آخرین روز از آخرین مرخصی

«متی. تو یه دختر کوچولویی. اما هیچ‌کس یه دختر کوچولو یا پسر کوچولو باقی نمی‌مونه. یه‌دفعه دخترای کوچولو رژ لب می‌زنن، یه‌دفعه پسرای کوچیک صورتشونو تیغ می‌زنن و سیگار می‌کشن. برای همین، بچه‌بودن خیلی کوتاهه. امروز تو ده سالته، برای دیدنم توی برف می‌دوی. آماده‌ای، کاملاً آماده‌ای که با من تا پایین خیابون اسپرینگ سورتمه‌سواری کنی. فردا تو بیست‌ساله‌ای و با چند نفر توی اتاق نشیمن نشستی و منتظری که ببرنت بیرون. یه دفعه مجبور می‌شی به باربر انعام بدی، به خاطر لباسای گرون نگران می‌شی، دخترا رو موقع ناهار می‌بینی، با خودت فکر می‌کنی چرا نمی‌تونی یه نفرو که دقیقاً مال خودته ببینی. همه‌ی اینا اتفاق می‌افته. اما نظر من، متی – اگه نظری داشته باشم، متی – اینه که: یه جورایی سعی کن به بهترین شکلی که می‌تونی زندگی کنی. چیزی به مردم بگو که فکر کنن بهترین حرف دنیاس. اگه توی کالج با یه دختر احمق هم‌اتاق شدی، سعی کن کاری بکنی که حماقتش کم بشه. اگه بیرون یه سالن تئاتر وایستادی و یه پیردختر اومد تا بهت آدامس بفروشه، اگه چیزی همراهته بهش بده. این راهشه، عزیزم. می‌تونم خیلی چیزا بهت بگم، مت، اما مطمئن نیستم که درست می‌گم یا نه.تو یه دختر کوچولویی، اما درکم می‌کنی. وقتی بزرگ شدی خیلی باهوش می‌شی. اما اگه نتونستی باهوش و یه دختر معرکه بشی، اون‌وقت اصلاً دلم نمی‌خواد ببینم که بزرگ شدی. دختر معرکه‌ای شو، مت.»

 یادداشتهای شخصی یک سرباز (نوشته ی جی .دی .سلینجر )صفحه ی 122

تا کنون 9 نظر داده شده

  1. مترسک گفت،

    مارس 8, 2009 روی 9:39 ب.ظ

    مطمئن نیستم که گفتن چنین حرف‌هایی به یه دختربچه می‌تونه درست باشه یا نه!
    به شخصه از این‌که یکی توقع معرکه بودن رو ازم داشته باشه خوشم نمی‌آد.

  2. مارس 8, 2009 روی 10:45 ب.ظ

    من از سلينجر فقط ناتور دشتت رو خوندم…كه من رو تا مدتها درگير خودش كرده بود

    سبز باشي.
    تا بعد…

  3. مارس 8, 2009 روی 10:49 ب.ظ

    با سلام ممنون از حضورتون
    عذر میخواهم که دیر می ایم و زود می روم انشا ا.. به زودی مرحمت شما دوست عزیز را جبران خواهم کرد

    بازباران باشعری از داود فتحی زاده به روز شد

    شاد باشید

  4. مارس 9, 2009 روی 8:59 ق.ظ

    سلام این کتاب مجموعه داستانه؟ اسم کتاب همینه؟


    پاسخ من :
    بله ، کتاب یادداشتهای شخصی یک سرباز مجموع چند داستان کوتاهه ، اون قسمتی هم که نوشتم قسمتهایی از داستان کوتاهی به نام (آخرین روز از آخرین مرخصی) بود .

  5. مارس 9, 2009 روی 9:07 ق.ظ

    خوب بودن سخت نیست
    حتی برای یک بچه چند ساله

  6. محمد... گفت،

    مارس 9, 2009 روی 2:02 ب.ظ

    من اون آدم بدبینم!:D

  7. مارس 10, 2009 روی 6:45 ب.ظ

    خوب ؟

  8. مارس 11, 2009 روی 6:10 ب.ظ

    سلام داداش
    بزرگ شدن دست من و تو نیست. یاد اون شعر سهراب افتادم که می گوید: ((…زندگی اجبار است))-(توی پرانتز بگم که اصلا با سهراب حال نمی کنم). تربیت خیلی مهمه. می توان بزرگ شد اما معصومیت کودکی را از دست نداد. بزرگ شدن لزوما به نشانه لاقیدی نیست. لزوما به نشانه بی اخلاق شدن نیست. البته قبول دارم که اکثریت بزرگترها این طوری هستند اما ((اکثرهم لایعلمون)).
    یا علی

  9. مارس 11, 2009 روی 6:24 ب.ظ

    بازتاب اعلام نامزدی مهندس موسوی
    یک خبر تاریخ ساز و رویکرد رسانه‌های داخلي


نظر بدهید