می 9, 2008 روی 1:04 ب.ظ (Uncategorized)
اینبار هم دیالوگهای سینما پارادیزو:
آلفردو:هر روزی که اینجا زندگی میکنی٬فکر میکنی اینجا مرکز دنیاست٬فکر میکنی هیچ وقت چیزی عوض نمیشه٬پس برای یکی دو سال میری٬وقتی بر میگردی همه چیز عوض شده٬طناب پاره شده٬چیزی که اومدی پیداش کنی اونجا نیست٬چیزی که مال تو بوده رفته ٬برای مدت زیادی باید دور باشی٬برای سالها تا برگردی و مردمت رو پیدا کنی٬زمینی که توش به دنیا اومدی ٬ولی الان این ممکن نیست!تو الان از من کورتری!
توتو:کی اینو گفته؟گری کوپر؟جیمز استیوارد؟هنری فوندا؟
آلفردو:نه توتو٬هیچ کس نگفته٬این دفعه مال خودمه٬زندگی مثل فیلمها نیست٬زندگی خیلی سخت تره٬خیلی سخت تر!!!،از اینجا برو دیگه نمی خوام صدای حرف زدنت رو بشنوم ،میخوام صدای بقیه رو بشنوم که درباره تو حرف می زنن !
همین ، به علت دغدغه های ذهنی و تالامات روحی اینجا تا مدت زمان نامعلومی آپ نخواهد شد.
تا کنون 54 نظر داده شده
می 7, 2008 روی 4:42 ب.ظ (عمومی)
اگر بنویسم زیبا میشود ، اگر کامل نمایشش ندهم زیباتر !
نوشتن از بعضیها آدمها خیلی سخت است ، هر چقدر بخواهم بنویسم باز کم می آورم ، امروز میخواهم در مورد یکی از دوستان مجازی بنویسم که تصمیم دارد برود ، من که از شنیدن این خبر ناراحت شدم ، هاله ی ماه !
اصلا این هاله که میگویند کیست ؟
هاله عابدین ،دختر هزار وبلاگی ، در هر سیستمی چند نوع وبلاگ برای خودش دست و پا کرده ، و مشغول نوشتن است !
آدم مهربان و خونگرمی است ، من که خیلی وقتها از حرفهایش انرژی مثبت گرفته ام ، قبلا که دچار مشکل شده بودم مثل یک خواهر کوچکتر برایم سنگ صبور بود ، و خیلی وقتها با حرفهای خواهرانه اش مرا آرام میکرد ، آدم رازداری هم هست ، در این مورد بارها امتحانش را پس داده است ، یکی از عاشقان سینه سوخته ی ه.ج و آژانس شیشه ای ! خدا را شکر در یک مورد با هم هم عقیده ایم !
خیلی آدم خوبی است ، حیف که هیچ وقت از کارهای خوبی که انجام میدهد در وبلاگ نمینویسد ، من این را به حساب تواضعش میگذارم ، نشان به آن نشان که مادر خوبی است و کسی خبر ندارد .
به قلمش اعتقاد دارم ، میدانم چیزی را که به آن باور و اعتقاد نداشته باشد نمینویسد . میخواهم در مورد رفتنش بنویسم و از این جا به بعد مخاطبم خودش است:
هاله ، نمیدانم تصمیمت برای رفتن جدی است یا نه !ولی منصرفت نمیکنم ، همه ی ما روزی خواهیم رفت ، اما خوش به حال کسی که هیچ وقت از خاطره ها فراموش نشود، مطمئنا تو برای دوستان وبلاگی هیچ وقت فراموش نخواهی شد !
هاله ، میدانم وقتی میگویی میخواهم بروم ، چه احساسی داری ؟ مگر خود من چند بار نگفتم میخواهم بروم ولی علت نرفتنم را کسی نپرسید ( عده ی کمی دلیلش را میدانند ولی …)
هاله ی ماه ، هاله ی مهربان ، هاله ی پر انرژی ، هاله ی خالی ! جزو بهترینهایی هستی که تا به حال برخورد کرده ام ، هر باز چیز های تازه ای از تو یاد گرفته ام ، گاهی وقتها با تو تند حرف زده ام ، این را به حساب بی عقلی و خامی من بگذار ، به حساب اینکه نفهمم ، به حساب اینکه طرز حرف زدن مناسب را نمیدانم !
میدانم قلب تو آنقدر بزرگ و دریایی است که میبخشی و زود فراموش میکنی !
میدانم همه ی دوستان وبلاگی حداقل یک بار تو را رنجیده خاطر کرده اند ولی تو آنقدر بزرگ و خوش قلبی که همه را بخشیده ای !
در طول این مدت فقط یک بار از دستت بدجور ناراحت شدم ،اصلا توقع نداشتم آن حرفها را از تو بشنوم ، احتمالا آن هم تقصیر خودم بوده که چنین بازخوردی داشتم،حالا فکر نکنی یک انسان نه چندان معمولی خیلی بی معرفت شده ، و یادی از دوستان نمیکند ، شاید اشتباهی آمده بود ولی …….!
دیگر حرف عمومیه خاصی نیست دی:
پ.ن: ه.ج ، ح.ج ، ن.م ، عروس مردم ، پرسپولیس ، ابراهیم حاتمی کیا ، جام جم ، آژانس شیشه ای ، گریه ، لبخند ، دعوا ، تولد ، قهقهه ، دوقلوها ،360 ، چت ، اذیت کردن ، آپلود ، دانلود ، موسیقی ،نامجو، شعر ، رویداد ها ، نصف شب ، دائم الآنلاین سابق ، هاله ی ماه !
پ.ن: اینها هم جدیدترین عکسهایی هستند که از این شخص گرفته شده :



تا کنون 16 نظر داده شده
می 6, 2008 روی 3:37 ب.ظ (عمومی)
اولمینجی سکانس :
_ حسین جان ! آز خرید اله، پولون کوتارار ، اردبیله قیده بیلمزسن !
_ چشم ، نادر جان ! قول وریم آخرین کتاب دی کی آلیام !!
اوبیرسی غرفه ده گینه بو سوزلر تکرار اولی .
ایکیمینجی سکانس :
_ نادر جان ، بو کتاب نمندی آلیسان ، باخ من دیم آز خشته ،اردبیله گره پیاده قیدغ!
_ چشم ، چشم ، قول وریم ! قول
اوشمینجی سکانس :
_ نادر مینی باباما آلیام !آخی بو نویسنده دن خوشی گلی
_ آل ! یاخچی دی !
10 دقیقه سونرا بابام زنگ ویری ، من ده کتابی آلمیشام ! دیم بابا بو نویسنده دن کتاب وار ، سنه آلیم ؟ جواب وری : اوغلوم ،حتما ! بیدنه آل !
نادر گولی و دی عجب حقه باز آدامسان ،خوشیم گلدی !
پایان بندی :
چوخ خوش کشتی ، دوستلارون چوخون گوردوم ، بیلیم تصوراتوزداکی جوریان حسین نن فرق الیدیم ، خوب منیم تقصیریم ندی !اوز بوهلوغوزه باغیشتوین
پ.ن عمرا اگر براتون ترجمه کنم !
تا کنون 7 نظر داده شده
می 5, 2008 روی 6:43 ب.ظ (ادبیات وشعر)
_ میترسم ،میترسم ،میترسم.
_ آیا از خدا میترسی ؟
_ خیر ، خدا ارحم الراحمین است ،به بندگان رحم میفرماید.
_ آیا از پیغمبر میترسی ؟
_ خیر ،خیر ،پیغمبر رحمه للعالمین است ، شفاعت خواه امت است.
_ پس از چه میترسی ؟ها ها ها ، پس از چه میترسی هه هه هه .
_ از فیل میترسم.
_ ای بابا خدا پدرت را بیامرزد.تهران که فیل ندارد ،یک فیل داشتیم که در عهد قدیم دندانش شکست ، سه سال قبل خرقه تهی کرد و مرحوم شد.
_ ای بابا ،مگر خبر نداری که معنی فیل را ما تا به حال نمیدانستیم (فیل یعنی دوست ) الساعه در تهرون هزار فیل بیشتر داریم .از قبیل روسفیل ، انگلفیل ، آلمانفیل ،عثمانفیل ،پول فیل ، پلوفیل ، تفنگ فیل ، فشنگ فیل و علاوه بر فیل ،از همه چیز میترسم .اگر بخواهم از اخبار قم و ساوج بنویسم ، میترسم.اگر بخواهم از تلخی و سیاهی نانها بنویسم ، میترسم.اگر بخواهم امر به معروف کنم ، از بی نمازهای بیرون شهر میترسم.مختصر از هر چیز میترسم .از عرق خور گردن کلفت میترسم .از تریاکی گردن نازک میترسم .از خارجه میترسم .از داخله میترسم .از اخوند میترسم .از درویش میترسم . چه کنم ،ترس برادر مرگ است . میترسم ، میترسم ،میترسم.
امضا :ترسو
((قسمتی از کتاب یک لب و هزار خنده ی عمران صلاحی و بیژن اسدی پور))
تا کنون 8 نظر داده شده
می 4, 2008 روی 4:41 ق.ظ (عمومی)
خدا جان سلام !
بدون احوالپرسی میروم سر اصل مطلب :
یادت هست یک بار نامه ای به تو نوشتم ؟ البته بار اولم نبود ولی آن یک بار را که خودت میدانی ،بله همان را میگویم !باد بردو انداخته بود به خانه ی همسایه ، از شانس بد من دختر همسایه آن نامه را خوانده بود ،بعد آن ماجرا بود که دختر همسایه وقتی مرا میدید زیر چشمی نگاه میکرد و سرخ میشد و میخندید ،بنده ی خدا فکر میکرد من آن نامه را برای او نوشته ام !
خوب تو هم که جواب ندادی ؟ پس حساب بی حساب.
خدا جان ای به قربانت شود این چاکرت (خودم را میگویم ) ،میدانی چقدر دوستت دارم ؟ اصلا میدانی چقدر عاشقت هستم ؟(با لحن محمد رضا فروتن در قرمز بخوان ) خیلی هم که با هم رفیقیم(این را میدانی که با لحن چه کسی بخوانی ؟ آره خودشه ) ، این را خودت گفتی ، یادت نمی آید ؟ چرا چشم غره می آیی ؟ بابا میدانم تو هیچ چیزی را فراموش نمیکنی ، تو که مثل آدمها فراموشکار نیستی ، تو آخرشی ، اصلا تو بیست بیستی !
خدای من میخواهم بعضی چیزها رو به یاد من بیاری ، فکر میکنم این دیالوگها مربوط میشود به چند ماه پیش:
من گفتم چرا نمیخوانی ؟ تو گفتی میخوانم نمیشنوی
و من گفتم چرا دعوت نمیکنی ؟ گفتی به کجا دوست داری تو را دعوت کنم ؟
گفتم :خانه ی خودت ، یا کربلا !هر کدام شد اشکالی ندارد ! گفتی دعوتت میکنم ولی نمیگذارند بیایی ، ولی تو مرا دعوت کن ؟
گفتم :خدایا من که جایی ندارم تو را دعوت کنم ؟ همه ی جا مال خود توست ؟
گفتی :بنده ام دلت را میخواهم ، مگر نشنیده ای که میگویند قلب مومن عرش خداست
و داد زدم و گفتم :خدایا چشم ، تو فقط جوووون بخواه ! هر چه خواهی بگو آن میکنم
و حالا آمده ام تا روی ماهت رو ببوسم ، اجازه میدهی ؟
پ.ن: این روزها ، عجیب میگذرند.
پ.ن: دوستان دستتان درد نکند ،خوشحال شدم که در این چند روز خیلیها را ملاقات کردم و ممنون بابت تمام حرفهای امیدوار کننده و آرامش بخش !
پ.ن:دیدی من 2 متر قد نداشتم ؟ حالا راضی شدی ؟
پ.ن: دفعه ی بعد تصمیم دارم با مادر جان بیام تا خونه ی تو بمونم ! اون اس ام اسی که فرستادی تا دوساعت منو از ته دل خندوند ،از تو هم ممنونم !

تا کنون 14 نظر داده شده