نفس عمیق+خستگی

این شعر کوتاه و پر معنا از Fred Alpi به نظر من کلی حرف داره :
Penser
Penser
Penser
Penser
Penser que je ne vais plus penser
Penser que je ne vais plus penser
A toi
Penser que je ne vais plus penser à toi
C’est encore penser
A toi
Laisse-moi
Laisse-moi
Laisse-moi
Laisse-moi
Laisse-moi par conséquent ne plus penser
Laisse-moi par conséquent ne plus penser
Que je ne vais plus penser
Laisse-moi par conséquent
Ne plus penser
Que je ne vais plus penser
A toi

“فکر کردن”

فکر کردن
فکر کردن
فکر کردن
فکر کردن
فکر کردن به اینکه دیگه فکر نکنم،
فکر کردن به اینکه دیگه فکر نکنم،
به
تو!
فکر کردن به اینکه من دیگه بهت فکر نکنم
باز هم فکر کردن
به توست!
راحتم بذار
راحتم بذار
راحتم بذار
راحتم بذار
پس راحتم بذار که دیگه فکر نکنم،
پس راحتم بذار که دیگه فکر نکنم،
که من دیگه فکر نکنم،
راحتم بذار پس
که دیگه فکر نکنم
که من دیگه فکر نکنم
به
تو!

پ.ن: تا آخر ماه مبارک رمضان خداحافظ ، فعلا که حوصله ی نوشتن نیست.

شمال

چند روزی رفته بودیم شمال ، خزر شهر ،جاتون خالی ،خیلی خوش گذشت .
تو راه برگشت تونستم  مهربونترین و ماهترین و نازترین آبجی دنیا یعنی سمیه آبجی رو ببینم ! وقتی دیدمش خیلی خوشحال شدم .

این منم :

الکساندر سولژنیتسین

این را (اگر اسمش را بتوان نقد گذاشت ) بنا به خواهش دوست عزیزم ابوالفضل جان نوشته بودم :

غمگین نباش که چشمانم چنین تاریکند ٬آنها همواره توانستند حقیقت را از دروغ باز شناسند *

خبر ساده بود و مختصر :الکساندر سولژنیتسین ٬ نویسنده ی منتقد حکومت استالین و برنده ی جایزه ی ادبی نوبل ٬ در سن ۸۹ سالگی در خانه ی خود ٬ واقع در مسکو بر اثر حمله ی قلبی دیده از جهان فرو بست .
واقعا شوک بزرگی بود ! سولژنیتسینی که یوری اوسپبوف ٬ مدیر آکادمی علوم روسیه ٬ چند سال پیش او را ((یکی از برگترین تاریخ شناسان و زبان شناسان قرن بیستم )) معرفی کرده بود .
همان نویسنده ای که مدودوف رییس جمهورروسیه خود را در غم از دست دادنش با خانواده اش شریک میداند ٬ همان کسی که پوتین در گذشت او را یک ضایعه ی بزرگ برای تمام مردم روسیه خواند ٬ همان نویسنده ای که میخائیل گورباچف ٬ رهبر سابق و بنیان گذار اصلاحات سیاسی شوری در مراسم خاک سپاریش از او به عنوان کسی یاد کرد که :( ( سرنوشت یگانه ای داشت ٬ از اولین کسانی که با صدای بلند چهره ی غیر انسانی رژیم استالین را افشا نمود .الکساندر سولژنیتسین٬ همچون میلیونها شهروند این کشور آزمون های دشواری را پشت سر نهاد .))
همین موضوع میتوانست بهانه ای باشد برای مجله تا یک گزارش ویژه به ادبیات غنی روسیه اختصاص دهد ٬ ادبیاتی پر جان و مایه که به تعبیر خیلیها اثر گذارترین ادبیات دو سده ی اخیر جهان بوده است .
ادبیاتی که شمار نویسندگان نامی اش باعث مبهوت ماندن عقل میشود ٬ نامهای بزرگی چون :تولستوی ٬ داستایوسکی ٬چخوف ٬ تورگینف ٬ بولگاکف ٬ شولوخوف ٬ ناباکوف ٬  و…..و سولژنیتسین !
اما متاسفانه مجله قدر این فرصت را ندانست و آن را به راحتی هدر داد .
اینکه نویسنده ی مقاله   در مورد اینکه شخصیتهای داستانهای روس نزد مردمش به مانند سایر افراد مهم کشور موجوداتی زنده هستند به چه دلیل است ؟
داستایوسکی معتقد است که انسانها هر چه بیشتر رنج کشیده باشند ٬ خوبترند و این حقیقتی است که هر کس رنج کشیده باشد به راستی بر آن واقف است . این نویسنده ی بزرگ میگوید:(( سرمایه ی انسان رنجهایی است که کشیده است )) و این است که میبینیم اکثر قهرمانه ای او آنقدر سرمایه ی رنج در کوله بار خود دارند که با همه ی فقر ظاهری ٬ استغنای باطنی را لحظه ای ار کف نمیدهند .شاهزاده میشیکین قهرمان اصلی ابله نمونه ی بارز این قهرمانان است . داستایوسکی بشر را همواره بر لبه ی تیغی میبیند که بین رستگاری و عذاب کشیده شده ٬ داستان او نیز همچون نمایشنامه های شکسپیر بیان کننده ی این قانون لایتغیر هستی است که گندم از گندم بروید ُ جو ز جو !
شاید این دلیل رشد و ماندگاری ادبیات روسیه باشد ٬ چون داستانهایش پر هستند از دغدغه های بشری !
سامرست موام در مورد ادبیات روسیه میگوید :( به اعتقادم یکی از دلایل ماندگاری ادبیات روس را بیان میکند  و اینکه چرا شخصیتهای ادبی روسیه اینقدر برای مردمانشان زنده اند و باور پذیر )
من نیز مثل بسیاری از نویسندگان و منتقدان دوران خودم شیفته‌ی ادبیات روس شده‌ام. البته من علاقه‌ی ویژه‌ای به افسانه‌ها، قصه‌ها و مثل‌های آن سرزمین پهناور یافته‌ام. تولستوی، تورگِنِف، و داستایوسکی چنان شور و علاقه‌یی در من آفریده‌اند که در حقیقت ادبیات و امثال و حَکم کشورهای دیگر نتوانسته‌ بودند بیافرینند. این نویسندگان بزرگ و شهیر روسی با آثار ماندگارشان توانسته‌اند کاری بکنند که من آثار ادبی و نوول‌های کشورهای اروپای غربی را آثاری مصنوعی و کم بها بپندارم، یعنی آن‌گونه بر من اثر گذاشته‌اند که اخلاقیات نویسندگان بزرگی چون تاکِری، فلوبِر، دیکنز، و ترولوپ را زیاد مهم نیابم. زندگی ویژه‌یی که این نویسندگان نامدار روس به تصویر کشیده‌اند، یک زندگی کاملاً آشناست، همان زندگی‌است که من و دیگر افراد نسل من از آن خسته شده‌ایم. من پسرک کم سّن و سالی بودم که داستان”آنّاکارنینا” را خواندم، اما چیزی از آن در خاطره‌ام نماند. لیکن هنگامی که نویسندگی آغاز کردم، آن را یک بار دیگر با شور و شوق ویژه‌یی خواندم، و شگفتا که آن را قوی، اثرگذار، و حیرت‌برانگیز یافتم. اندکی پس از آن، ترجمه‌ی فرانسوی “پدران و پسران” ایوان تورگنف را خواندم، اما متأسفانه به علت این که با ادبیات روس زیاد آشنا نبودم، از آن زیاد لذت نبردم. خوشبختانه دیری از این ماجرا نگذشت که علاقه‌ی ویژه‌یی به ادبیات روس یافتم و چندین داستان تورگنف را به دقت خواندم، هر چند که آرمان‌گرایی وی را مطابق ذوق و سلیقه‌ی خودم نیافتم، چون که آن ترجمه‌ها نتوانسته بودند مرا با عادات، رسوم و سلایق خاص مورد توجه روس‌ها آشنا سازند. من تادیری دربندِ همین پندار بودم، تا این که ترجمه‌ی آلمانی “جنایات و مکافات” داستایوسکی را خواندم. این داستان شور و شوق و حتی هیجان ویژه‌یی در من برانگیخت. پس از این آثار، آثاری از چخوف و گورکی را هم خواندم. البته، نوشته‌ها و داستانهای گورکی مرا زیاد برنینگیخت‌اند، زیرا موضوع‌ها و مقولات مورد بحث این نویسنده را هم عجیب و غریب یافتم و هم دور از ذهن، به ویژه هنگامی که گورکی می‌خواست فلسفه‌پردازی کند. اظهار‌نظر گورکی درباره‌ی قشر “پرولتر” را مثل خودِ پرولتر خشن و ناهنجار یافتم. لیکن در آثار و نوشته‌های چخوف روحیه‌یی یافتم که به مذاقم خوش آمد، هر چند که مثل داستایوسکی نیرومند و تند‌خو و الهام‌بخش و حتی وحشت‌برانگیز نبود. خواننده با داستایوسکی زود و به آسانی دوست و به‌قولی خودمانی می‌شود. چخوف مرا با اسرار و راز سرزمین روسیه آشنا ساخت. فضای دیدِ این نویسنده خیلی گسترده است و آگاهی‌اش از زندگی ژرف و مستقیم و بی‌واسطه. شماری از منتقدان او را باگی‌دوموپاسان مقایسه کرده‌اند که داستان‌سرایی چیره‌دست بود، اما موپاسان با زندگی پیوستگی یا ارتباط واقعی نداشت و به همین سبب شخصیت‌های داستانش مصنوعی به نظر می‌رسند. هنگامی که با چخوف هستید، گمان نمی‌کنید دارید داستان می‌‌خوانید، زیرا شخصیت‌های داستانش زرنگی آشکار و واقعی ندارند و در نتیجه می‌پندارند هرکس می‌توانسته است چنین داستان‌هایی را بنویسد، لیکن چون خوب می‌اندیشید، درمی‌یابید که هیچ‌کس نمی‌تواند، و حتی نتوانسته است.
نویسندگان روس چنان مورد توجه قرار گرفته‌اند که شماری از منتقدان و دانایان و آگاه‌‌دلان در توصیف ذوق، سلیقه، و سبک‌شان گزافه کرده‌اند و شماری هم آنان را به نارواوبه ناسزا ستوده‌اند.
فقر فوق‌العاده‌ی ادبیات روس تا پیش از قرن نوزدهم موجب شگفتی است و بعضی از پژوهندگان حوزه‌ی ادب روس همان علاقه‌یی را به آن نشان داده‌اند که معمولاً مردم به تاریخ نشان می‌دهند. در حقیقت ادبیات نوین روس با “پوشکین” آغاز می‌شود، و پس از وی نویسندگان چیره‌دستی مثل گوگول، لِرمونتوف، تورگنف، تولستوی، داستایوسکی و چخوف آن را شکوفا و قابل ستایش کردند. چون در روسیه، ادبیات به صورت داستان، نوول و قصه‌های گوناگون رخ گشوده است، مردم روس برخلاف مردم دیگر اروپا قصه و افسانه و حکایات و مثل‌ها را ترجیح می‌دهند و حتی به آنها علاقه‌مندند.
یک فردِ روسی فقط به خاطر وابستگی و پایبندی‌اش به آیین‌های قراردادی، بر ما غربی‌ها برتری دارد و برهمین بنیاد هیچ‌گاه نمی‌اندیشد کاری را انجام بدهد که نمی‌خواهد. این روس‌ها در طی قرون هرگونه ستم و ناروایی را تحمل کرده‌اند، سبب این است که به رغم اسارت سیاسی‌شان خویشتن را رها و آزاد می‌پندارند. یک فرد روس هر گاه اراده کند غذا می‌خورد، هرگونه لباس و پوشاکی که می‌خواهد و خود می‌پسندد می‌پوشد، البته بی‌توجه به نظر جامعه‌اش، و به رسوم و عادات و کردار خود جوری می‌نگرد که گویی خیلی طبیعی است و دیگران باید بپذیرند. اثر ماسوشیزم (مازوخیزم) یا تسلیم‌گرایی در برابر هر گونه جور و ستم را به آشکار در زندگی روس‌ها می‌توان دید. از قضا خود ساشر ماسوخ هم اسلاوتبار بوده است و به قول و روایت همسرش وی نیز بنده و مقهور همان حالاتی بوده که در داستان‌هایش آورده است. شخصیت‌های زن داستان‌های داستایوسکی هم از همین قماش هستند: همه تسلیم‌گرا هستند و تن به قضا و قدر داده. کم بودن انواع گونه‌گون شخصیت‌ها در داستان‌ها و حکایات‌روسی، خیلی شگفت‌انگیز است. در داستان‌ها و حکایات روسی خواننده فقط با یک شخصیت یا تیپ، ولی با نام‌های گوناگون روبه‌رو می‌شود. به عنوان مثال، آلیوشا یا ستاوروگین از جمله نوع یا تیپی است که افکار نویسندگان روس را به خود مشغول داشته است که شاید بتوان گفت نماینده یا نمایان‌گر دو شخصیت یا دو ویژگی اخلاقی در وجود هر فرد روسی هستند، یعنی دو آدمی که هر روس می‌پندارد در وجودش آشیانه کرده است. هرگاه یک روسی می‌خندد، در حقیقت به دیگران می‌خندد و نه با آن‌ها.
شما نمی‌توانید با او بخندید، زیرا خندیدنش نوعی بداَدایی به شمار می‌آید.
پیامی که ادبیات روس به دنیا داده است به ظاهر ساده می‌نماید و از جمله می‌گوید که اسرار جهان هستی در عشق نهفته است. ادبیات روس اراده را، که نیرویی رقیب و مرگ آفرین است، در برابر عشق قرار داده است.
وقتی ما داستان‌های داستایوسکی را می‌خوانیم به یاد “اِلگِرکو” می‌افتیم. این دو تن همیشه کوشیده‌اند نادیده‌ها را به رخ ما بکشند و به ما بنمایانند. هر روز از شور و شوق و هیجان شدیدی برخوردار هستند و از علایقی مشابه. این دو تن همیشه نشان داده‌اند که در سرزمین یا در راستای ناشناخته‌ی روان رَه نَوردیده‌اند، که هم‌میهنان دیگرشان نتوانسته‌اند.
در مورد داستایوسکی می‌توان گفت که شخصیت‌های داستان‌هایش از مفاهیم یا معانی خاصی سخن می‌گویند که ما واقعاً از آنها بی‌ خبر هستیم یا دست کم نادیده گرفته‌ایم.
داستان “رستا‌خیز” تولستوی بیشتر گونه‌یی رساله است تا بیان یک سرگذشت یا ماجرا. صحنه‌های زندان، شرح سفر محکومین به سیبری به گونه‌یی است که خواننده می‌پندارد ویژه‌ی همان دوران است. تولستوی، در این داستان، طبیعت یا ذات آدمی را یا چنان چیره‌دستی و با چنان احساسات شاعرانه‌یی به تصویر کشیده است که خواننده گمان می کند فقط تولستوی بوده که توانسته است چنین کند.
من بسیاری از آثار تورگنف را خوانده‌ام. وی از شاگردان مکتب اوکتاوفویّه است و مثل همو هم خوشبین است و هم اندیشه‌یی پرمایه و نیرومند دارد. تورگنف با نویسندگان نامداری چون فلوبِر و موپاسان و نیز با اعضای انجمن نویسندگان و هنرمندان شهیر فرانسوی آشنا بوده است.
تورگنف از شیفتگان طبیعت است و اگر طبیعت را به شیوه‌ی نسل خود به تصویر کشیده است نباید گلایه کرد. با تمام این تفاصیل، خواننده از ساده و معمولی بودن داستان‌هایش به شگفتی می‌افتد.
اسقف پرودی درباره‌ی تورگنف نوشته است: “….. حقیقت این است که تورگنف نه از شور و هیجان شدید و آزار دهنده داستایوسکی برخوردار بوده است و نه از احساسات شدید بشردوستانه‌ی تولستوی، هر چند که قلبی مهربان داشت و طبعی لطیف ….”
سرانجام این که چون نیک در ادبیات روس اندیشه کنید، درمی‌یابید که زندگی یک فرد روسی و قصه‌های روسی، از احساس گناه آکنده است. یک فرد روسی، همان گونه که از زبان دیمیتری کارامازوف، در داستان برادران کارامازوفِ داستایوسکی می‌شنویم، نه تنها می‌گوید که گنه‌کار است، بلکه آن را به خوبی احساس می‌کند. یک روس نه تنها گنه‌کار است بلکه تن آسان است و اراده‌یی ناپایدار و متزلزل دارد، زیاد حرف می‌زند و در عین حال هم نرم‌‌خوی است و هم تسلیم‌گرا. ادبیات روس شاید تنها ادبیاتی باشد که این کاستی اخلاقی مردم خود را دلیرانه بر زبان می‌آورد و دنیای روانی آن‌ها را بی‌مهابا تجزیه و تحلیل می‌کند و در اختیار دیگران می‌گذارد.
می‌خواهم خواب فرشته‌ها را ببینم
))

ادبیات روسیه در وضعیتی قرار داشت که نویسندگان و شاعرانش در برزخ عظیمی بی توجهی گیر کرده بودند ٬ نویسندگان قرن نوزده روسیه تماما سیاسی بودند و هیچ چاره و گریزی هم از سیاست نبود ٬ بلینسکی در سال ۱۸۴۷ نامه ای به گوگل مینویسد که دقت در آن ٬ وضعیت آن روزگار روسیه را نشان میدهد :
(( شما متوجه نشده اید که روسیه رهایی خود را نه در عرفان میداند ٬ نه در ریاضت و نه در زهد ٬ بلکه در دستآوردهای تمدن  ٬ روشنگری و انسان گرایی ٬ روسیه نه به موعظه احتیاج دارد که موعظه زیاد شنیده است و نه به دعا که بار ها و بارها دعا کرده است .روسیه محتاج آن است تا در مردم عادی اش ادراکی از عزت انسانی سر بر آورد ٬ چرا که قرن هاست میان لجن و کثافت گم شده است ٬ محتاج حقوق و قوانینی که نه با آموزه های کلیسا که با عقل سلیم و عدالت منطبق باشد ٬ و محتاج اجرای حتی المقدر سختگیرانه ی انها . اما در عوض این ها تصویر روسیه تصویری است دهشتناک ٬ سرزمینی که در آن انسانها تجارت انسان میکنند و هیچ توجیهی هم ندارند ٬ مثل توجیهی که زمین داران آمریکایی با هوشمندی تمام برای خود دست و پا کرده اند و میگویند سیاه اصلا آدم نیست ٬ منظره ی سرزمینی که مردم همدیگر را نه به نام که با اسمهای مستعار زشتی چون چک و تما (وانکاها و اسکاها و استشکاها و پالاشکاها ) صدا  میکنند و سرانجام منظره ی کشوری است که در آن نه تنها هیچ گونه تضمینی برای خود شخص ٬ شرف و مال او در کار نیست ٬ بلکه حتی پلیس هم هیچ نظمی برقرار نمیکند و در عوض پر است از موسسات عظیم دزدان و سارقان حکومتی.حادترین مسائل ملی معاصر در روسیه  در حال حاضر از این قرارند :لغو حق تملک برده ٬ الغای تنبیه بدنی و اقدام به اجرای حتی المقدر سخت گیرانه ی دست کم آن قوانینی که در حال حاضر وجود دارند .این را حتی خود دولت هم احساس کرده است (که خوب میداند ملاکان با دهقانانشان چه رفتاری دارند و هر ساله سر چند تایشان را گوش تا گوش میبرند ) و این از نیم چه اقدامات بی حاصل و ترس خورده ی انان به سود سیاهان سفید پوست ما پیدااست ….))
همین عامل سالها بر ادبیات روسیه سایه می افکند ٬ چه در زمان لنین و چه در زمان استالین هنرمند روسیه هیچ آزادی ندارد ٬ پس نویسندگان سعی میکنند با تلمیحات شاعرانه ٬ هدف غایی و پنهان خود را بنمایانند و هر چند که اداره ی سانسور با دقت بسیاتر آثار را مورد بررسی قرار میدهد اما باز هم نمیتوانند از عهده ی زیرکی نویسندگان بر بیایند .
بلینسکی در جواب انتقاد گوگل از کشورهای اروپایی میگوید :( (شما چه میخواهید ؟ میخواهید همه چیز در کشور ما ٬ در این مام میهن ٬ کماکان مانند گذشته باشد ؟یعنی که بگذاریم پررنپکو به مردم ستم کند و اموالشان را بچاپد ؟یعنی بگذاریم شخصیتی مانند شکوزنیک یا شپونکاها آدمها را همانند حیوانات خرید و فروش کنند ؟ دختر دهاتی ها را با توله سگ های شکاری معاوضه کنند و کودکان را از مادران ٬ پدران را از پسران و نامزدهای جوان را از یکدیگر جدا سازند ؟ یعنی بگذاریم خدمه ی اشپز ی را به باد کتک بگیرند و به ازای این انها را وادار سازند که به دست اربابانشان بوسه زنند ؟ مگر نمیبنی مردم ما تا چه حد به حقارت کشیده اند ؟ شما که آفریننده ی ((تاراس بوبا ))و ((بازرس )) هستید هنوز هم در فایده ی آزادی مردم تردید نشان میدهید .))
میگویدن گوگل با شنیدن سخنان بلینسکی شادان از زمین میجهد و دستهای او را به گرمی به دست میگیرد که ویساریون گریگوریویچ ٬ شما روح مرا تکان دادید ٬ ممنونم ! اکنون با قلبی شاد به دیار دور دست زیبای خود میروم .بدین ترتیب انگیزه ی نگارش ((نفوس مرده )) به گوگل دست میدهد و ادبیات او آمیخته میشود با سیاست .

و اینگونه تاریخ ادبیات غنی روسیه آغاز میشود ٬ چیزی که انتظر داشتم مجله صفحاتی را به آن اختصاص دهد ٬ چون معتقدم اهمیت آن به مراتب بیشتر از سریال کم ارزش و یک بار مصرفی مثل لاست است و هم به مراتب ارزنده تر از کتابهای عامه پسند و روانشناسانه که  ۶ الی ۸ صفحه را به آن اختصاص داده بودند .
آخرین نسل از نسل جاودانی ادبیات روسیه مرد اما نوشته هایش تا ابد زنده خواهند ماند  و باید برای خود تکرار کنیم :
(( هر انسانی باید به لحاظ اخلاقی باید پاسخگوی تمامی گذشته ی خود باشد ٬ از جمله آن گذشته ای که شرم آور است .پاسخ به چه طریقی ؟با تلاش برای فهمیدن:چگونه اصلا چنین چیزی میتوانست مجاز باشد ؟ اشتباه ما در این میان چه بوده است ؟ و آیا دوباره چنین وقایعی میتواند روی دهد ؟ ))

* در ماه فوریه ۱۹۴۰ بولگاکف پشت آخرین عکسش که در آن عینک دودی به چشم دارد نوشت :
به همسرم النا سرگیوونابوگاکووا
من این عکس را تنها به تو دوست و همراهم تقدیم میکنم .غمگین نباش که چشمانم چنین تاریکند ٬ آنها همواره توانستند حقیقت را از دروغ باز شناسند.

 

اعترافات

هنگامی که عمل زشتی از ما سر میزند ، در همان وقت نیست که عذابمان میدهد ، بلکه مدتها بعد ، هنگامی که آن را به یاد می آوریم مایه ی رنجمان میشود ، زیرا خاطره اش به هیچ روی محو نمیگردد.
( اعترافات ژان ژاک روسو
صفحه ی 166
ترجمه ی مهستی بحرینی )

نکته ی روز :اگر دیگران به ما احترام بگذارند به مراتب بهتر از آن است که گاهی ستایشمان کنند.

قطار به موقع رسید

به زودی ، به زودی ، به زودی .این به زودی یعنی کی خواهد بود ؟چه کلمه ی هراس انگیزی است این :به زودی . به زودی ممکن است یک ثانیه ی دیگر باشد .به زودی میتواند یک سال طول بکشد .به زودی کلمه ای است هراس انگیز.این به زودی آینده را در هم میفشارد ، آن را کوچک میکند ، و دیگر هیچ چیز مطمئنی در کار نخواهد بود .هیچ چیز مطمئنی ، هر چه هست دودلی و تزلزل مطلق خواهد بود .به زودی هیچ نیست و به زودی چه بسا چیزهایی است.به زودی همه چیز است .به زودی مرگ است….
به زودی من دیگر مرده ام .خواهم مرد ، به زودی.تو خودت گفتی و کسی در درون تو و کسی در بیرون تو به تو گفت که این به زودی عملی خواهد شد
.

زلف

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم             
                                                  ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم          
                                                 طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

جنگ شکر در کوبا

انقلاب در حکم  داروی اسبان است : یک جامعه استخوانهای خود را در زیر ضربه ی چکش خورد میکند ، استخوان بندی را از هم میگسلد ،رو بناها را در هم میریزد ، شیوه (رژیم ) مالکیت را تغییر میدهد ، ثروتها را دگرباره قسمت میکند ، تولید را بر اساس تازه ای بنا مینهد ، و میکوشد تا سرعت ترقی تولید هر چه تندتر افزایش پیدا کند ، حتی در لحظه ای که اصولی ترین تخریبها را انجام میدهد درصدد پی ریزی بنای نوی است ، تا با پیوندهای استخوانی قالب (اسکلت ) جدیدی پیدا کند .انقلاب داروی فوق العاده ای است که اغلب بایستی آن را به زور خورانید .
(جنگ شکر در کوبا
نوشته ژان پل سارتر
ترجمه ی جهانگیر افکاری
صفحه ی 22 )