قصه ی شهر سنگستان

سخن میگفت ٬ سر در غار کرده ٬شهریار شهر سنگستان
سخن میگفت با تاریکی خلوت
تو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموش
ز بیداد انیران شکوه ها میکرد
ستم های فرنگ و ترک و تازی را
شکایت با
شکسته بازوان میترا میکرد
غمان قرنها را زار می نالید
حزین آوای او در غار میگشت و صدا میکرد
غم دل با تو گویم ٬ غار
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست ؟
صدا نالنده پاسخ داد :
آری نیست ……
                                                        (مهدی اخوان ثالث)

فاوست

مفیستوفل (شیطان):

شیطان پیر است، پیر شوید تا درکش کنید.

رفتن یا ماندن

امام حسن عسگری (ع):
چه زشت است برای مومنی که خواسته ای داشته باشد که او را به خواری بکشاند!

حالا تکلیف من که مومن نیستم چیست ؟

پی نوشت :رفتن یا ماندن ؟ چاره ی کار کدام است ؟

 

خودکشی

گاهی وقتها دلم میخواهد از این دنیای کثیف ـمجازی و واقعی ـو آدمهایش خلاص شوم …
میخواهم تمام افکار پروانه ای ودرخشان و پوچ مغزم را با یک شلیک روی دیوار
بپاشم …

اما جراتش را ندارم ….

سوال:

جز او را نخوان !

تو میگویی:
«و لا تدع من دون الله ما لا ينفعك و لا يضرّك» يونس(10)/106

“غيراز خدا چيزهايي را كه سود و زياني برايت ندارند به كمك نخوان.”

من هم میگویم:

«يا سريع الرضا اغفر لمن لا يملك الا الدعاء فانّك فعّال لما تشاء يا من اسمه دواء و ذكره شفاء و طاعته غني، ارحم من راس ماله الرّجاء و سلاحه بكاء يا سابغ النعم  ويا دافع النّقم …..»

“اي به  سرعت خشنود شونده، كسي را كه جز دعا مالك چيزي نيست بيامرز (زيرا تنها) توئي كه آن چه را مي خواهي به انجام مي رساني. اي آنكه نامش دارو و ذكرش بهبودي و فرمانبرداريش بي نيازي (از اطاعت ديگران) است، به كسي كه تنها سرمايه اش اميدواري و اسلحه اش زاري است رحم كن .! اي سرشارازبخشندگي و نعمت دهي،  واي دفع كننده ي عقوبت ها !
(دعای کمیل )

کفشهایم کو؟

هر هفت روز هفته باران بارید و من هر روز به دانشگاه رفتم ٬ و هر روز تا نوک انگشتانم آب و حرکتش را حس کردم و فهمیدم ٬ کفشهایم به اندازه ی ۳-۴ سانتی متر ترک برداشته بود و من حرفی نزدم ٬ چیزی نگفتم ٬ حتی دعوا نکردم ٬ گریه هم نکردم ٬ فقط دیروز که زیر باران مثل موش آب کشیده شده بودم وسط خیابان ایستادم و شروع کردم به فحش دادن به تیر چراغ برق! دیشب هم اصلا حالم خوب نبود اما خوب شدم !چون عشقم آغوشش را برایم گشود و تا صبح مرا نوازش کرد و بوسید ….

از اول هفته شروع کرده ام   به درس خواندن ٬ برای اولین بار نشستم و تحلیل سازه  و مقاومت مصالح و مکانیک خاک را خواندم ٬ راستش را بخواهید خیلی وقت بود که اینطور با لذت  درس نخوانده بودم.

امشب هم میخواهم به تلافی مراقبتهای دیشب چشمان عشقم را ببوسم ……

پی نوشت:
برای یک مخاطب خاص : get lost

 

من قاتل پسرتان هستم

دوباره خواستم برگردم ، اما ادریس گفت این خواهرم است و مگر میتوانستم بر نگردم و رویا را نبینم . گفتم ادریس به من رحم کن و چنان حالتی داشتم که دلش به حالم سوخت و پروا کرد و دست از دور و ور صورتم برداشت و من آرام آرام سر برگرداندم و انگار که بخواهم به لطیف ترین موجود هستی نگاه کنم و حتی پلک زدنم آن را بشکند ، برگشتم و او را دیدم . آری ، رویا بود ، دستان لرزانم را پیش بردم و موهای پریشان توی صورتش را کنار زدم و ابروی شکسته ی سمت چپش را دیدم و خودم را دیدم و او را دیدم و سنگی را که از تو حیاط پرت شد و رویا را که جان در بدن نداشت. من در  آن لحظات همه چیز را دیدم و کمرم شکست و خودم شکستم و مردم.رویا پیر شده بود ، درست مثل من .و انگار که از من خجالت بکشد ، جای دیگری را نگاه میکرد ،نوک تپه را و درختان کج و معوج را .
                           
         (قسمتی از کتاب من قاتل پسرتان هستم نوشته ی احمد دهقان)

ثبت لحظه ها

یادش بخیر ٬ احتمالا اولین باری که به آرایشگاه رفتم من هم اینطوری داشتم گریه میکردم ٬ این عکس حس خوبی به من میدهد ٬ هر بار که نگاه میکنم چیزهای تازه ای کشف میکنم :

 

شازده کوچولو

Il suffit largement pour qui est amoureux d`une fleur quelquepart dans une etoile.un regard sur le ciel pour etre infiniment heureux

کسی که عاشق گلی است که در سیاره ای در جایی از آسمان قرار دارد،نگاهی به آسمان برایش کافی است تا خوشبختی را کاملا حس کند.

چه زخمی دارد…

تو اگر میدانستی که چه زخمی دارد

که چه دردی دارد خنجر از دست عزیزان خوردن

هرگز از من خسته نمی پرسیدی

آه ای مـــــــــــرد چرا تنـــــــــــــــــهایی   ….


  

« مطلب‌های قدیمی‌تر