«بهترین روزگار و بدترین ایام بود.دوران عقل و زمان جهل بود .روزگار اعتقاد و عصر بی باوری بود.موسم نور و ایام ظلمت بود.بهار امید بود و زمستان نا امیدی.همه چیز در پیش روی گسترده بود و چیزی در پیش روی نبود، همه به سوی بهشت می شتافتیم و همه در جهت عکس ره میسپردیم _ الغرض ، آن دوره چنان به عصر حاضر شبیه بود که بعضی مقامات جنجالی آن ، اصرار داشتند در اینکه مردم باید این وضع را ، خوب یا بد ، در سلسله ی مراتب قیاسات ، فقط با درجه ی عالی بپذیرند.»
اینها را چارلز دیکنز در فصل ابتدایی « داستان دو شهر » در توصیف انگلستان سال 1775 مینویسد ، عجیب نیست ؟ این توصیفات به نظرتان خیلی آشنا نمی آیند ؟