میخواهم دو رکعت نماز ریا بخوانم واجب قربه الی الله !
هدیه ی من
آوریل 4, 2009 روی 6:54 ق.ظ (مناسبتی)
لیلا وزینی :
الان دارم عکسامونو میبینم…
توچشماش نیگا میکنم !
فک میکردم کوچولو باشه …
آخه اینقدرعکس های کوچولو کوچولو تو وبش میذاشت که فکرمیکردم کوچولو باشه !
اولین بار که دیدمش ، کلی جاخوردم …. ! چه خانومی بودن این هدیه خانم ما !
قدش ازمنم بلند تره !
کف دستاش همیشه خیسه !
تو خواب خرو پف نمیکنه !
وول نمیخوره !
وقتی بخواهد خیلی حرف بزنه اما نتونه فقط نیگاهت میکنه وتو میخواهی خودتو بزنی تا بلکه زبونش باز بشه وبگه چی تو دلش میگذره !
هدیه واسه تو هدیه است ..واسه یکی دیگه هم هدیه است …واسه همه هدیه است …
اما با خودخواهی تموم میگم هدیه تنها هدیه ی منه !
آره …
این روزها فقط فاصله ام ازش زیاد شده … فاصله ایی که عذابم میده !
اما…هدی …همیشه هدیه ی منه !
هدیه ی خوبم …
دوهفته اس دارم فکرمیکنم که امروز روز تولدت رو چه جور تبریک بگم !
اما الان فقط میخواهم یه چیز رو تقدیمت کنم !
یه غروب …کناردوتا دریا ویه دشت …
دریایی که رو به رومون بود و دریایی چشمات که منو غرق خودش کرده بود ….ودشت آغوشت …
میخواهم تقدیم کنم تمام بغض شادی وخنده هام رو ….
میخواهم تقدیم کنم…یه آتیش کوچولو …کنار دریا…
من .. تو …وهمه ی اونهایی که دوست داشتی کنارش باشن …
میخواهم تقدیم کنم تموم شادی اون روز رو … که دور نیست …
هدی…
دومین تولدته که پیشتم …
چند سال دیگه …
رویه صندلی نشستم … دارم دفترخاطراتم رو ورق میزنم …صدای گنگ رادیو رو میشنوم …پنجره روبه روم بازه ونسیم خنکی میزنه …سرمو میارم بالا … تورو میبینم که داری توبالکن به گلدون ها آب میدی و واسه گنجیشک ها غذا میذاری ….
آخه تو نه از زمینی نه ازآسمان …
تو یک فرشته ایی…
فرشته ایی که بالش رو برای پرواز به همه هدیه میده ….
یک هدیه ی به تمام عیار
بیشتراز تموم دنیا دوستت دارم …
تولدت مبارک عشق من..
احمدرضا توسلی:
“از آسمون ریسمون بافتن خوشم نمیاد… فکر می کنم یه حس هایی رو میکشه…خب تو هم فروردینی هستی… پس میشه ساده بهت گفت:
تولدت مبارک!
همین.”
مینا:
خوب سخته یه کم…تعریف…توصیف…تبریک…!
بگم آبجیه خوب…هدیه ی خوب …خب تکراریه!
بگم 120 ساله شی …تکراریه (کمه!)
بوی عید میاد….
یک سال پیش ، همین روزا بود ….خیلی چیزا هنوز خیلی دوره ، اما خدا که هست ، روزا که هست ، فردا که هست …
که واقعنی احساس من باشه ؟چند تا ماچ بگم – اونم روز تولدت – تا جبران همه بودنا و خوب بودنا بشه ؟
اما نه ، به قول یکی ، دوست دارم یه جمله نیست ، چند تا واژه ی خوش آهنگ نیست ، یه دنیا احساسه ، اصلا یه دنیاست ….پس دوست دارم هوارتا !
حسین جعفریان :
دو سال پیش بود (شاید هم سه سال ) تازه داشتم وبلاگ نویسی رو شروع میکردم ، حسرت نداشتن آبجی در این بیست سال اونقدر برام سخت بود که برای هر کسی کامنت میزاشتم یک پیشوند آبجی مینوشتم ، همه رو آبجی صدا میکردم ، اما گذشت و گذشت ، بعدا فهمیدم این کاری که من میکنم اصلا درست نیست ، هر کسی نمیتونه آبجی من باشه ، یعنی هر کسی لیاقت نداره بهش بگم آبجی !
تا اینکه هدیه اومد ، اونقدر اومد و رفت و اونقدر رفتم پیشش که شد آبجیه من !
وقتی با هم حرف میزنیم و یک هو بر میگیرده میگه :داداااااااش!
قند تو دلم آب میشه و میگم :جانم!
هدیه به من فهموند که یک آبجی واقعی چطوریه !
الان دیگه حسرت داشتن آبجی رو نمیخورم چون هدیه رو دارم .
هدیه بهم فهموند آبجی یعنی اینکه نصف شبی وقتی بد خواب شدی ، بالشتکت رو برداری و بری اتاق داداشی ، در رو باز کنی ، بری تو رختخوابش ، بغلش کنی و بخوابی !
هدیه بهم فهموند که داداش یعنی اینکه صبح بلند بشی و ببینی یکی تو بغلته ، و بعد چشمات رو بمالی و ببینی عزیزترین آبجیته ، و بعد ببوسیش و اون بگه :داداش !اذیت نکن ، بزار بخوابم !وگرنه موهاتو میکشما ! و بعد سرش را بگذارد روی سینه ات و بخوابد .
الان که دارم مینویسم اشک ها همینطوری دارند میریزند ، واقعا خوشحالم که هدیه رو دارم ، هدیه تنها آبجی واقعیه منه ، تا آخر عمر ….
آبجی کوچولوی شیطون دوست دارم
ماچ ماچ ……