اندیشه ی سبز

روی سرم کاندوم میکشم

تا هنگام ارضای روحی

افکار و اندیشه های سبزم

دنیای (….) را بارور نسازد!

راه من

میپرسم دکتر ندوشن را دیده ای ؟
میگوید :آره !سال قبل که مراسم بزرگداشت فردوسی برگزار شد ٬اومده بود مشهد ٬ همون موقع دیدمش
.
میپرسم چطوری بود ؟
میگوید:با اینکه پیر شده بود ولی خیلی مهربون بود
میپرسم :حرف خاصی نزد ؟
میگوید:از من پرسید دانشجویی ؟ گفتم نه استاد !هنوز دانش آموزم ٬ برگشت  گفت:هنوز ابتدای راه هستی ….
همین را که میگوید ساکت میشوم ٬ استاد به دوستم  گفته هنوز ابتدای راه هستی ٬و این جمله ذهن مرا به چالش می کشاند : ابتدای کدام راه  ؟ اصلا  راه چیست ؟ و من کجای راه هستم ؟
سریع جواب میدهم :دغدغه ی من   مطالعه و تحقیق  است !
اما در طول هفته چند کتاب را تمام میکنم ؟ چند ساعت  به مطالعه ی غیر درسی  اختصاص میدهم ؟ بلافاصله با غرورخاصی  جواب میدهم :یک چیزی بین
۸ تا ۱۲ ساعت !
 از جواب خودم خنده ام میگیرد !مگر
۱۲ ساعت برای یک هفته کافی است ؟دوباره با همان غرور همیشگی میگویم: خوب تابستان که درس ندارم  ساعت مطالعه ام  به عدد ۴۰ می رسد !
 ولی هنوز قانع نشده ام ! منی که این روزها  دغدغه هایم  تحلیل سازه و مکانیک خاک و پیدا کردن دبی جریان آب شده است ٬ و اینکه تنشهای برشی و خمشی و پیچشی را پیدا کنم ٬و سر خود را با مسائلی  مشغول کنم که روحم را ارضا نمیکنند٬ به قول محمد دغدغه های ما همه سر تحلیل سازه است و دیگر هیچ ٬ صادقانه باید اعتراف بکنم که  هنوز راه را شروع نکرده ام …..

وقت تمام است !

وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه بایدها ….
مثل همیشه آخر حرفم را
و حرف آخرم را
با بغض میخورم

عمریست
لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره میکنم
باشد برای روز مبادا
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه میداند ؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد !
وقتی تو نیستی
نه هستهای ما
چونان که بایدند
نه بایدها ….
هر روز بی تو
روز مباداست



 

وقت تمام است!

وقت تمام است!

 

ماتیلدا

ماتیلدا: من به اندازه کافی رشد کردم و فقط سنم بالا میره!

لیون: ولی من سنم به اندازه کافی بالا رفته و حالا باید رشد کنم!

بازدید از سد

عکسهای مسافرت چند روز قبل:

1) مسجد جمکران

 

مسجد جمکران

مسجد جمکران

 2)  انسان نه چندان معمولی در بالای سد ساوه

خج بالای سد ساوه

ح.ج بالای سد ساوه

 3) انسان نه چندان معمولی در خوابگاه

خج در مهمانسرای پردیس کرج

ح.ج در مهمانسرای پردیس کرج

4)از راست به چپ:
ص.ح /ح.ج/س.ر/م.م/م.ص.ا

خج و همکلاسیها

ح.ج و همکلاسیها

 5)انسان نه چندان معمولی نزدیکی سد منجیل

خج در کنار سد منجیل

ح.ج در کنار سد منجیل

عاشق

روزی که دیگر عمری از من گذشته بود ، در سرسرای مکانی عمومی ، مردی به طرفم آمد و بعد از معرفی خودش ، گفت:مدتهاست که میشناسمتان ، همه میگویند که در سالهای جوانی قشنگ بوده اید ، ولی من آمده ام اینجا تا به شما بگویم که چهره ی فعلیتان به مراتب قشنگ تر از وقتی است که جوان بودید ، من این چهره ی شکسته را بیشتر از چهره ی جوانیتان دوست دارم .

اغلب به تصویری می اندیشم که فقط خودم آن را میبینم ، تا به حال هم حرفی از آن نزده ام ، همیشه هم جلو چشمم است ، با همان سکوت همیشگی ، و حیرت انگیز ، از بین همه ی عکسها همین یکی را میپسندم ، خودم را در آن میشناسم ، از دیدن آن مشعوف میشوم .
در زندگی خیلی زود دیر شد ، در هجده سالگی دیگر دیر شده بود .بین هیجده و بیست و پنج سالگی ، چهره ام طریقی دور از انتظار طی کرد .در هجده سالگی آدم سالخورده ای شده بودم .شایده همه همینطورند ، نمیدانم ، هیچ وقت از کسی نپرسیده ا م. تا آنجا که به خاطر دارم خیلیها در مورد شتاب زمان با من حرف زده اند ، گاهی هم آدم متاثر میشود ، به هر حال سالها را پست سر میگذاریم ، بهترین سالهای جوانی را ، خجسته ترین سالهای عمر را.سالخوردگی غافلگیر کننده بود .میدیدم که سالخوردگی خط و خال صورتم را به هم ریخته ، ترکیب قاطعی به لب و دهانم داده بود.چینهای پیشانیم عمیق شده بود .چهره ی سالخورده ا م باعث وحشتم نشده بود ، برعکس ، برایم جالب هم بود ، انگار کتابی بود که تند میخواندمش .ضمنا ، بی آنکه اشتباه کنم ، میدانستم که این روال بالاخره روزی کند میشود ، سیر طبیعی پیدا میکند .در ورودم به فرانسه ، همانهایی که هفده سالگیم را دیده بودند ، دو سال بعد، نوزده سالگیم را که دیدند حیرت کردند .چهره ی تازه ، دیگر چهره ی خودم بود.حفظش کرده بودم .البته چهره ام سالدیده تر شده بود ، ولی نه آنقدر ها که باید میشد .صورتم از چین چاک چاک است ، چینهای خشک ، عمیق ، بر پوستی در هم شکسته . برخلاف چهره هایی که چینهای ریزی دارند و گوشتی فروافتاده ، گوشت صورتم هنوز فرو نیفتاده ، قرص صورتم عوض نشده ، خمیره اش اما خراب شده ، چهره ای خراب دارم.
         
                                                  
                                         عاشق (مارگاریت دوراس)

غم مخور!

داستان نوشت:

اپیزود اول :
یوسف از چنگ وسوسه های شیطانی زلیخا فرار میکند ….اما زلیخا زن عزیز مصر است و عزیز مصر نمیتواند خیانت زن خود را باور کند!

اپیزود دوم :
زلیخا مهمانی ترتیب میدهد و  یوسف این بار هم سر بلند بیرون می آید …. اما زندانی میشود …یوسف به این زندانی شدن راضی است

اپیزود سوم :
یوسف خواب حاکم مصر را تعبیر میکند …حاکم مصر دستور میدهد که یوسف را آزاد کنند …اما یوسف قبول نمیکند …پیامبر خدا شرط میگذارد : از این زندان خارج نخواهم شد تا زمانی که بی گناهی من ثابت شود !
پیامبر خدا حرفی از آبرو ریزی نمیزند ….نمیخواهد آبرو بریزد ….او فقط میخواهد بی گناهی خودش ثابت شود …دلیلش هم روشن است …میخواهد از خودش اعاده ی حیثیت کند …. میگوید: حاکم مصر نمیتواند به یک فردی که قبلا خیانت کرده اعتماد کند !

نتیجه گیری:

۱)داستان یوسف (ع) به راستی که احسن القصص است .
۲) حالا راز تازگی و نو بودن قرآن را درک میکنم که در همه ی زمانها قابل تاویل است !
۳) من از جهاتی شبیه یوسف پیامبر هستم .

عکس نوشت:

حکایت ، حکایت من است و دنیا و آدمهای اطرافم ….

من و دنیا

من و دنیا

هلن

به خاطر هلن، هر چند هلنی در کار نیست.

21-kaz1

خانه ی دایی یوسف

سال ۱۳۶۲ که وارد شوروی شدم٬هنوز دولت شوروی هارت و پورت خود را داشت.من چیزی از روابط
ناسالم حزب کمونیست شوروی با کمونیستهای ایران نمیدانستم.در همان سالهای اولیه با پیرمردی از آنها آشنا شدم.وی از خانواده های شهر خلخال بود و با انگیزه ی عدالتخواهی به صف فرقه دموکرات پیوسته بود. او خواندن و نوشتن به زبان فارسی را میدانست.وی سفره ی دلش را باز کرد و از هر فرصتی برای درد دل استفاده میکرد.خاطرات وحشتناک خود را از سیبری و اینکه چگونه به طرز معجزه آسایی جان به در برده است را با درد به زبان میراند.با آنکه خود زندگی پر ماجرایی داشتم ٬ اما از سخنان این پیرمرد آذربایجانی ٬ مو بر اندامم راست میشد.

وی واقعه ی غم انگیزی را بدین شرح توضیح داد:(( دو نفر روستایی از شهر اردبیل پس از فروپاشی فرقه ٬ در مهاجرت به آذربایجان شوروی به دلایل مختلف از جمله غربت از همدیگر جدا نمیشدند.علی اکبر جوان مجرد ٬سرنوشت خود را با دوست متاهل خودکه جزء معترضان و بازگشتی ها به ایران بود ٬ گره زده بود. محبت ٬ عاطفه ٬ ایثارگری این دو به همدیگر در آن شرایط  وانفسا به شکل برجسته خودنمایی میکرد.بر من معلوم نشد که به چه علت علی اکبر بر اثر تیر اندازی ماموران اردوگاه اول زخمی شد  وسپس جان سپرد.تحمل این واقعه ی جنون اور برای دوست متاهل وی زجر آور و کشنده بود.به خصوص اینکه میدانست علی اکبر به خاطر وی سوار این قطار شوم شده و از سیبری سر در آورده است.دوست علی اکبر مثل مار گزیده به خود میپیچید و خود را گناهکار میدانست .آخر سر ٬ وی به مرور تعادل خود را از دست داد و دیگر قادر به کار نشد .یکی از زندانیان با تجربه که اهل قفقاز بود با دیدن این مرد نگون بخت گفت دیگر دفتر حیات این بدبخت بسته شده است.من اول متوجه نشدم ٬ اما وقتی به عمق فاجعه پی بردم ٬ تنم لرزید.حالا از خودم میترسیدم که نکند هوایی به سرم بیاید ٬ تصمیم گرفتم تا آنجایی که جان در در بدن دارم خودم را سخت به کار مشغول بکنم تا به سرم هوا نیاید.)) پیرمرد ادامه داد:((مرد متاهل درآن اوضاع روحی به خاطر مرگ علی اکبر مرثیه وار شعر میگفت که آه و دود از مغز و استخوانهای ما به هوا بر می خاست.آخر سر ٬ حرف آن قفقازی به حقیقت پیوست .دوست علی اکبر را به عنوان بیمار روانی از اردوگاه بردند که از او نیز مثل هزاران نفر دیگر هرگز نشان و سراغی به دست نیامد.اما هنوز هم پس از گذشت چندین دهه ٬ آن شعر مرثیه مانندش و ان حالت و بیان ناله کننده اش را فراموش نمیکنم.
ساغ الده دورب ساری روس عسگر
                                       سول طرفده یخلب یارالی علی اکبر
سویله منه بودردنن نی نرم 
                                        بوندان سونرا کورپا علی اصغری نی نرم ))


 علی اکبر ای علی اکبر           تو کجا هستی علی اکبر
 مادرت تو را به من سپرده          نامزدی برای تو نشان کرده است

ترجمه :
در سمت راست ٬ سرباز روسی زرد  ایستاده است ٬ در سمت چپ ٬ علی اکبر زخمین به زمین افتاده
است .بگو به من با این درد چه تدبیری کنم ٬ پس از این من با علی اصغر چه کار دارم.
علی اکبر های علی اکبر            هارداسان سن علی اکبر
آنانون منه تاپشروپ                  آداخلیون سنه ساخلییب

انگار سینه ی پر درد پیرمرد معدن بی انتهاست ٬ اما ناگزیر به هنگام خداحافظی با اعتقاد کامل گفت:(( پسرم ٬ شوروی و حزب توده ٬ با این کارها راه به جایی نمیبرند .از اینها باید دوری کرد .بدان که شوروی فقط یک مرض دارد ٬ آن هم سرطان بدخیم است.))  آن زمان هرگز برایم باور کردنی نبود که سوسیالیسم شوروی ٬ این غول از درون پوسیده به این زودی مثل حباب صابون خواهد ترکید .افسوس ٬ صد افسوس زمانه فرصت آن را نداد که این مرد گمنام و بی ادعا خنده ی پیروزمندانه بر لبانش جاری گردد.

  خانه ی دایی یوسف (خاطرات از سازمان فداییان خلق ) نوشته ی اتابک فتح الله زاده 
                                                                                                صفحه ی ۷۵
                                                                  موسسه ی نشر و تحقیقات ذکر

درباره ی کتاب :
کتاب خانه ی دایی یوسف ٬ شرح عملکرد سازمان فداییان خلق (اکثریت ) و روابط کادرهای آن با کشور شوروی از دید فردی است که زندگی و جوانی خود را در خدمت این سازمان گذرانده بود.
فردی که بنا به تصور خود شوروی را عاری از هرگونه فساد و تباهی میدانسته است.
فردی که با ورود به شوروی و بعد از گذشت مدتی ٬ تمام رویاهایش فرو میریزد. او با زندگی مهاجرانی آشنا میشود که در فلاکت و بدبختی مطلق به سر میبرند ٬ فلاکت مردمی که از گرسنگی ٬ برای خوردن لاشه ی یک سگ به جان
هم می افتادند.

خبر تلخ

« مطلب‌های قدیمی‌تر