و خوب بودنا بشه ؟
اما نه ، به قول یکی ، دوست دارم یه جمله نیست ، چند تا واژه ی خوش آهنگ نیست ، یه دنیا احساسه ، اصلا یه دنیاست ….پس دوست دارم هوارتا !
حسین جعفریان :
دو سال پیش بود (شاید هم سه سال ) تازه داشتم وبلاگ نویسی رو شروع میکردم ، حسرت نداشتن آبجی در این بیست سال اونقدر برام سخت بود که برای هر کسی کامنت میزاشتم یک پیشوند آبجی مینوشتم ، همه رو آبجی صدا میکردم ، اما گذشت و گذشت ، بعدا فهمیدم این کاری که من میکنم اصلا درست نیست ، هر کسی نمیتونه آبجی من باشه ، یعنی هر کسی لیاقت نداره بهش بگم آبجی !
تا اینکه هدیه اومد ، اونقدر اومد و رفت و اونقدر رفتم پیشش که شد آبجیه من !
وقتی با هم حرف میزنیم و یک هو بر میگیرده میگه :داداااااااش!
قند تو دلم آب میشه و میگم :جانم!
هدیه به من فهموند که یک آبجی واقعی چطوریه !
الان دیگه حسرت داشتن آبجی رو نمیخورم چون هدیه رو دارم .
هدیه بهم فهموند آبجی یعنی اینکه نصف شبی وقتی بد خواب شدی ، بالشتکت رو برداری و بری اتاق داداشی ، در رو باز کنی ، بری تو رختخوابش ، بغلش کنی و بخوابی !
هدیه بهم فهموند که داداش یعنی اینکه صبح بلند بشی و ببینی یکی تو بغلته ، و بعد چشمات رو بمالی و ببینی عزیزترین آبجیته ، و بعد ببوسیش و اون بگه :داداش !اذیت نکن ، بزار بخوابم !وگرنه موهاتو میکشما ! و بعد سرش را بگذارد روی سینه ات و بخوابد .
الان که دارم مینویسم اشک ها همینطوری دارند میریزند ، واقعا خوشحالم که هدیه رو دارم ، هدیه تنها آبجی واقعیه منه ، تا آخر عمر ….
آبجی کوچولوی شیطون دوست دارم
ماچ ماچ ……
شب تابستان
مارس 27, 2009 روی 7:23 ق.ظ (عمومی)
بعضی یادداشتها هستند که حاصل یک اتفاق و یک حس خاص هستند سعی میکنم آن یادداشتها را جایی ثبت کنم تا هیچ وقت فراومششان نکنم ، یادداشت زیر هم جز همانهایی است که خیلی دوستشان دارم :
امروز بیست و سوم اسفند ماه است ٬ احتمالا یک سال قبل هم امروز بیست و سوم بود ٬ و شاید سال بعد و سالهای دیگر هم امروز بیست و سوم باشد ٬ هی پسر !یک لحظه فکر کن ؟ چه تکرار ملال آوری دارد این همه سال و سالهایی که میگذرند ٬ ذهنم توان این همه تحلیل دایره وار و پیچیده را ندارد . فقط سعی میکنم حسرت نخورم ٬ به قول ناظم حکمت :
حسرت روزهای رفته را نمیخورم
-جز یک شب تابستان که حسابش جداست -
زلف یار
مارس 24, 2009 روی 4:32 ب.ظ (دو کلمه حرف حساب)
حافظ !اندیشه کن از نازکی خاطر یار
برو از درگهش این ناله و فریاد ببر
بهاریه
مارس 19, 2009 روی 8:57 ق.ظ (مناسبتی)
پشت کامپیوتر مینشینم ، احمد کایا دارد میخواند :
داغلارا چم دوشنده
بلبله گان دوشنده
روحوم بدن ده اوینار
یادیما سن دوشنده
بو گالا داشلی گالا
جینگیلی داشلی گالا
گورخارام یار گئچ گله
گوزلریم یاشلی گالا
گیزیل گول اولمایایدی
سارالیپ سولمایایدی
بیر آیریلیخ بیر اولوم
هچ بیری اولمایایدی
بو گالا داشلی گالا
جینگیلی داشلی گالا
گورخارام یار گلمیه
گوزلریم یاشلی گالا
به انتهای سال که میرسیم بین وبلاگ نویسها رسم است که بهاریه بنویسند ، ولی دوست ندارم مثل سایر وبلاگ نویسها بنویسم که :هوا خوب و خوش است و دارد عید میشود، ماهیها و سفره ی هفت سین را آماده کرده ایم و ….. و از این مزخرفات تکراری ، البته اعتراف میکنم که در این چند سالی که دست به قلم برده ام خودم چند باری از این بهاریه ها نوشته ام ، اما الان ترجیح میدهم تغییری در بهاریه نوشتنم ایجاد کنم ، اینبار دوست دارم در مورد سال 1387 بنویسم :
سال 1387 روزهای خوب و بد زیادی را برایم رقم زد ، روزهایی که الان دیگر تبدیل به خاطرات تلخ و شیرین گذشته شده اند . سال را 1387 را میتوانم نقطه ی عطفی در زندگیم قلمداد کنم ، مهمترین اتفاق زندگی من در این سال رخ داد .
چه کسی فکرش را میکرد من در این سال دختر رویاهایم را پیدا کنم ؟ چه کسی فکرش را میکرد من امسال عشق واقعی را با تک تک سلولهای بدنم لمس میکنم ؟چه کسی فکرش را میکرد پسردایی با آن وضعیت ازدواج کند ؟چه کسی فکرش را میکرد در این سال دختر عمه ای که تا چند سال پیش خودش بچه بود امسال حامله شود ؟چه کسی فکرش را میکرد من با این همه تغییرات ناگهانی بتوانم اندیشه ی سبز را یک ساله کنم ؟چه کسی فکرش را میکرد من امسال آبجی هدیه را پیدا کنم و لذت داشتن یک خواهر واقعی را بچشم ؟چه کسی فکرش را میکرد امسال یکی را که هم همذات خودم است ، مثل خودم فکر میکند ، و خیلی شبیه من است را پیدا کنم ؟ چه کسی فکرش را میکرد من امسال با قل مهربانم آشنا شوم ؟و….
هر طور که فکر میکنم میبینم فکر نمیکردم این همه اتفاق قرار است برایم اتفاق بیفتد .اتفاقهایی که به من برای رسیدن به بلوغ فکریم کمک بسیاری کردند .
امسال با اندیشه های گوناگونی آشنا شدم ، آدمهایی مانند هرز ، خانواده ی توده کشت ، عطیه ، واکسی ، ثمین، سم عزیز، احمدرضای دوست داشتنی و خیلیهای دیگر که به اندازه ی سالهای عمرم از آنها یاد گرفته ام .
سال 1387 را با تمام اتفاقات تلخی که گذشت دوست دارم ، هر چند در آن با احمق ترین آدمهای عمرم برخورد کردم ، هر چند با دروغگوهای کثیفی آشنا شدم ، اما اعتراف میکنم که تجربه کردن تمام اینها می ارزید . سال 1387 را هرگز فراموش نمیکنم ، و دوست دارم هیچ وقت تمام نشود .
امیدوارم نوروزی واقعی را تجربه کنید ، حرفی ندارم جز چند بیتی از حافظ شیرازی که تقدیم میکنم به شما:
اوقات خوش آن بود که با دوست بسر رفت
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود
خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین
افسوس که آن گنج روان رهگذری بود
خود را بکش ای بلبل از این رشک که گل را
با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از یمن دعای شب ورد سحری بود

+اینجا را هم بخوانید بد نیست !