خیابان خلوت بود ٬ تا دور دستها کسی دیده نمی شد٬ ناگهان صدایی آمد ٬همینطوری که داشت سرش را بر میگرداند ٬ یکهو فکری به ذهنش رسید٬ باید همه چیز را تمام کند ٬ تصمیمش را همان لحظه گرفت ٬ از جیبش کاغذی در آورد و رویش نوشت:
من/تنها بودم/با بودن تو هم/تنهاتر شدم/سرنوشت من/همانی که روی پیشانی ام /هک شده/همین است/تنهایی/من با همه هستم /اما جزئشان نیستم /تمام!
کاغذ را همان جای همیشگی گذاشت ٬ آرام ویلچرش را حرکت داد ٬ همان لحظه خیابان پر از نور شد ٬ ماشینی از کنارش رد شد ٬ مسیح لبخندی زد و مسیرش را ادامه داد.
فاطمه گفت،
آگوست 9, 2009 در 5:55 ق.ظ
سلام
داستانک زیبایی بود.
نوع پرداختش و سادگیش قابل تحسینه…
…
کتاب من گنجشک نیستم، جای نقد داره اینکه بگیم افتضاح بود یه جورایی یه کلی نگری و به عبارتی بی انصافیه!
کتابی بود که میشه گفت نقاط ضعف زیادی داشت.
اما من فقط دنبال جملاتی بودم توش که ارزش واقعی خونده شدن رو دارن!
…
یه هر حال هر کسی نظری داره!
نون اوّل نامه.. گفت،
آگوست 9, 2009 در 6:45 ق.ظ
چند وقت پیش یاد اینجا افتاده بودم که چرا اپ نمی شه.. قدیما بیشتر ارجاع می دادی به این وبلاگ..
در مورد پست؛ من اینجوری دوست ندارم ولی..
امیرحسین گفت،
آگوست 9, 2009 در 7:38 ق.ظ
حسین جون ممنون از لطفت. در ضمن تبریک که تو هم برگشتی.
آقا جسارت نباشه ولی هک رو با ح حوله مینویسن. در ضمن داستان جالبی بود.
نیلوفر گفت،
آگوست 9, 2009 در 11:55 ق.ظ
تنهاست
مثل من
دروغگوی خوش حافظه گفت،
آگوست 9, 2009 در 12:15 ب.ظ
welcome back!
امیرحسین گفت،
آگوست 9, 2009 در 7:08 ب.ظ
حسین وبلاگم رو عوض کردم. آدرسش رو گذاشتم، دیگه به سرویس های ایرانی نمیشه اعتماد کرد. دوران اعتماد گذشت!
مهدی صالح پور گفت،
آگوست 10, 2009 در 1:37 ب.ظ
سلام…
اینجا رو به خاطر باکلاسی اش دوس دارم!
خیلی باحاله!!!
…
اون جمله های کوتاه وسط اش رو احساس می کنم یه جا دیدم…
جایی میان ابرها گفت،
آگوست 10, 2009 در 8:24 ب.ظ
من با همه هستم /اما جزئشان نیستم /تمام!
تمام…
کارامد گفت،
آگوست 11, 2009 در 6:52 ق.ظ
با بودن تو تنهام و بی بودن تو تنهاتر