آگوست 31, 2009 در 3:28 ب.ظ (ادبیات وشعر)
«بهترین روزگار و بدترین ایام بود.دوران عقل و زمان جهل بود .روزگار اعتقاد و عصر بی باوری بود.موسم نور و ایام ظلمت بود.بهار امید بود و زمستان نا امیدی.همه چیز در پیش روی گسترده بود و چیزی در پیش روی نبود، همه به سوی بهشت می شتافتیم و همه در جهت عکس ره میسپردیم _ الغرض ، آن دوره چنان به عصر حاضر شبیه بود که بعضی مقامات جنجالی آن ، اصرار داشتند در اینکه مردم باید این وضع را ، خوب یا بد ، در سلسله ی مراتب قیاسات ، فقط با درجه ی عالی بپذیرند.»
اینها را چارلز دیکنز در فصل ابتدایی « داستان دو شهر » در توصیف انگلستان سال 1775 مینویسد ، عجیب نیست ؟ این توصیفات به نظرتان خیلی آشنا نمی آیند ؟
10 دیدگاه
آگوست 25, 2009 در 9:57 ق.ظ (سینما)
در یکی از سکانس های ابتدایی فیلم «اتوبوسی به نام هوس » وقتی اولین بار استنلی کوالسکی (با بازی خیره کننده مارلون براندوی جوان ) و بلانچ( با بازی تحسین کننده و فوق العاده ی ویولین لی ) همدیگر را ملاقات میکنند ، استنلی میگوید:
I never met a dame yet that didn’t know if she was good-looking or not without being told, and there’s some of them that give themselves credit for more than they’ve got
این یک اصل و قاعده ی کلی است ، هنوز که هنوز است میتوان _هرجایی _ نمونه های بی شمارش را یافت.
8 دیدگاه
آگوست 23, 2009 در 1:02 ب.ظ (عمومی)
فکرکه میکنم میبینم تمام دغدغه های ذهنی مرا همین سوال یک کلمه ای تشکیل داده است ، و مساله وقتی ناامید کننده تر میشود که متوجه میشوم تعداد این چراها در زندگی من به صورت یک تصاعد هندسی در حال افزایش هستند.
9 دیدگاه
آگوست 21, 2009 در 6:39 ب.ظ (ادبیات وشعر)
« از اصول معتبر زندگی لنی یکی این بود که هر وقت با چیزی مخالف بود بگوید :موافقم. چون کسانی که عقاید احمقانه شان را ابراز میکنند اغلب بسیار حساسند.هر قدر عقاید کسی احمقانه تر باشد کمتر باید با او مخالفت کرد. باگ میگفت : حماقت بزرگترین نیروی روحانی تمام تاریخ بشریت است .میگفت: باید در برابر آن سر تعظیم فرود آورد٬چون همه جور معجزه ای از آن ساخته است.»
(خداحافظ گاری کوپر نوشته ی رومن گاری ترجمه ی سروش حبیبی صفحه ی ۳۷)
3 دیدگاه
آگوست 21, 2009 در 10:10 ق.ظ (عمومی)
ترانه ی وبلاگ نویس را بیشتر از ترانه ی بازیگر دوست دارم ، پست آخرش نشان داد که در موردش اشتباه نمیکردم ، او با بقیه فرق داشت و دارد .
3 دیدگاه
آگوست 19, 2009 در 11:45 ق.ظ (عمومی)
در تعریف ف.ا.ح.ش.ه آمده است :
« کسی که عمل نامشروع ز.ن.ا را در ازای پول و یا از روی لذت به تعداد دفعات مختلف انجام دهد »
با تعریف کاری ندارم ، معتقدم همه ی ما آدمها (منظورم از همه، مرد و زن و تمام گونه های بشر است ) به نوعی ف.ا.ح.ش.ه هستیم ، فقط قیمتهایمان با هم فرق دارد ، همه ی ما کاری را در ازای پولی انجام میدهیم ، بعضی از ما از این کار لذت میبریم ، بعضی از ما به خاطر شرایط مجبوریم به این کار تن دهیم و چه بسا حتی از آن متنفر باشیم ، ف.ا.ح.ش.گ.ی سرنوشت محتوم همه ی ماهایی است که به این دنیا می آییم و در زندگی غرق میشویم ، واقعیتی است که باید بدانیم و با آن روبرو بشویم، همه ی ماها ف.ا.ح.ش.ه هستیم ، ف.ا.ح.ش.ه.ه.ا.ی.ی با چهره های مهربان ، زیبا ، گول زننده ….
فقط غلظت ف.ا.ح.ش.گ.ی در میان ما آدمها متفاوت است ، بعضی ها ف.ا.ح.ش.ه هستند و عده ی دیگری ف.ا.ح.ش.ه.ت.ر. خبرنگارها و روزنامه نگار ها در دسته ی دوم قرار میگیرند.
12 دیدگاه
آگوست 12, 2009 در 9:15 ب.ظ (ادبیات وشعر)
« یک زن بدبخت » سومین کتابی بود که از براتیگان خواندم ، دو سال پیش توی نمایشگاه «در رویای بابل » را خریدم و خواندم و از همان موقع تبدیل به یکی از طرفداران براتیگان شدم ، «صید قزل آلا در آمریکا » را هم پارسال خریدم و بعداز خواندنش از متعصبان براتیگان شدم ، اما کتاب آخری حکایت دیگری داشت ، اسم براتیگان را که روی کتاب دیدم بی درنگ خریدمش ، اما ای کاش دیرتر میخریدمش!
براتیگان « یک زن بدبخت » را دو سال قبل از خودکشی خود نوشته است ، حتی اگر این موضوع را ندانی هنگام خواندن کلمه به کلمه ی کتاب متوجه میشوی که یک آدم شوخ و طناز در حال مرگ اینها را نوشته است.
«یک زن بدبخت» یک سفرنامه ی داستانی و پیشنهادی در سفرنامه نویسی است. زن بدبختِ این کتاب که خود را در اتاقش حلق آویز کرده و براتیگان از بخت بد، ظاهراً مدتی در اتاق او زندگی می کرده و ناگزیر در بستر او می خوابیده است، در گستره ی اثر در حد نشانه ای از مرگ خواهی نویسنده و درگیری او با مرگ فرازمی آید. از سوی دیگر این کتاب «تقویم سفر مردی در طی چند ماه اززندگی اوست» و به این جهت در خط سفر اتفاق می افتد و نمایانگر زندگی نویسنده ای است که در سال های آخر زندگانی اش آمریکا را درمی نوردد و حتی گذرش به آلاسکا و هاوایی هم می افتد. براتیگان بخش عمده ای از این کتاب را در رستوران ها و کافه ها و چند فصل پایانی داستان را در مزرعه اش در مونتانا نوشته است. در فصل پایانی داستان، براتیگان به تأکید به این نکته اشاره دارد که کتاب را فقط یک بار از اول تا آخر خوانده است. ممکن است این امر واقعاً حقیقت داشته باشد. زیرا نویسنده چنان که خواهید دید در برخی جاها وعده هایی به خواننده می دهد، اما خلف وعده می کند. معلوم نیست این بی دقتی،نوعی ترفند و بازی با خواننده و جزو طرح داستان است یا از روی بی انگیزگی و بی اعتقادی و بی حوصلگی نویسنده در دو سال آخر زندگی اش روی داده است.(به نقل از مترجم )
براتیگان در این کتاب بر خلاف نوشته های قبلی خود در عین طنازی تلخ و بی حوصله است، حتی میشود گفت خسته است ، و این خستگی در لابه لای کلمات داستان موج میزند، براتیگان در حالی که خودش را گم کرده بود این داستان را مینویسد ، به عبارت دیگر او در این داستان دارد به دنبال خودش میگردد ،به دنبال خودی که گم کرده است، در جایی از داستان میگوید:
«زندگی عاطفی ساده ای داشتم و در اغلب موارد وقتی زندگی عاطفیم ساده است یک معنی اش این است که اصلا زندگی عاطفی ندارم.سعی میکنم به مشکلات عاطفی بی اعتنا باشم.اما مشکلات سر وقت می آیند و من در شب های درازی که بی خوابی به سرم می زند از خودم می پرسم چه اتفاقی افتاد که تسلطم را بر چیزهای بنیادینی که به کار دل ربط دارد از دست داده ام ؟»
* توضیح عنوان پست : شعری از براتیگان
4 دیدگاه
آگوست 12, 2009 در 8:39 ق.ظ (ادبیات وشعر)
«ماجرای عجیب سگی در نیمه شب » یک داستان جنایی است ، اما نه یک داستان جنایی ساده با یک کارآگاه نخبه و باهوش نظیر شرلوک هلمز ، بلکه داستانی استثنائی با کارآگاهی مبتلا به بیماری اوتیسم.
کریستوفر نوجوانی مبتلا به سندرم اوتیسم است.او به علت این بیماری خاص از درک مسائل عادی زندگی عاجز است ، اما هوش فوق العاده ای دارد و دنیا را دیگرگونه میبیند . ماجرا با کشته شدن سگی در همسایگی آن ها آغاز میشود و کریستوفر سعی میکند که قاتل سگ را با ابتکارات منحصر به فرد خویش بیاید.
«هفت دقيقه از نيمه شب گذشته بود. سگه، روي چمن جلوي خانة خانم شيرز دراز کشيده بود. چشمهايش بسته بود. انگار حدقههايش به اطراف ميچرخيد. مثل اوقاتي که سگها خواب ميبينند دارند دنبال گربه ميکنند، اما سگه نه ميدويد و نه خواب بود. مرده بود.»(صفحه ی ۱۰)
ما در این داستان با کریستوفر همراه میشویم و دنیا را از دید او میبینیم.او در طی کشف راز قتل سگ متوجه میشود که مادرش نیز نمرده است . اسم داستان برگرفته از یکی از داستانهای معروف شرلوک هولمز است ، حتی خود کریستوفر هم به این داستان اشاره میکند.
فصلهای کتاب برخلاف کتابهای دیگر به جای اعداد طبیعی با اعداد اول شروع میشوند ، خود کریستوفر در این باره میگوید:
«فصلهای کتاب را معمولا با اعداد اصلی شماره گذاری میکنند :1، 2، 3، 4، 5، 6و …اما من تصمیم گرفته ام که فصلهای کتابم را با اعداد اول مثل 2، 3، 5، 7، 11، 13و…شماره گذاری کنم چون اعداد اول را دوست دارم.
…..اعداد اول اعدادی هستند که پس از بیرون کشیدن همه آن اعداد به دست می آیند و من فکر میکنم اعداد اول درست مثل زندگی هستند .آنها خیلی منطقی هستند اما هیچ وقت نمیتوانید فرمول شان را کشف کنید حتی اگر وقت خود را با فکر کردن به انها سپری کنید.» ( صفحه ی 28 و 29 )
داستان پر است از توصیفهای ساده و جملات بکر :
_ ممکن است کسی پیدا شود که 5698 بار پشت سر هم شیر بیاورد و با خودش فکر کند که آدم استثنائی است در صورتی که واقعا این طور نیست چون از طرف دیگر میلیونها آدم دیگر هستند که 5698 بار شیر نیاورده اند. (صفحه ی 259)
_ آدمهایی که به خدا اعتقاد دارند فکر میکنند خدا به این علت انسان را در زمین قرار داده چون بهترین حیوانات است و اشرف مخلوقات است .اما انسانها نیز نوعی حیوان هستند و به مرور زمان به حیوان دیگری تبدیل میشوند و آن حیوان باهوش تر خواهد بود و انسان را در باغ وحش خواهد گذاشت .همانطور که ما شامپانزه ها و گوریل ها را در باغ وحش میکذاریم . و یا اینکه انسانها مبتلا به یک بیماری میشوند و در اثر آن میمیرند و نسلشان منقرض میشود و یا اینکه آن قدر آلودگی ایجاد میکنند که سرانجام خودشان قربانی آن میشوند .و در چنین حالتی تنها حشرات در دنیا به حیات خود ادامه خواهند داد و آنها اشرف مخلوقات خواهند شد.(صفحه ی 261)
_ میدانستم قول دادن به کسی به چه معنا بود .باید بگویی که دیگر کاری را دوباره انجام نمیدهی و هرگز هم نباید آن کار را انجام دهی چون در غیر این صورت قولت تبدیل به یک دروغ میشود .(صفحه ی 88)
_ دوست داشتن یک نفر یعنی کمک کردن به او وقتی توی دردسر بیفتد و مراقبت از او و گفتن حقیقت به او.(صفحه ی 145)
_خیلی از بچه های مدرسه مان خنگ هستند ولی من اجازه ندارم آنها را خنگ صدا بزنم اگر چه این همان چیزی است که آنها هستند .در عوض باید بگویم که آنها مشکلات یادگیری و نیازهای ویژه ای دارند و به عبارتی دیگر کودکان استثنائی هستند .اما این حرف احمقانه است و همه ، مشکلات یادگیری دارند چون یاد گرفتن زبان فرانسه و درک نظریه نسبیت چیز مشکلی است و همینطور همه ، نیازهای ویژه ای دارند مثل پدر که باید همیشه یک بسته از آن قرصهای قند رژیمی را همراه خودش داشته باشد و در قهوه اش بریزد تا چاق نشود و یا خانم پیترز که یک سمعک بژ رنگ توی گوشهایش گذاشته است و یا سیوبان عینکی میزند که آنقدر شیشه هایش کلفت است که اگر آن را یک لخظه به چشمت بزنی سر درد میگیری و جالب این جاست که هیچ کدام از این آدمها استثنائی نیستند گر چه نیازهای ویژه ای دارند.(صفحه ی 79)
3 دیدگاه
آگوست 8, 2009 در 8:20 ب.ظ (ادبیات وشعر)
خیابان خلوت بود ٬ تا دور دستها کسی دیده نمی شد٬ ناگهان صدایی آمد ٬همینطوری که داشت سرش را بر میگرداند ٬ یکهو فکری به ذهنش رسید٬ باید همه چیز را تمام کند ٬ تصمیمش را همان لحظه گرفت ٬ از جیبش کاغذی در آورد و رویش نوشت:
من/تنها بودم/با بودن تو هم/تنهاتر شدم/سرنوشت من/همانی که روی پیشانی ام /هک شده/همین است/تنهایی/من با همه هستم /اما جزئشان نیستم /تمام!
کاغذ را همان جای همیشگی گذاشت ٬ آرام ویلچرش را حرکت داد ٬ همان لحظه خیابان پر از نور شد ٬ ماشینی از کنارش رد شد ٬ مسیح لبخندی زد و مسیرش را ادامه داد.
9 دیدگاه