1)کافکا وصیت میکند بعد از مرگش تمام دست نوشته هایش سوزانده شوند
2) بولگاکف هنگام مرگ وصیت میکند تنها نسخه ی مرشد و مارگاریتا را بسوزانند ، ولی همسر و خدمتکارش این کار را نمیکنند و یکی از شاهکارهای ادبیات جهان به دست ما میرسد .
3) سلینجر آدم گوشه گیر و کم حرفی است ، و اصلا دوست ندارد داستانهایش چاپ شود ، اما یکی از داستانهایش بدون اجازه در اینترنت پخش میشود ، و یک نویسنده ی بزرگ به دنیا معرفی میشود .
4)ناباکوف وصیت میکند دست نوشته های باقیمانده از او سوزانده شوند ،اما تاکنون کسی جرات نکرده است آخرین دست نوشته ی استاد را بسوزاند.
حال این سوال برایم پیش آمده است :
آیا کار درستی است که به وصیتها عمل نمیکنیم ؟ هر چند با این کارمان کمک میکنیم تا یک شاهکار دنیای ادبیات سالم بماند !آیا این کار دزدی و خیانت نیست ؟
آیا این کار دزدی نیست ؟
ژوئن 30, 2008 روی 4:32 ب.ظ (دو کلمه حرف حساب)
دنیای دروغین
ژوئن 29, 2008 روی 8:31 ق.ظ (دو کلمه حرف حساب)
حیدر بابا دنیا یالان دنیادی
سلیمانان نوحدان قالان دنیادی
کوتاهترین داستان دنیا
ژوئن 26, 2008 روی 1:12 ب.ظ (ادبیات وشعر)
چند روز گذشته بیشتر وبگردی میکردم ، در خلال این وبگردی ها مطالب جالبی را خواندم ، در یکی از این وبلاگها به نام شانای (که لینکش بین دوستان موجودمیباشد)
که یکی عالیترین وبلاگها در زمینه ی ادبیات است به مطلب زیربرخوردم :
((ماریو بارگاس یوسا نویسنده ی بزرگ پرویی در کتاب نامه هایی به یک نویسنده ی جوان که آن را متاثر از کتاب (( نامه هایی به یک شاعر جوان)) اثر ریکله نوشته است، به تشریح آموخته های خویش از داستان نویسی میپردازد ، داشتم این کتاب ارزشمند را میخواندم که چشمم افتاد به یک نکته ی جالب که در این کتاب یوسا به آن اشاره میکند .او در قسمتی از کتاب که به بحث شیوه های روایت میپردازد ،مثال جالبی انتخاب کرده و در نقد آن مثال چندین صفحه مطلب ناب دست اول مینویسد . حالا بیایید با هم این نمونه ی درخشان را مرور کنیم و خود را در حس نویسنده ی بزرگ شریک کنیم :
(( برای نمونه ،نه یک رمان ، بلکه شاید کوتاهترین داستان دنیا (و البته یکی از درخشانترینشان ) را بر میگزینیم :دایناسور نوشته ی آئو گوشته مونته روسو گواتمالایی که تنها یک جمله است :
وقتی بیدار شد ، دایناسور هنوز آنجا بود.
چه داستان ششدانگ و تمام عیاری !اینطور نیست ؟داستانی با فریبایی فوق العاده و منحصر به فرد ، آن هم به خاطر ایجاز کلام ، تاثیر گذاری فراوان و کیفیت بالای ایهام ، طنز و پیرایش موضوع.این داستان درخشان سایر نمونه های غنی در عرصه ی این کوچکترین گوهرهای داستانی را از پیش روی ما پش میراند.))
نامه هایی به یک نویسنده
ماریو بارگس یوسا
ترجمه یرامین مولایی
انتشارات مروارید
ص 91))
داستانک
ژوئن 23, 2008 روی 5:18 ب.ظ (ادبیات وشعر)
پیام خیلی واضح بود: ماموریت را تمام کن !
مرد باید به دستور عمل میکرد ، دوست داشت این آخرین دستور را به بهترین شکل ممکن تمام کند ، برای همین بهترین لباسی را که داشت به تن کرد ، جلوی آینه ایستاد ، موهایش را مرتب کرد ، کفشش را واکس زد ، احتمالا اگر الان مادر زنده بود و او را میدید، میگفت خیلی خوش تیپ شده ای !
از اتاق خارج شد ، اتاق شماره ی 13 ، پیدا کردن این اتاق برایش ارزان تمام شده بود ، چون کسی جرات نمیکرد آن را اجاره کند ، میگفتند توسط شیاطین تسخیر شده است ولی او اهمیتی به این حرفها نمیداد .
پیرزنی که همسایه اش بود مثل همیشه به او لبخند زد ، او هم متقابلا لبخند زد و کلاهش را به نشانه ی احترام از سرش در آورد ، ولی اینبار برعکس دفعات قبلی راه بالا را در پیش گرفت ، پله ها را یکی یکی بالا میرفت ، آسانسور هم مثل همیشه خراب بود ، وقتی به طبقه ی 25 رسید ، برای چند ثانیه مکث کرد و نفسی تازه کرد ، حالا به پشت بام رسیده بود ، میتوانست تمام شهر را ببیند ، با لذت به شهر خیره شد ، همیشه منتظر آخرین ماموریت بود و برای رسیدن به این مرحله لحظه شماری میکرد ، کلاهش را به زمین انداخت ،لبخندی زد ، زیر لب زمزمه کرد : بازی تمام شد !
و خودش را از آن بالا به پایین پرتاب کرد.
فردا نشریات در این مورد نوشتند : دیروز مردی خودکشی کرد ، دلیل خودکشی هنوز مشخص نشده است ، ولی پلیس احتمال ابتلا به بیماری روانی را پذیرفته است .
یادمان نمی آید
ژوئن 20, 2008 روی 1:13 ب.ظ (عمومی)
ما آدم ها
بعضی هایمان
خیلی زود میمیریم
آن ها که زنده می مانند
بیشتر میمیرند
باورش سخت نیست
سال ها پیش ما را کشتند
زمین از آن بیابان های دور افتاده بود
در گور ِاین دنیا دفنمان کردند
تا خیال کنیم زندگی یک فرصت برای بخشش گناه های کودکانه ایست
که یادمان نمی آید
کلاغ
ژوئن 18, 2008 روی 1:49 ب.ظ (عمومی)
یک اسلحه ی SG 551 SWAT کالیبر 56/5 میلیمتر بر میدارم ، میرم روی سقف خونمون میشینم و کلاغهایی که میخوان به خونه برسند رومیزنم ، تا همه باز هم برای بچه هاشون تکرار کنند :
قصه ی ما به سر رسید ، کلاغه به خونش نرسید !
گهواره ی گربه
ژوئن 15, 2008 روی 5:07 ب.ظ (ادبیات وشعر)
((پفیوز کسی است که فکر میکند خیلی باهوش است ، هیچ وقت نمیتواند جلوی دهانش را بگیرد ،مهم نیست بقیه چه میگویند ، او باید مخالفتش را بکند ، تو میگویی از یک چیزی خوشت می آید اما او ، پناه بر خدا ، میگوید که چرا خوش آمدن از آن چیز غلط است . یک آدم پفیوز تمام سعی اش را میکند که همیشه خیال کنی گند زده ای .مهم نیست تو از چی حرف میزنی ، او بهتر از تو میداند ))
( قسمتی از کتاب گهواره ی گربه اثر ونه گات )