تا انتهای عشق

زمانی معتقد بودم : تنها زمانی آغاز به زیستن خواهم کرد که به خود به چشم مردی مرده بنگرم ، مردی با خاطرات مرده و روزهای فراموش شده، همه ی خاطرات فراموش شدند اما من نمردم و از سرزمین مردگان بازگشتم ، چون تو به من فهماندی برای زندگی کردن نباید مرد، برای آدم بودن باید آدم بود ، و مرا قدم به قدم ،در حالی که  دستم در میان دستانت  بود به سرزمین زندگان بازگرداندی .
دنیا یک جای کوچک است و ملال آور که با حضور تو بزرگ میشود و دیدنی ، در این دنیای زیبا با حضور تو میشود چیزهایمان را تقسیم کنیم :
یک نگاه عاشقانه از آن تو ، و یک لبخند شیرین برای من
یک آرامش برای من ، و آرامشی دیگر برای تو !
آغوشی گرم برای تو ، و دلگرمی برای من !
روبروی هم در یک والس زیبا ، چشم در چشم ،دست در دست هم دنیا را طوری بسازیم که هیچ وقت نترسیم ، چون ما (یعنی من و تو )آینده را با هم میسازیم.
در این والس زیبا به همراه کوهن داد میزنم :
پس به رقص آر مرا تا انتهای عشق

لطف تو

ما نبودیم و تقاضامان نبود…..

امام علی (ع)

جورج جرداق:
ای دنیا چه میشد اگر همه ی نیروهایت را در هم میفشردی و دوباره شخصیتی مانند علی با آن عقل ، قلب ، زبان و شمشیر نمودار میکردی!