مرحوم حسین پناهی :
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک میکنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندکی سکوت…..
حالا این منم ، مرد تنهای خداوند :
جولای 30, 2008 روی 5:50 ب.ظ (عمومی)
مرحوم حسین پناهی :
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک میکنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندکی سکوت…..
حالا این منم ، مرد تنهای خداوند :
جولای 25, 2008 روی 3:11 ب.ظ (دو کلمه حرف حساب)
1)هیچ وقت دنبال حقیقت نباش ، چون اگر به حقیقت برسی ، همه تو را طرد میکنند ، از دوستانت رانده میشوی ، تنها میشوی ، به انزوا کشیده میشوی . کسی از حقیقت خوشش نمی آید ، پس دنبالش نباش ، …حقیقت چیز خوبی نیست .
2) داشتم فیلم (( پستچی وظیفه شناس )) را نگاه میکردم ، چیزهایی هنگام پخش فیلم به عنوان زیرنویس رد میشدند ، دقت نمیکردم ، تا اینکه یکی از آنها را خواندم و همانجا خشکم زد:
(( آب رفته هرگز به جوی باز نگردد، بیایید در مصرف آب صرفه جویی کنیم ))
نمیدانم چه کسی مسئول این زیر نویسها ی مزخرف است ، یاد یکی از اس ام اس های چند سال پیش افتادم با این مضمون:
((هرگز نخورد آب زمینی که بلند است ……شهادت سقای کربلا را تسلیت عرض میکنیم ))
جولای 21, 2008 روی 2:28 ب.ظ (ادبیات وشعر)
(( من هفت سال شعر نوشتم که یاد بگیرم چطور جمله بنویسم ، چون واقعا میخواستم رمان بنویسم و تصور میکردم تا وقتی نتوانسته ام جمله ای بنویسم ، رمان هم نمیتوانم بنویسم . ))
این جمله را ریچارد براتیگان میگوید.
صید قزل آلا در آمریکا دومین کتابی بود که از براتیگان خواندم ، با اینکه در رویای بابل بیشتر مرا تحت تاثیر قرار داد ، و توانست نظر مثبت مرا به خود جلب کند ، اما صید قزل الا در آمریکا هم اثری متفاوت است ، کتابی که میتوان در آن سبک منحصر به فرد براتیگان را حس کرد .
توصیفهای بدیع و شاعرانه در جای جای کتاب به چشم میخورد :
((خورشید عینهو یک پنجاه سنتی خیلی گنده بود که کسی نفت ریخته باشد رویش ، کبریت کشیده باشد و روشنش کرده باشد و گفته باشد :بیا ، این را نگه دار من بروم روزنامه بخرم . سکه را گذاشته باشد کف دست من و رفته باشد و دیگر هم برنگشته باشد .))
به نگاه طنز و هجوآلود براتیگان مثلا در این قسمت از کتاب توجه کنید :
((یک کم آن طرف تر از آلونک یک مستراح بود که درش بی هوا بازمانده بود .داخل مستراح پیدا بود عین چهره ی آدمیزاد و مسترا انگار داشت میگفت:((آن بابایی که مرا درست کرده ، 9745 مرتبه اینجا ریده و حالا مرده ، من هم نمیخواهم کس دیگری به م دست بزند .خوب آدمی بود، کلی خون دل خورد تا مرا درست کرد .ولم کنید به حال خودم . من یادمان یک کون درستم که حالا زیر خاک است .هیچ رمز و رازی اینجا در کار نیست .این است که در هم باز است .اگر میخواهید برینید بروید مثل گوزن ها لای بوته ها .))
گفتم به مستراح
([….]. من فقط میخواهم مسیر رودخانه را یک چیزی سوار بشوم.))
یکی از منتقدان ادبی هم عصر انتشار کتاب صید قزل آلا در امریکا میگوید :
(( براتیگان در صید قزل آلا در آمریکا دست به آفرینش ژانری یک سره نو میزند ، چندان که میتوان انتظار داشت مردم در آینده ای نه چندان دور (( براتیگان بنویسند )) همانگونه که امروز ((رمان مینویسند.))
جولای 16, 2008 روی 7:58 ق.ظ (دو کلمه حرف حساب)
سارتر:زندگی آنچه را میخواستم به من داد و در ضمن فهماند که آن چیز اهمیتی نداشت.
دوگل:کارهای بزرگ ، تنها از مردان بزرگ ساخته است ، و مردان هنگامی بزرگ میشوند که بخواهند و اراده نمایند .

جولای 13, 2008 روی 6:28 ق.ظ (سینما)

مایکل :پدرم با هیچ مرد قدرتمند دیگه ای فرق نداشت ، هر آدمی با هر قدرتی ، مثل رئیس جمهورا یا سناتورا !
کی :میدونی چقدر احمقانه حرف میزنی مایکل ؟ رئیس جمهورا و سناتورا آدم نمیکشن.
مایکل:اوه!چه کسی آدم نمیکشه کی ؟ اگه مساله ی مهمی توی زندگی وجود داشته باشه ،اگه تاریخ چیزی بهمون یاد داده باشه ، اینه که میتونی هر کسی رو بکشی
جولای 10, 2008 روی 8:33 ق.ظ (سینما)
انسان از آن چیزی که بسیار دوست میدارد خود را جدا میسازد.در اوج خواستن نمیخواهد ، در اوج تمنا نمیخواهد .دوست میدارد اما در عین حال میخواهد که متنفر باشد . امیدوار است ، اما امیدوار است که امیدوار نباشد .همواره به یاد می آورد ، اما میخواهد که فراموش کند.
جولای 5, 2008 روی 4:07 ق.ظ (ادبیات وشعر)
به یاد یک روز صبح افتادم که در تنه ی درختی پیله ای را یافته بودم ، درست در آن دم که پروانه قشر پیله را دریده و آماده ی بیرون پریدن بود. مدت مدیدی انتظار کشیدم ، اما پروانه زیاد درنگ میکرد و من شتاب داشتم .خشمگین بر آن خم شدم و با نفسم شروع به گرم کردن آن کردم .بی تابانه پیله را گرم کردم و معجزه با آهنگی تندتر از آنچه در طبیعت روی میدهد در برابر چشمان من روی داد .پیله باز شد و پروانه در حالی که خود را میکشید از آن بیرون خزید ،و من وحشتی را که در آن دم احساس کردم هرگز از یاد نمیبرم ،بالهای پروانه هنوز باز نشده بود و او با تمام نیروی جسم نحیف و لرزانش میکوشید که آنها را از هم بگشاید . من که بر او خم شده بودم با نفسم کمکش میکردم ،ولی بیهوده بود .بلوغی صبورانه لازم بود ،و باز شدن بالها می بایست آهسته در برابر پرتو خورشید صورت بگیرد ،اکنون دیگر خیلی دیر شده بود .نفس من پراونه را واداشته بود که پژمرده و نزار و پیش از وقت ظاهر شود.مایوس و بیحال تکانی به خود داد و چند ثانیه ی بعد در کف دست من جان سپرد.
این نعش کوچک به گمان من بزرگترین باری است که بر دوش وجدان خود دارم ،زیرا من امروز خوب میفهمم که تعدی به قوانین طبیعت کفر محض است ، ما نبایدشتاب کنیم ،نباید بی تابی از خودمان نشان بدهیم ،و بایدبا اعتماد تمام از آهنگ ابدی طبیعت پیروی کنیم.
قسمتی از کتاب زوربای یونانی
نوشته ی نیکوس کازانتزاکیس
ترجمه ی محمد قاضی
صفحه ی 181
جولای 3, 2008 روی 5:57 ق.ظ (عمومی)
Bu aksham olurum,beni kimse tutamaz,sen beni tutamazsin,yildizlar tutamaz,bir ucurom gibi dusherim guzlerinden,guzlerin beni tutamaz,duslerinde buyorum,kabuson olur olurum,bir shir yazirim bir turku suylerim ,bir sen olurum bir ben oaluroum,bu aksham olurum sirf senin ichin ,beni olum bile anlamaz
یعنی اینکه:
من امشب میمیرم و کسی مرا نگه نمیدارد ،تو نگه نداشتی و ستاره ها هم نگه نداشتند ،همچون اشکی از چشمانت می افتم ، و چشمهایت هم مرا نگه نداشتند ،در میان روح وروان تو جاری میشوم ، و کابوس تو میشوم و میمیرم، شعری مینویسم و نغمه ای سر میدهم ، یکی مثل تو میشوم و یکی مثل خودم میشوم ومیمیرم و امشب به خاطر تو میمیرم و مرا مرگ هم درک نمیکند.