کبوتر حرم

- مامان ؟
- جانم !
- مامان خیلی دوست داشتم که ….
سرفه ای میکند، دیگر نمیتواند حرف بزند ، مادر دستانش را لای موهایش میکشد ، در حالی که اشک میریزد میگوید:
- پسرم !خوب میشی ، مطمئن باش ، خودم نذر کردم ، همونطوری که تو رو بهم داد ازش خواستم شفات بده !
و زیر لب آرام زمزمه میکند :
- یا غریب الغربا!یا ضامن آهو ….

زهرا خانم در حرم قدم میزند و یاد گذشته می افتد ، چند سالی بچه دار نمیشد ، تا اینکه نذر کرد و امام رضا  پسری  بهش داد ، اسمش رو علیرضا گذاشت ، و 10 سال بعدش علیرضا سرطان گرفت ، ویک  سال بعدش از دنیا رفت . یک سال از رفتن علیرضا میگذشت.
- مامان ….دوست داشتم کبوتر حرم بودم ….
- پسرم ! تو کبوتر حرم بودی !خود امام رضا تو رو از بین کبوترها انتخاب کرد و  بهم داد، الان هم باید خوب بشی …

تمام گفتگوها از ذهنش میگذشت ، ناگهان خودش را روبروی حرم مطهر دید ، به گنبد حرم نگاه کرد و آهی کشید ، کنار حوض آب نشست تا خستگی در کند ، دستانش را داخل آب کرد و آب را تکان داد ، موجها در حال رفتن و آمدن بودند  ، کبوتری پرواز کنان آمد و روبرویش به زمین نشست .زهرا خانم لحظه ای محو کبوتر شد ، کبوتر عجیبی بود ، چشمانش او را یاد عزیز می انداخت ، یاد ….
- علیرضاااااااا !پسرم ….
کبوتر پر کشید و پرواز کرد ، اوج گرفت ، چرخی زد و در میان آسمان ناپدید شد.

سبز سبزم ریشه دارم

یک سال از اولین باری که در اینجا مطلب نوشتم میگذرد ، امروز ، اندیشه ی سبز یک ساله شد ، یک سالگی شاید اتفاق مهمی نباشد ، اما برای منی که هیچ جا نمیتوانم دوام بیاورم و همه ی وبلاگهایم به یک سال نرسیده حذف شده اند اتفاق مهمی است ،اینجا را بیشتر از همه ی وبلاگهایم دوست دارم ،چون مخاطب هیچ وقت دست خالی از اینجا بیرون نرفته است . در این یک سال اتفاقات زیادی برایم اتفاق افتاد ، از قرار گرفتن نام وبلاگ در کنار وبلاگ ترانه علیدوستی ، تا برگزیده شدن داستانهایم .
این هم اطلاعاتی مختصر در مورد اندیشه ی سبز:

برترین مطالب:

چنین گفت زرتشت با410 بازدید
عکسهای سفر با 264 بازدید
نامه ای به جودی آبوت با 263 بازدید
سکوتی دیگر تا….با 231 بازدید
تولدت مبارک ! با 225 بازدید
روز میلادت مبارک دختر آسمانی ! با 199 بازدید
سفرنامه ی کردستان با 194 بازدید
زوربای یونانی با 170 بازدید

+ نکته ی جالب ماجرا این است که اکثر کسانی که از اینجا بازدید میکنند به واسطه ی موتورهای جستجو (با جستجوی کلماتی مانند :چنین گفت زرتشت ، دانلود کتاب چنین گفت زرتشت ، نیچه و زرتشت …) به اندیشه سبز وارد میشوند ، خوشحالم که برترین مطلب اندیشه ی سبز نقد و معرفی کتاب چنین گفت زرتشت نیچه است.

ناطور دشت

دخترها عیبشان این است که اگر پسری را دوست داشته باشند ، بدون اینکه در نظر بگیرند که یارو چه حرامزاده ی رذلی است ،میگویند او دچار عقده ی حقارت شده است ،و اگر دوست نداشته باشند ، بی آنکه در نظر بگیرند که او چه پسر مهربان و خوبی است ، یا اینکه دچار چه عقده ی وحشتناکی است ، می گویند او آدم خودخواهی است.حتی دخترهای فهمیده هم همینطورند.

          ناطور دشت نوشته ی جی.دی .سلینجر  صفحه ی 209

مثل هولدن

به خدا قسم من آدم دیوانه ای هستم.

عشق سالهای وبا

عشق سالهای وبا بعد از صد سال تنهایی و خاطره ی دلبرکان غمگین من، سومین کتابی بود که از مارکز خواندم. کیومرث پارسای در مقدمه نوشته است:
(( عشق سرخ است !
سرخ سرخ ،
به رنگ خون ،
به همان صلابت ،
که از عقیق زخم سینه ،
به بیرون میتراود،
و شقایق و لاله ،
بر گستره ی زمین،
میپروراند.
عشق آبی نیست !
اگر اندوهی دارد،
میرا و فانی ،
و شادیهایش اما ،
جاودانی است !
هرگز نمیمیرد ،
جان میبخشد ،
و گاهی نیز ،
جان میستاند !
ولی همیشه ،
زنده است …))

کتاب ، داستان فردی به نام فلورنتینیو آریزا است که بیش از نیم قرن برای رسیدن به معشوقه اش فرمینا دازا صبر میکند ، مارکز به موازات هم سرنوشت این دو فرد را نقل میکند ، داستان دارای نکات ریزی است که لذت خواندش را دو چندان میکند .
خود مترجم نیز میگوید:
(( چگونه به ذهن کسی خطور میکند که بتوان شخصیت به ظاهر نخست داستان را با آن همه دانش و آگاهی ، به گونه ای به قتل رساند که خواننده ، پس از چند بار مطالعه ی کتاب ، متوجه شود که ماجرای آن به سادگی و کاملا اتفاقی و غیر ارادی نیز پایه و اساسی جز عشق نداشته است ؟چگونه میتوان در مدت نیم قرن ، احساسی را زنده نگه داشت که آن را عشق می نامند ؟چگونه میتوان زیباترین زن خو گرفته به زندگی اشرافی را به آغوش مردی  سپرد که زشتی چهره اش ، زبانزد خاص و عام است ؟))

اما باز مارکز است که در پایان داستان همه را غافلگیر میکند (البته به نظرم پایان بندی کتاب هر چیزی جز این بود مطمئنا ماندگار نمیشد ) در آنجا که کشتی اجازه ی ورود به بندر را ندارد:
 
(( در آن لحظه ناخدا نگاهی به چهره ی فرمینا دازا انداخت  و روی مژگان زن ،نخستین درخشش ضعیف شبنمهای زمستانی را مشاهده کرد .به فلورنتینو آریزا نگریست و نیروی شکست ناپذیر و عشق متهورانه را در چهره اش دید .خیلی دیر متوجه شد که : (( زندگی است که حد و مرزی ندارد ، ونه مرگ…))
باز هم با حیرت فراوان پرسید:
_ تا چه زمانی میتوانیم به این آمدن و رفتن ادامه بدهیم ؟
فلورنتینو آریزا پاسخ آن پرسش را از پنجاه و سه سال و نه ماه و چهارده روز پیش میدانست .
گفت:
_ تا ابد !…. ))

+ حرفهای مارکز در توضیح انگیزه اش برای نوشتن این داستان:
 « سال‌ها پيش در مکزيک
داستاني در يك روزنامه خواندم، درباره 2 آمريکايي سالخورده؛ مرد و زني که هر سال در آکو پولکو با هم ديدار مي‌‌کردند و هميشه هم به يك هتل مي‌رفتند و همان رستوران و همان برنامه‌اي را اجرا مي‌کردند که 40 سال بود اجرا کرده بودند. هر دو تقريبا 80 ساله بودند و باز همچنان هرسال مي‌آمدند و كارهايشان را تكرار مي‌كردند. تا روزي که سوار قايقي مي‌شوند و قايقران به قصد ربودن پولشان آنها را با پارو به قتل مي‌رساند. پس از مرگشان بود که قصه عشق‌شان آشکار شد. سخت شيفته‌شان شده بودم. من هميشه به فکر نوشتن داستان پدر و مادرم بودم اما نمي‌دانستم چگونه بايد بنويسم‌اش تا روزي و در يکي از آن لحظات کاملا درک‌ناشدني آفرينش ادبي، هر دو داستان با هم به ذهنم آمدند و من که عشق جواني را از پدر و مادرم در اختيار داشتم، عشق پيري را هم از ماجراي اين زوج سالخورده برداشتم».

+ اینجا را هم بخوانید .

مورد عجیب بنجامین باتن

مثل پرویز نوری (منتقد ) فکر میکردم سینما در حال نابودی است ،در این زمانه  دیگر نمیتوان فیلم خوبی پیدا کرد ، جز سیاهی نمیتوان چیزی را در این سینما توصیف کرد.
فکر میکردم دوره ی کارگردانهای بزرگ تمام شده است ، فکر میکردم دیوید فینچر بعد از هفت و باشگاه مشت زنی دیگر تمام شده است ، اما آخرین فیلم استاد بهم یادآوری کرد که هنوز میتوان به این سینما امیدوار بود ، سینما هنوز دارد نفس میکشد.
 

مورد عجیب بنیامین باتن

مورد عجیب بنجامین باتن

زیادی سواد

روزنامه ها ,شب چاپ میشوند
اما شبنامه نیستند
من ,عینکم نمره بالاست
دارم از زیادی سواد ,کور میشوم
روزنامه ها ,بصارت ما را ربودند
راننده میگفت:
جاده ها ,سرشار از لاشه شغالانی ست
که نور بالا دویده اند!

زمین سوخته

احمد محمود نویسنده ای سیاسی_ اجتماعی است و اگر اینطور هم نبود چون درد را چشیده بود دوستش دارم .
پدرم هر وقت این جمله را میگوید میتوانم برق چشمانش را به وضوح ببینم ، دقیقا همان حالتی را دارد که من هنگام صحبت از عباس معروفی پیدا میکنم . میدانم احمد محمود نویسنده ی محبوب دوران جوانی پدرم بوده (احتمالا الان هم هست ) اما چرایش را نمیدانستم.این اواخر که فرصت شد چند کتاب از احمد محمود بخوانم توانستم این راز را کشف کنم.
محمد بهارلو در سالگرد احمد محمود نوشته بود:
(( احمد محمود از جمله آن دسته از آدمهاي کميابي بود که نويسندگي را با معيار تمايلات اخلاقي و اجتماعي مي سنجيد و از اين جهت نوشتن را هدف و رسالت خود مي دانست و حاضر بود در اين راه حتی زندگي خود را فدا کند بي آن‌که بهره اي از اين فداکاري ببرد.
او حقيقتا زندگي انسان را يک وظيفه بزرگ اجتماعي مي دانست که آرمان آزادي افراد انساني در مرکز آن قرار داشت.
احمد محمود چه در مقام انسان و چه در مقام نويسنده که از لحاظ خودش به هيچ وجه از يکديگر جدا نبودند بي طرفي و تذبذب و بي تعهد ماندن را نمي پسنديد و زندگي را به صورت نبردگاهي مي ديد که در آن دعواهاي اجتماعي و سياسي مهم مطرح مي شود و در نتيجه بر اين عقيده بود که نويسنده در ميدان نبرد بايد بسيار هشيار و باريک بين باشد.
در حقيقت او مدافع وحدت نظريه و عمل، و ادبيات و زندگي بود و مسووليت اجتماعي و احساس زندگي را جزو ذات ادبيات مي دانست.
محمود جانب ادبيات معترض را مي گرفت و به نوعي ادبيات «مفيد» اعتقاد داشت، ادبياتي که در مدار ارتباط با وسيع ترين توده مخاطبان قرار بگيرد زيرا به زعم او در سرزمين پهناور و واپس مانده اي که شمار مردمان درس خوانده به ويژه اهل کتاب، بسيار اندک است و آن شمار اندک را هم شکاف عميق و هول آوري از توده مردم بي تميز جدا مي کند ادبيات بايد در مخاطبان خود تاثير کند و آنها را بر انگيزد.
از اين رو آثار او چه داستان هاي کوتاه و چه رمان هايش عموما به زباني ساده و روشن نوشته شده اند و هم در لحن و هم در مضمون با بيشترين توده خوانندگان تماس برقرار مي کنند.
تقريبا از اواسط دهه پنجاه شمسي، يعني با انتشار رمان همسايه ها تا به امروز، محمود يکي از فعال ترين و معروف ترين و پرخواننده ترين نويسندگان ما بوده است.
شايد هيچ رمان نويسي در ايران به اندازه او – احتمالا بعد از مرگ بزرگ علوي – اينهمه درباره شکاف ميان رفاه طبقات و گروه هاي متمکن جامعه و توده فقير مردم، رنج و تفتيش عقايد و شکنجه، مبارزه و تبعيد و آزادي ننوشته باشد و از همين روست که از لا به لاي پاره اي از نوشته هاي او بيش از هر چيز بوي داغ تازيانه و خون و باروت به مشام مي رسد.))

نسل سوخته را همین دیروز تمام کردم .داستان روایتگر خرمشهر است ، خرمشهری که هنوز وارد جنگ نشده است .داستان ریتم نسبتا تندی دارد ،و زمان داستان برمیگردد به یک هفته قبل از آغاز حمله ی عراق ! همه از گوشه و کنار میشنوند که عراق میخواهد به ایران حمله کند اما دولت مرکزی کاری نمیکند ،همه مضطربند . عراق حمله میکند . و شهرمجبور است از خود دفاع کند. مردان وحشت زده وزنانی که سراسیمه میخواهند شهر را ترک کنند اما تنهایند . نه کسی به فکرشان است و نه کسی به آنها اهمیت میدهد مجبورند دست تنها از شهر دفاع کنند . این داستان که در سال 1361 منتشر شد، حاصل تجربه شخصی نویسنده از جنگ است. خود نویسنده در این باره گفته است: «وقتی خبر کشته شدن برادرم را در جنگ شنيدم، از تهران راه افتادم رفتم جنوب. رفتم سوسنگرد، رفتم هويزه. تمام اين مناطق را رفتم. تقزيبا نزديک جبهه بودم. وقتی برگشتم، واقعا دلم تلنبار شده بود. ديدم چه مصيبتی را تحمل می کنم. اما مردم چه آرام اند. چون تا تهران موشک نخورد، جنگ را حس نکرد. دلم می خواست لااقل مردم مناطق ديگر هم بفهمند که چه اتفاقی افتاده است. همين فکر وادارم کرد که زمين سوخته را بنويسم.»

انتخاب قسمتی از کتاب سخت است اما به این قسمت توجه کنید :

بيش از سي نفر شهيد شده اند . حتي يكي از كساني كه تركش گلوله خورده به اتاق نمي رسد . يا جا به جا شهيد مي شود يا تو راه بيمارستان تمام مي كنند .
ــ تنها فرصت كرده بود دستشو رو قلبش بذاره
ــ كي ؟
ــ تقي .
ــ كدوم تقي ؟
ــ تقي چاووشي
ــ تركش خورده ؟
ــ درست تو قلبش .
سرم سِر شده است . حرفها مثل وزوز زنبور آزارم مي دهد .
ــ تا سر همي چارراه زنده بود
ــ حالا كجاس ؟
ــ تو سردخانه !
ــ زير آوار مانده بود .
به آمبولانس تكيه داده ام . انگار چشمم جايي را نمي بيند . همه چيز تار و گنگ و درهم است .
سياهي ها قاطي هم مي شوند و از هم جدا مي شوند و باز هم در هم مي شوند
ــ خون ! ….. B+ ! »

+بعد از خواندن این کتاب تازه فهمیدم که چیزی از جنگ و بلایی که سر مردم خرمشهرآمده نمیدانم.
+اینجا را هم بخوانید .