«ماجرای عجیب سگی در نیمه شب » یک داستان جنایی است ، اما نه یک داستان جنایی ساده با یک کارآگاه نخبه و باهوش نظیر شرلوک هلمز ، بلکه داستانی استثنائی با کارآگاهی مبتلا به بیماری اوتیسم.
کریستوفر نوجوانی مبتلا به سندرم اوتیسم است.او به علت این بیماری خاص از درک مسائل عادی زندگی عاجز است ، اما هوش فوق العاده ای دارد و دنیا را دیگرگونه میبیند . ماجرا با کشته شدن سگی در همسایگی آن ها آغاز میشود و کریستوفر سعی میکند که قاتل سگ را با ابتکارات منحصر به فرد خویش بیاید.
«هفت دقيقه از نيمه شب گذشته بود. سگه، روي چمن جلوي خانة خانم شيرز دراز کشيده بود. چشمهايش بسته بود. انگار حدقههايش به اطراف ميچرخيد. مثل اوقاتي که سگها خواب ميبينند دارند دنبال گربه ميکنند، اما سگه نه ميدويد و نه خواب بود. مرده بود.»(صفحه ی ۱۰)
ما در این داستان با کریستوفر همراه میشویم و دنیا را از دید او میبینیم.او در طی کشف راز قتل سگ متوجه میشود که مادرش نیز نمرده است . اسم داستان برگرفته از یکی از داستانهای معروف شرلوک هولمز است ، حتی خود کریستوفر هم به این داستان اشاره میکند.
فصلهای کتاب برخلاف کتابهای دیگر به جای اعداد طبیعی با اعداد اول شروع میشوند ، خود کریستوفر در این باره میگوید:
«فصلهای کتاب را معمولا با اعداد اصلی شماره گذاری میکنند :1، 2، 3، 4، 5، 6و …اما من تصمیم گرفته ام که فصلهای کتابم را با اعداد اول مثل 2، 3، 5، 7، 11، 13و…شماره گذاری کنم چون اعداد اول را دوست دارم.
…..اعداد اول اعدادی هستند که پس از بیرون کشیدن همه آن اعداد به دست می آیند و من فکر میکنم اعداد اول درست مثل زندگی هستند .آنها خیلی منطقی هستند اما هیچ وقت نمیتوانید فرمول شان را کشف کنید حتی اگر وقت خود را با فکر کردن به انها سپری کنید.» ( صفحه ی 28 و 29 )
داستان پر است از توصیفهای ساده و جملات بکر :
_ ممکن است کسی پیدا شود که 5698 بار پشت سر هم شیر بیاورد و با خودش فکر کند که آدم استثنائی است در صورتی که واقعا این طور نیست چون از طرف دیگر میلیونها آدم دیگر هستند که 5698 بار شیر نیاورده اند. (صفحه ی 259)
_ آدمهایی که به خدا اعتقاد دارند فکر میکنند خدا به این علت انسان را در زمین قرار داده چون بهترین حیوانات است و اشرف مخلوقات است .اما انسانها نیز نوعی حیوان هستند و به مرور زمان به حیوان دیگری تبدیل میشوند و آن حیوان باهوش تر خواهد بود و انسان را در باغ وحش خواهد گذاشت .همانطور که ما شامپانزه ها و گوریل ها را در باغ وحش میکذاریم . و یا اینکه انسانها مبتلا به یک بیماری میشوند و در اثر آن میمیرند و نسلشان منقرض میشود و یا اینکه آن قدر آلودگی ایجاد میکنند که سرانجام خودشان قربانی آن میشوند .و در چنین حالتی تنها حشرات در دنیا به حیات خود ادامه خواهند داد و آنها اشرف مخلوقات خواهند شد.(صفحه ی 261)
_ میدانستم قول دادن به کسی به چه معنا بود .باید بگویی که دیگر کاری را دوباره انجام نمیدهی و هرگز هم نباید آن کار را انجام دهی چون در غیر این صورت قولت تبدیل به یک دروغ میشود .(صفحه ی 88)
_ دوست داشتن یک نفر یعنی کمک کردن به او وقتی توی دردسر بیفتد و مراقبت از او و گفتن حقیقت به او.(صفحه ی 145)
_خیلی از بچه های مدرسه مان خنگ هستند ولی من اجازه ندارم آنها را خنگ صدا بزنم اگر چه این همان چیزی است که آنها هستند .در عوض باید بگویم که آنها مشکلات یادگیری و نیازهای ویژه ای دارند و به عبارتی دیگر کودکان استثنائی هستند .اما این حرف احمقانه است و همه ، مشکلات یادگیری دارند چون یاد گرفتن زبان فرانسه و درک نظریه نسبیت چیز مشکلی است و همینطور همه ، نیازهای ویژه ای دارند مثل پدر که باید همیشه یک بسته از آن قرصهای قند رژیمی را همراه خودش داشته باشد و در قهوه اش بریزد تا چاق نشود و یا خانم پیترز که یک سمعک بژ رنگ توی گوشهایش گذاشته است و یا سیوبان عینکی میزند که آنقدر شیشه هایش کلفت است که اگر آن را یک لخظه به چشمت بزنی سر درد میگیری و جالب این جاست که هیچ کدام از این آدمها استثنائی نیستند گر چه نیازهای ویژه ای دارند.(صفحه ی 79)