عشق سالهای وبا بعد از صد سال تنهایی و خاطره ی دلبرکان غمگین من، سومین کتابی بود که از مارکز خواندم. کیومرث پارسای در مقدمه نوشته است:
(( عشق سرخ است !
سرخ سرخ ،
به رنگ خون ،
به همان صلابت ،
که از عقیق زخم سینه ،
به بیرون میتراود،
و شقایق و لاله ،
بر گستره ی زمین،
میپروراند.
عشق آبی نیست !
اگر اندوهی دارد،
میرا و فانی ،
و شادیهایش اما ،
جاودانی است !
هرگز نمیمیرد ،
جان میبخشد ،
و گاهی نیز ،
جان میستاند !
ولی همیشه ،
زنده است …))
کتاب ، داستان فردی به نام فلورنتینیو آریزا است که بیش از نیم قرن برای رسیدن به معشوقه اش فرمینا دازا صبر میکند ، مارکز به موازات هم سرنوشت این دو فرد را نقل میکند ، داستان دارای نکات ریزی است که لذت خواندش را دو چندان میکند .
خود مترجم نیز میگوید:
(( چگونه به ذهن کسی خطور میکند که بتوان شخصیت به ظاهر نخست داستان را با آن همه دانش و آگاهی ، به گونه ای به قتل رساند که خواننده ، پس از چند بار مطالعه ی کتاب ، متوجه شود که ماجرای آن به سادگی و کاملا اتفاقی و غیر ارادی نیز پایه و اساسی جز عشق نداشته است ؟چگونه میتوان در مدت نیم قرن ، احساسی را زنده نگه داشت که آن را عشق می نامند ؟چگونه میتوان زیباترین زن خو گرفته به زندگی اشرافی را به آغوش مردی سپرد که زشتی چهره اش ، زبانزد خاص و عام است ؟))
اما باز مارکز است که در پایان داستان همه را غافلگیر میکند (البته به نظرم پایان بندی کتاب هر چیزی جز این بود مطمئنا ماندگار نمیشد ) در آنجا که کشتی اجازه ی ورود به بندر را ندارد:
(( در آن لحظه ناخدا نگاهی به چهره ی فرمینا دازا انداخت و روی مژگان زن ،نخستین درخشش ضعیف شبنمهای زمستانی را مشاهده کرد .به فلورنتینو آریزا نگریست و نیروی شکست ناپذیر و عشق متهورانه را در چهره اش دید .خیلی دیر متوجه شد که : (( زندگی است که حد و مرزی ندارد ، ونه مرگ…))
باز هم با حیرت فراوان پرسید:
_ تا چه زمانی میتوانیم به این آمدن و رفتن ادامه بدهیم ؟
فلورنتینو آریزا پاسخ آن پرسش را از پنجاه و سه سال و نه ماه و چهارده روز پیش میدانست .
گفت:
_ تا ابد !…. ))
+ حرفهای مارکز در توضیح انگیزه اش برای نوشتن این داستان:
« سالها پيش در مکزيک داستاني در يك روزنامه خواندم، درباره 2 آمريکايي سالخورده؛ مرد و زني که هر سال در آکو پولکو با هم ديدار ميکردند و هميشه هم به يك هتل ميرفتند و همان رستوران و همان برنامهاي را اجرا ميکردند که 40 سال بود اجرا کرده بودند. هر دو تقريبا 80 ساله بودند و باز همچنان هرسال ميآمدند و كارهايشان را تكرار ميكردند. تا روزي که سوار قايقي ميشوند و قايقران به قصد ربودن پولشان آنها را با پارو به قتل ميرساند. پس از مرگشان بود که قصه عشقشان آشکار شد. سخت شيفتهشان شده بودم. من هميشه به فکر نوشتن داستان پدر و مادرم بودم اما نميدانستم چگونه بايد بنويسماش تا روزي و در يکي از آن لحظات کاملا درکناشدني آفرينش ادبي، هر دو داستان با هم به ذهنم آمدند و من که عشق جواني را از پدر و مادرم در اختيار داشتم، عشق پيري را هم از ماجراي اين زوج سالخورده برداشتم».
+ اینجا را هم بخوانید .
نیلوفر گفت،
فوریه 13, 2009 در 11:04 ق.ظ.
سلام
عشق سالهای وبا رو نخوندم اما ساعت شوم و صد سال تنهایی مارکز رو خوندم
از اسمای سختی استفاده میکنه خسته میشم
مهدي جهانديده گفت،
فوریه 13, 2009 در 3:09 ب.ظ.
« طی يک حادثه وحشتناک رانندگی در جاده دروس – قلهک ، فروغ فرخزاد شاعره معروف کشته شد » اين تيتري بود كه روزنامه اطلاعات در 25 بهمن ماه 1345 و يك روز پس از غروب فروغ چاپ كرد . اما امروز پس از چهل و سه سال از آن روز او همچنان در اشعارش زنده است .
بن بست ابهام گفت،
فوریه 13, 2009 در 4:58 ب.ظ.
چند بار حمله کردم به طرف صد سال تنهایی تا تمومش کنم ولی کم آوردم…
خاک انداز گفت،
فوریه 13, 2009 در 6:00 ب.ظ.
من از مارکز خوشم نمی اومد. به خاطر عشق سالهای وبا. به خاطر یه داستان تکراری. ده تا کتاب می تونم اسم ببرم که همین موضوعو داشتن. اما انصافا پایانش بهتر از بقیه بود. ولی با خوندن دلبرکان غمگین من عاشقش شدم. عاشق مارکز و هر چیزی که می نویسه!
راستی چرا من اصلا با اون یکی وبلاگ شما ارتباط برقرار نمی کنم؟؟
امیر گفت،
فوریه 13, 2009 در 7:06 ب.ظ.
هو
حسین عزیز سلام
چند وقتی دیگه به ما سر نمی زنی و سایه ات سنگین شده ؟
من دو کتاب اولی را از مارکز خوندم به اضافه ی پائیز پدر سالار را خوندم …اهان راستی یک کتاب در مورد النده ازش خوندم ولی متاسفانه عشق سالهای وبا را نخوندم در اولین فرصت حتما می خونمش
فرید گفت،
فوریه 14, 2009 در 5:52 ق.ظ.
سلام استاد
بسی استفاده بردم از سخنان شیوای حضرتعالی.موفق باشید.
تا بعد…
دخترو گفت،
فوریه 14, 2009 در 11:19 ق.ظ.
تا حالا ازش کتابی نخوندم
فرید گفت،
فوریه 14, 2009 در 6:55 ب.ظ.
سلام
خوندم این کتاب رو و عجیب درگیرش شدم.
درمورد سوالت هم باید بگم که همه نوشته های وبلاگ من ته مایه ای حتی یک کلمه ای از یه واقعیت روی داده در همین دور بر مان دارند.
تا بعد….
امیرحسین گفت،
فوریه 15, 2009 در 12:09 ق.ظ.
داستان جالبی به نظر میرسه و البته نکته بینی تو هم بسی جالب.
به نظر من مارکز واقعا تمامی حس نوشته اش رو منتقل میکنه، یادم میاد وقتی صدسال تنهایی رو میخوندم به شدت احساس تنهایی می کردم.
مهدي جهانديده گفت،
فوریه 15, 2009 در 9:18 ب.ظ.
امشب شب اربعین مصباح هداست
دل یاد حسین بن علی شیر خداست
پروانه به گرد شمع حق پر زد و سوخت
امشب شب یاد عشقیاء و شهداست
hadi گفت،
فوریه 16, 2009 در 12:22 ق.ظ.
ba salam . sit khobi dari vali chera az tablighaghat baray kasb daramad toye webloget estefade nmikoni .ba har click binande bar roye tablighat u 80 toman be too porsant talogh migori forsat talaeiyo az dast nade man ke mahi 500 toman az ein rah dar miaram albate bastegi betalash u ham dare . age bavaret nmishe emtehanesh majaniye . age khasty be id man pm bede ta adrese sitesho behet bedam
اناهیتا گفت،
فوریه 17, 2009 در 10:21 ق.ظ.
سلام. این کتاب را خوانده ام… کسی به شرهنگ نامه نمی نویسد و وقایع نگاری یک قتل از پیش تعیین شده را هم بخوان… حتی المقدور نسخه های چاپی قبل از انقلاب را گیر بیاور… موفق باشی
کارامد گفت،
فوریه 17, 2009 در 10:58 ق.ظ.
این کتاب رو نخوندم!
ولی با خوند پست شما ، حتماً می خونمش.
ثمين گفت،
فوریه 22, 2009 در 3:12 ب.ظ.
ترانكو نيلينا ماريا مينياتا آلاكوكه بوئنديا!!!اگه گفتي اين كي بود؟!
صد سال تنهايي رو خوندم اما بايد يك بار ديگه سر فرصت بخونمش.عشق سال هاي وبا رم جديدا يكي بهم كادو داده و در دست اقدامه!
م.افتخاری گفت،
ژوئیه 27, 2009 در 10:06 ق.ظ.
من ترجمه ی آقای بهمن فرزانه را مطالعه کرده بودم»عشق در زمان وبـــــا»
از شعر ابتدایی این پست اسفاده کردم.
موفق باشید
قاصدک ارغوانی گفت،
مارس 14, 2010 در 6:31 ق.ظ.
من این کتاب رو خوندم و فیلمش رو هم دیدم!!!
نمیدونم چه طور میشه مردی که سالها با زن های متفاوت بوده عاشق نامید!
عشق که چه عرض کنم !!!!!
من اینو عشق نمیدونم!!!!
هوس پایدار میدونم!!!!!
البته من از آقای مارکز همین یه کتاب رو خوندم امیدوارم کتاب های دیگش اینطور نباشه:(