احمد محمود نویسنده ای سیاسی_ اجتماعی است و اگر اینطور هم نبود چون درد را چشیده بود دوستش دارم .
پدرم هر وقت این جمله را میگوید میتوانم برق چشمانش را به وضوح ببینم ، دقیقا همان حالتی را دارد که من هنگام صحبت از عباس معروفی پیدا میکنم . میدانم احمد محمود نویسنده ی محبوب دوران جوانی پدرم بوده (احتمالا الان هم هست ) اما چرایش را نمیدانستم.این اواخر که فرصت شد چند کتاب از احمد محمود بخوانم توانستم این راز را کشف کنم.
محمد بهارلو در سالگرد احمد محمود نوشته بود:
(( احمد محمود از جمله آن دسته از آدمهاي کميابي بود که نويسندگي را با معيار تمايلات اخلاقي و اجتماعي مي سنجيد و از اين جهت نوشتن را هدف و رسالت خود مي دانست و حاضر بود در اين راه حتی زندگي خود را فدا کند بي آنکه بهره اي از اين فداکاري ببرد.
او حقيقتا زندگي انسان را يک وظيفه بزرگ اجتماعي مي دانست که آرمان آزادي افراد انساني در مرکز آن قرار داشت.
احمد محمود چه در مقام انسان و چه در مقام نويسنده که از لحاظ خودش به هيچ وجه از يکديگر جدا نبودند بي طرفي و تذبذب و بي تعهد ماندن را نمي پسنديد و زندگي را به صورت نبردگاهي مي ديد که در آن دعواهاي اجتماعي و سياسي مهم مطرح مي شود و در نتيجه بر اين عقيده بود که نويسنده در ميدان نبرد بايد بسيار هشيار و باريک بين باشد.
در حقيقت او مدافع وحدت نظريه و عمل، و ادبيات و زندگي بود و مسووليت اجتماعي و احساس زندگي را جزو ذات ادبيات مي دانست.
محمود جانب ادبيات معترض را مي گرفت و به نوعي ادبيات «مفيد» اعتقاد داشت، ادبياتي که در مدار ارتباط با وسيع ترين توده مخاطبان قرار بگيرد زيرا به زعم او در سرزمين پهناور و واپس مانده اي که شمار مردمان درس خوانده به ويژه اهل کتاب، بسيار اندک است و آن شمار اندک را هم شکاف عميق و هول آوري از توده مردم بي تميز جدا مي کند ادبيات بايد در مخاطبان خود تاثير کند و آنها را بر انگيزد.
از اين رو آثار او چه داستان هاي کوتاه و چه رمان هايش عموما به زباني ساده و روشن نوشته شده اند و هم در لحن و هم در مضمون با بيشترين توده خوانندگان تماس برقرار مي کنند.
تقريبا از اواسط دهه پنجاه شمسي، يعني با انتشار رمان همسايه ها تا به امروز، محمود يکي از فعال ترين و معروف ترين و پرخواننده ترين نويسندگان ما بوده است.
شايد هيچ رمان نويسي در ايران به اندازه او – احتمالا بعد از مرگ بزرگ علوي – اينهمه درباره شکاف ميان رفاه طبقات و گروه هاي متمکن جامعه و توده فقير مردم، رنج و تفتيش عقايد و شکنجه، مبارزه و تبعيد و آزادي ننوشته باشد و از همين روست که از لا به لاي پاره اي از نوشته هاي او بيش از هر چيز بوي داغ تازيانه و خون و باروت به مشام مي رسد.))
نسل سوخته را همین دیروز تمام کردم .داستان روایتگر خرمشهر است ، خرمشهری که هنوز وارد جنگ نشده است .داستان ریتم نسبتا تندی دارد ،و زمان داستان برمیگردد به یک هفته قبل از آغاز حمله ی عراق ! همه از گوشه و کنار میشنوند که عراق میخواهد به ایران حمله کند اما دولت مرکزی کاری نمیکند ،همه مضطربند . عراق حمله میکند . و شهرمجبور است از خود دفاع کند. مردان وحشت زده وزنانی که سراسیمه میخواهند شهر را ترک کنند اما تنهایند . نه کسی به فکرشان است و نه کسی به آنها اهمیت میدهد مجبورند دست تنها از شهر دفاع کنند . این داستان که در سال 1361 منتشر شد، حاصل تجربه شخصی نویسنده از جنگ است. خود نویسنده در این باره گفته است: «وقتی خبر کشته شدن برادرم را در جنگ شنيدم، از تهران راه افتادم رفتم جنوب. رفتم سوسنگرد، رفتم هويزه. تمام اين مناطق را رفتم. تقزيبا نزديک جبهه بودم. وقتی برگشتم، واقعا دلم تلنبار شده بود. ديدم چه مصيبتی را تحمل می کنم. اما مردم چه آرام اند. چون تا تهران موشک نخورد، جنگ را حس نکرد. دلم می خواست لااقل مردم مناطق ديگر هم بفهمند که چه اتفاقی افتاده است. همين فکر وادارم کرد که زمين سوخته را بنويسم.»
انتخاب قسمتی از کتاب سخت است اما به این قسمت توجه کنید :
بيش از سي نفر شهيد شده اند . حتي يكي از كساني كه تركش گلوله خورده به اتاق نمي رسد . يا جا به جا شهيد مي شود يا تو راه بيمارستان تمام مي كنند .
ــ تنها فرصت كرده بود دستشو رو قلبش بذاره
ــ كي ؟
ــ تقي .
ــ كدوم تقي ؟
ــ تقي چاووشي
ــ تركش خورده ؟
ــ درست تو قلبش .
سرم سِر شده است . حرفها مثل وزوز زنبور آزارم مي دهد .
ــ تا سر همي چارراه زنده بود
ــ حالا كجاس ؟
ــ تو سردخانه !
ــ زير آوار مانده بود .
به آمبولانس تكيه داده ام . انگار چشمم جايي را نمي بيند . همه چيز تار و گنگ و درهم است .
سياهي ها قاطي هم مي شوند و از هم جدا مي شوند و باز هم در هم مي شوند
ــ خون ! ….. B+ ! »
+بعد از خواندن این کتاب تازه فهمیدم که چیزی از جنگ و بلایی که سر مردم خرمشهرآمده نمیدانم.
+اینجا را هم بخوانید .