عکسهای سفر

1)رستوران یکی از شهرهای شمالی بود که توش غذا خوردیم!

رستوران

2)این خانم کوچولو از دوربین خوشش میومد .

خانم کوچلوی اخمو

3)گنبدی در  میدان نقش جهان اصفهان

گنبد زیبا

4)این خانواده در پارک روبروی شاهچراغ (ع) نشسته بودند ،اگر پدر خانواده میفهمید دارم عکس میگیرم حسابم رو میرسید ولی  با هزار کلک این عکس رو گرفتم!

پسر بچه

5)این عکس اتفاقی گرفته شد ، دمپایی هم پرت شد به طرفم !

پیرزن مهربان

6)حافظیه ی شیراز در شب

افظیه

 

پ.ن:بقیه ی عکسها بماند برای دفعه ی بعد !

16 دیدگاه

  1. to the kesht گفت،

    آوریل 14, 2008 در 4:28 ق.ظ

    سلام
    به به به به هميشه به سفر هميشه به عكس
    ديگه فكر نكنم از خودم بپرسم اين حسين چه شكليه! كسايي كه دختر بچه ها با اخم و پسراي بستني به دست با تعجب بهشون نگاه مي كنن همه يه شكلن.

    یک انسان نه چندان معمولی:اون پسره که منو نگاه نمیکنه ،میگم اگه باباش میفهمید دارم عکس میگیرم حسابم رو میرسید، اون موقع داشت به دخترای دانشگاه نگاه میکرد !دی:

  2. 1367 گفت،

    آوریل 14, 2008 در 5:41 ق.ظ

    سلام
    جدی حدی دمپایی پرت کرد به طرفت خانومه؟ :دی :) )
    آخی چه باحال:دی
    راستی منم بستنی می خوام:(
    اونم از اینا کهمی ره هوا پیچ می خوره!!! آخه مامان من نمی ذاره من از اینا بخورم:((
    ولی خدایی خیلی هوس سفر کردم!!!
    فکر کن دارم خیر سرم مثلا مدیریت جهانگردی هم می خونم:(
    عکسا خیلی باحال بود:)
    فعلا
    در پناه حق

  3. هاله گفت،

    آوریل 14, 2008 در 5:49 ق.ظ

    به روی چشم!
    اما اون شعر که غمناک نبود، بود؟ من انقدرها هم غمگین نیستم !
    (چقدر قشنگ اند عکس ها! به خصوص اونی که اتفاقی گرفته شده و تو یک دمپایی هم نوش جان کردی!!)

  4. آوریل 14, 2008 در 6:31 ق.ظ

    سلام
    عکسهات وسوسه برانگیزبودن……..به شدت…!!
    وبسی خندیدیم به ان دمپایی…!!
    بروخداروشکرکن به دمپایی بسنده کرده بود…والا…!!

  5. anonymous گفت،

    آوریل 14, 2008 در 9:14 ق.ظ

    واييييييييييييييييي……..از دومي و پنجمي خيلي خوشم اومد…..اون دختره چه ناز بود……آخه……الهييييييييييييييييي…….من عاشقه بچه هام.اون پيرزن هم خيلي باحال بود.
    از پيرزنه عكس گرفتي كه بخندي؟حالا هم گذاشتي اينجا كه بچه ها بخندن؟آره؟؟؟؟؟؟؟آهان راستي گفتي اتفاقي گرفتي.سهواً بوده…اما خنده داره.نيست؟
    البته خنديدن عيب نيست…..اما……آخه هر كي مياد بي شك به اين عكس ميخنده……خنده ي مسخره آميز.من خوشم نمياد پيرزنا رو مسخره كنم يا پيرمردا.دلم ميسوزه.فكر كنيم مادربزرگ خودمونه…..
    فكر كنم خوشت نيومد از حرفام.نظرمو گفتم…..
    بدرووووووووووووووود…راستي عكس خودتو ميزاشتي ….دفعه ي بعد عكس خودتو بزار.بگو چشم

  6. بهار گفت،

    آوریل 14, 2008 در 10:32 ق.ظ

    سلام داداشی
    میبینی حسین؟ حتی اگه نخواهیم و دوست نداشته باشیم هم همه چیز خاطره میشن. پس بهتره از این خاطره شدن لذت ببریم
    عکسای جالبی بودن
    راستی به یه بازی دعوتی اگه بنویسی خیلی خوشحال میشم و اگه نه هم که…بازم خوشحال میشم
    شاد باشی و ایام به کام

  7. زینب گفت،

    آوریل 14, 2008 در 6:49 ب.ظ

    چقده عجیب امروز تو پارک دانشجو یه پیرزنی رو دیدم خیلی شبیه همین پیرزنه تو عکس بود خیلی خیلی شبیه.قیافش قشنگ یادمه چون دود سیگارشو هر دفعه فوت میکرد تو صورت من،منم هر دفعه برمیگشم نگاهش میکردم
    گنبده خیلی قشنگه

  8. نجمه گفت،

    آوریل 14, 2008 در 6:50 ب.ظ

    سلام.
    خب عكس خودتون رو هم ميذاشتين كه بدونيم داداش‌مون چه شكليه ،كه اگه دست برقضا، يه روزي،يه شهري،يه جايي،يه وقتي،ييهو ديديمتون ،بيايم جلو واسه عرض ارادت!!
    باز هم ميگم خوش به حالتون!
    اصفهان خيلي ماهه!مخصوصا اگه هوا ابري و بهاري باشه!
    باغ‌گلهاي اصفهان هم رفتين؟!

  9. آوریل 15, 2008 در 10:57 ق.ظ

    اگه قصد داری ما رو دق بدی که نمی تونیم تریپ مجردی بریم ایران گردی باید بگم موفق شدی …تو خونه زندگی نداری همش میری مسافرت؟ در ضمن اون دختره خیلی به نظر من کیس مناسبیه..همون که رو پله های سمت چپ حافظیه وایساده…اگه خواستی بگو باهاش هماهنگ کنم…..اوکی؟ فعلا..

  10. پریسا گفت،

    آوریل 15, 2008 در 6:35 ب.ظ

    یه نکته ای! حتماً می دونین که در تشخیص غلط نوشته شدن یک کلمه مهم این است که اول و آخرش غلط باشه! (یه ایمیل خیلی معروفی هست که فقط اول و آخر کلمه درست نوشته شده ولی با این وجود سه سوت می توانید بفهمید درش چی نوشته! دیدینش تا حالا؟)

    من امشب این به ام ثابت شد! داشتم فکر می کردم که چی؟! حالا این رستورانه چی اش جالب بوده براتون!!! یعنی مغز در نگاه اول چون می فهمه که کلمه چی بوده، املایش اهمیتش را از دست می دهد!
    حالا اون ها هم همچین حاظر را دادن اون رو ثبت کردن که نمیشه عوضش کرد!

  11. to the kesht گفت،

    آوریل 15, 2008 در 6:37 ب.ظ

    اصلا فكرشم نمي كردم به چرت و پرتاي هر جوادي اونم ازنوع سجادش بخندي! بلند طبع تر بودي تو!

  12. to the kesht گفت،

    آوریل 16, 2008 در 1:44 ق.ظ

    سلام
    بله ؛ خاله جونم دستش تو خيره.به فكر من هم هست. منتهي خودم قبول نمي كنم .مي خوام به پاي في في بشينم!

  13. to the kesht گفت،

    آوریل 16, 2008 در 1:45 ق.ظ

    يه جوك مرتبط:يارو مي ره بهشت زير پاي مادر له مي شه

  14. آوریل 16, 2008 در 4:50 ق.ظ

    سلام
    باورم نميشه هنوز تو تا 10 قدمي من اومدي و من تو را نديده ام. حيف كه اينجا شكلك نداره وگر نه سه تا شكلك ناراحت مي فرستادم واست.
    عكس هات حرف نداشت

  15. آوریل 17, 2008 در 8:07 ب.ظ

    باش خبرت میکنم..

  16. فوریه 23, 2009 در 8:27 ق.ظ

    [...] اندیشه ی سبز: برترین مطالب: چنین گفت زرتشت با410 بازدید عکسهای سفر با 264 بازدید نامه ای به جودی آبوت با 263 بازدید سکوتی [...]


فرستادن دیدگاه