بازی

کرگدن بانوی عزیز منو قابل دونست و به یک بازی دعوت کرد ، خیلی خیلی ممنونم ،پس بریم سر بازی ،بازی اینطوریه که کتابهایی رو که بیشترین تاثیر رو برامون داشته بنویسیم:
1)مرشد و مارگاریتا اثر بولگاکف : تنها کتابی که شروعش آنقدر فوق العاده و تند است که آدم را از همان اول به خودش جذب میکند ، مرشد هم خیلی شبیه من است .

2) شازده کوچولو : کرگدن بانو تعبیر جالبی در این مورد به کار برده ، بعد از هر بار خواندنش انتظار یک معجزه را میکشم .

3)عقاید یک دلقک اثر هاینریش بل:شنیر یک دلقک است که همه چیزش را از دست داده ، حتی نامزدش ماری نیز او را ترک گفته است ، هیچ کاری نمیتواند برای رهایی از این مشکل  بکند، یعنی نمیخواهد تلاشی بکند  ، عقاید یک دلقک سقوط  وتباهی یک جامعه را به زیبایی نشان میدهد .

4) سمفونی مردگان اثر عباس معروفی : آقای معروفی اگر تنها این کتاب را مینوشت ،من باز  مرید و عاشقش  میشدم ، جزو صد کتاب برتر قرن انگلستان ، و بازی با لایه های ذهنی و فلسفی ! نیچه میگوید:بدون هنر انسان به تباهی و نابودی کشیده میشود ! کتاب تعبیر کننده ی همین جمله ی نیچه است !
جوی بی هنر و خشک در یک خانواده در محیط سرد اردبیل ، همین عدم وجود هنر باعث میشود پدر بمیرد ،مادر دق کند ، آیدا خودش را آتش بزند ، آیدین دیوانه شود ، اورلان آیدین را خفه کند و در آخربه خواب مرگ فرو رود.

5) فریدون سه پسر داشت اثر عباس معروفی :دومین تجربه ی من از عباس معروفی بسیار شیرین بود ، اصلا نمیتوانستم از صفحه ی 20 جلوتر بروم ،چون داستان به نظر من خیلی گنگ بود ، اما این هنر عباس معروفی است که در آخرین لحظه تو را غافلگیر میکند ،به خاطر خود عباس معروفی میخواستم کتاب را تمام کنم ، از صفحه ی بیست به بعد نتوانستم علاقه  و شوق  خودم را برای خواندنش کنترل کنم ،خیلی جذاب  و لذت بخش بود ، آری فریدون چهار پسر داشت ( رجوع شود به پاراگراف آخر نوشته ی قبلی )
6) مردمان سرزمین ایکس :نویسنده ی این کتاب یادم نیست ، کتاب عجیبی بود ، نمیدانم نویسنده به عمد این شیوه را انتخاب کرده بود یا نه ؟  ولی فهمیدم برابری یعنی چه ؟ باید کتاب را بخوانید تا متوجه شوید.

7)محاکمه اثر کافکا : یوزف .ک یک روز صبح که از خواب بر میخیزد توسط یک گروه به دادگاهی فراخوانده میشود ، دادگاهی که معلوم نیست به چه منظوری تشکیل شده است ، ک مطمئن است که بیگناه است ، اما در طول این رفت و آمدهای بیهوده و خسته کننده شک میکند که آیا بی گناه است یا گناهکار ! (یعد این کتاب قصر کافکا رو پیشنهاد میکنم خیلی شبیه هم هستند )

8)هملت اثر شکسپیر : در این مورد نمیتوانم زیاد بنویسم ، چون جزو  کارهایی است که عاشقانه دوستشان دارم ، بیش از 30 بار این اثر شکسپیر را خوانده ام ! چه زبان اصلی چه ترجمه .

9)طاعون اثر کامو : بعضیها میگویند بیگانه بهتر اثر کامو است ، اما در بین آثار کامو ، طاعون جایگاه ویژه ای برای من دارد ، دکتر ریو ،تارو و…..شخصیتهایی هستند که خیلی دوستشان دارم ، کامو حتی کوچکترین شخصیتهای این داستانش را به زیباترین و کاملترین شکل ممکن توصیف میکند.

10) مزرعه ی حیوانات اثر جورج اورول: ویژگی خوبی که این کتاب دارد قابل لمس بودنش برای همه نوع افرادی است  ، خیلی دوست داشتم به جای اورول این کتاب را من مینوشتم .

پ.ن: ازکتابهای سارتر ، تولستوی ، داستایوفسکی ، دکتروف ،همینگوی ، استر ، سلینجر ، نیچه و  مارکز صرف نظر کردم .

پ.ن:مهدی جان من نامرد نیستم ،آخه این چه وقت سفر رفتن بود ، من تازه دارم میام .(سن ده گولمسن گولمسن، گولنده طشت قاباغیندا  گولرسن !!!!)

پ.ن: من هم سمیه آبجی ، آنانیموس، مامان فی فی ، بابا شمل و سیبستان و……رو به این بازی دعوت میکنم .

 

خسته ام ،همین

 

خداحافظی ، چه کلمه ی بی معنی است !
فرار کردن هم خیلی مزخرف است .
ماندن و مبارزه کردن را دوست دارم ولی روحم خیلی خسته شده است ، همش منتظرم یکی بیاید  و بگوید :
your choose was wrong , the game is over!
این یکی هیچوقت اتفاق نمی افتد ، چون تازه اول بازی هستم ، بازی با یک عده دروغگو !
وقتی به اسم مستعار افراد فکر میکنم نمیتوانم جلوی خنده ام را نگیرم ، چون دقیقا آن چیزی که نیستند را برای خود انتخاب کرده اند ، خودم هم از این قاعده مستثنا نیستم ، کجای من به پدرخوانده بودن میخورد ؟ فقط خانواده دوستیه من دقیقا عین مایکله ، آن هم تا یک حدودی !
پاهایم دیگر توان راه رفتن را ندارند ، آنقدر از پله های بهزیستی و از این اتاق به آن اتاق رفته ام که بریده ام ، حتی تصمیم گرفته ام گوشی را قطع کنم ! اداره ی بی در و پیکر به همینجا میگویند ، طرفم آنقدر خنگ هست که نمیداند من هر روز سر میزنم و هر روز یک جواب خاص میدهد .
12 نصف شب میخواهم بروم شورابیل ، هیچ کس نیست ، هر از گاهی ماشینی رد میشود ، دریاچه در زیر نور ماه میدرخشد ، اما سکوت مطلق است ، داد میزنم ،صدای چند پرنده می آید ، کنار دریاچه قدم میزنم ، وای چه هوای خنکی ! خنکی را لای موهایم حس میکنم ، احساس میکنم دست خداست که دارد موهایم را نوازش میکند ، میگویم : بی وفا ، بی وفا ! حالا که من  افتاده ام  از پا چرا ؟
به خیلی چیزها فکر میکنم ، اینکه آدمها ممکن است یک شبه عوض شوند ، بعضیها حتی در عرض چند ثانیه ،  از این قضیه باید ترسید ، وحشت کرد ، سعی میکنم ذهنم را از این موضوع منحرف کنم.
کنار ساحل چند سنگ بر میدارم وبه آب پرتاب میکنم ، تلپ تلپ تلپ!
زیباترین صدایی است که این مدت شنیده ام ، یاد حرف نادر می افتم که میگفت:تو آدم ساده ای هستی ، دلت پاکه ، فکر میکنی همه مثل خودت صادق و روراست هستند و…!
میگویم :نادر حق با تو بود ، من خیلی ساده ام ، خیلی ساده.
الان درست کنار آب هستم ، اینجا همان جایی است که اورلان ، آیدین را خفه کرد ، دلم آغوش گرم آیدا را میخواهد ،  آیدا کجایی ؟ چرا خودت را آتش زدی بی انصاف ؟ پدر چرا مرد ؟ مادر چرا دق کرد ؟ اورلان تو هم بی تقصیر نبودی ؟ اصلا چرا باید اینطور میشد ؟ من از ایاز میترسم ، از تنهایی آیدا در گوشه ی آشپزخانه وحشت میکنم ، آیدا هنوز بچه است ، دلم میخواهد برگردیم به همان موقع ، با هم میرفتید دریاچه ، مادر و آیدا گوشه ای مینشتند  ، آیدین و اورلان وپدر در آب دریاچه شنا میکردند ! موومان چندم بود ؟ چرا فراموشکار شده ام ؟یادم نیست .
فریدون سه تا پسر داشت ، این را فردوسی میگوید بانو؟

فردوسی هم غلط میکند ،فریدون چهار تا پسر داشت نه سه تا !
 راستی نفهمیدی انسیه چی شد ؟ انسی برفی را میگویم ؟ پسرش کجاست ؟آهان ، ایرج بر نگرد ،میمیری !
بدبخت وقتی مریض میشی مواظب دهنت باش ، داشتی هذیان میگفتی ، خودت را لو دادی ؟

نه داداشی دروغ میگه ، تو نمیمیری ، این را انسی میگوید ، چشمهای انسی را میبینی ؟ من میخوام انسی برفی درست کنم ، بابا بزرگ همیشه وقتی میاد اینجا  دلتنگ روستا میشود و میگوید:ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد ، در دام مانده باشد ،صیاد رفته باشد !
و من خسته ام ، همین .

</a
 

چنین گفت زرتشت

برخی نیچه را ملحد و خدانشناس میپندارند ، و بعضی دیگر نظریه ی نو آفرینی انسان برتر را که توسط نازی ها گسترش پیدا کرد ، حاصل تفکرات نیچه میدانند.

اما من نیز با مسعود انصاری (مترجم کتاب چنین گفت زرتشت ) معتقدم که نیچه مردی خداشناس بود . اصلا، کسی که به مرگ خدای نظر دارد نه به نبود خدای ، چگونه ضد خدا تواند بود ، زیرا نیچه باور داشت خدا بوده و هست وبه مجاز از مرگ او سخن گفته است ، به بیانی روشن تر مرگ خدا از نظرگاه نیچه به اعتبار آفریده است نه آفریدگار ، چنانکه در جای جای آثار نیچه از خدای محبوب او نیز سخن به میان آمده است .
آری نیچه از مرگ خدای سخن گفته است ، اما کدام خدای ؟ به قول هایدگر مراد از مرگ خدا از نظر نیچه خدای متافیزیک است نه الوهیت.خدای مسیحیت افلاطونی است نه خدای واقعی.(به نقل از مترجم کتاب )

آقای انصاری در مورد کتاب چنین گفت زرتشت مینویسد (( در مقدمه کتاب _ عیسی فرزند انسان _ اثر جبران خلیل جبران نوشتم :با اینکه در دو احساس دو درخت رسته از یک خاکند….اما برخی از آثار جبران را باید لذت برد و فهمید و برخی دیگر را فهمید و لذت برد! اما اینک ناگزیرم بگویم: کتاب چنین گفت زرتشت را هم باید فهمید و لذت برد و هم لذت برد و فهمید.))

وقتی کتاب را ببینید جمله ای در روی جلد آن نظرتان را به خود جلب میکند : کتابی برای همه کس و هیچ کس !
جمله ی اغراق آمیزی نیست ، چون وقتی خواندنش را شروع میکنید هم میفهمید و هم نمیفهمید ، یعنی جملات طوری هستند که همه میتوانند معنیشان را متوجه بشوند و در عین حال چیزی از آن نفهمند.
نیچه خود چطور انسانی بوده است ؟
نیچه میگوید : (( برای جویای حقیقت نیت راستین کافی نیست ، بلکه همواره باید اخلاص و نیت خود را بپاید ، و به آن از دیده ی شک بنگرد. زیرا دلداده ی حقیقت ، حقیقت را به خاطر هماهنگی آن با امیال خویش نمیخواهد ، بلکه حقیقت را تنها به خاطر حقیقت بودن دوست میدارد ، حتی اگر مخالف باور وعقیده اش باشد ))
یا در جای دیگر (( پس هرگاه اندیشه ای متعارض با مبادی اش به ذهن او خطور کند ، باید آنجا باز ایستد و هرگز در پذیرش آن دودل نباشد .))
و ادامه میدهد (( مبادا حایلی باشد میان اندیشه خود و آنچه که با آن در تعارض است و هر اندیشه وری که به این توصیه عمل نکند به نخستین مرتبت فرزانگی نایل نخواهد آمد.))
و این جمله ی زیبا که در آن نیچه مبارزه را یاد آوری میکند : (( تو باید هر روز یک بار با خویشتن خویش به جنگ برخیزی و در این کار نباید برای شکست و پیروزی اهمیت قائل شوی چرا که آن به حقیقت مربوط میشود نه به تو .))
و اینها باید برای شناختن مردی که در جستجوی حقیقت بود ، شاید کافی باشد.

فلیکس مارکس در دیباچه ی کتاب مینویسد : (( مهمترین محور فلسفه ی نیچه پدید آوردن انسانی است که بتواند بر انسانیت چیره شود ، بنابراین ملاحظه میشود همه ی مردمانی را که تاریخ از آنان به بزرگی یاد میکند به ریشخند میگیرد و میگوید :
نسلی که والاترین را میزاید ، هرگز زاده نشده است ، و امروز کسی نیست ، که بر ذات خویش فائق آمده باشد ، و تمام کاری را که مردم میتوانند بکنند این است که به انسان برتر عشق ورزند تا مگر در آینده از میان زاد و ولد آنان ظهور کند .))
ولی گاهی وقتها نیچه در سخنانش شیطنت میکند برای مثال در جایی میگوید: (( آه ، چگونه مشتاق جاودانگی نباشم ، حال آنکه دارم از آتش شوق ازدواج پاک میسوزم ، به حلقه ی حلقه ها ، جایی که میتوان به درستی پایانش را آغاز راه دانست ، من تا به امروز زنی را نیافته ام که او را مادر فرزندانم بخواهم جز جاودانگی که به او عشق میورزم.))

کتاب چنین گفت زرتشت با بازگشت و تحول زرتشت شروع میشود ؛ زرتشتی که در سی سالگی به کوه وتنهایی پناه میبرد و در چهل سالگی دچار دگرگونی اندیشه میشود و حالا تصمیم میگیرد برگردد تا سخنانش را با مردم در میان گذارد.
در راه قدسی او را میبیند و خطاب به او میگوید : (( ای زرتشت ! تو اکنون بیدار شده ای ، دیگر تو را با خفتگان چه کار ؟))
و زرتشت پاسخ میدهد که برای انسانها هدایایی آورده است.


کتاب پر از جملات وسخنان نغز است ، جملاتی که گاهی وقتها ممکن است از شنیدنشان شوکه شوید ، اگر علاقه مند به خواندن کتابهای سنگین فلسفی هستید کتاب چنین گفت زرتشت را برای شما پیشنهاد میکنم.

نامه ای به جودی آبوت

 

جودی عزیز ، سلام!
میخواهم برایت نامه ای بنویسم ، اما برای اولین بار است که نمیدانم چطور باید شروع کنم ؟ آخر تو خودت استاد نامه نوشتن هستی ، ولی همه ی سعی و تلاشم را خواهم کرد.
جودی عزیز ، یتیم خانه را یادت می آید ؟ از همان قسمت اول مجذوب شیطنتهایت شدم !تا اینکه آن آقا آمد و تو را با خودش برد ، و تو بدون اینکه صورتش را دیده باشی ، تنها به واسطه ی یک تجسم وتصویر زیبا در ذهنت ، یک اسم مناسب برایش انتخاب کردی :بابا لنگ دراز !

 

بابا لنگ دراز

جودی عزیز ، دبیرستانی که رفتی به نظرم زیباترین دبیرستان دنیا بود ، آن معلم ادبیات را یادت هست ، آن پیرمرد مهربان  و سخت گیر را میگویم (ببخشید که اسمش یادم نیست ) ، چقدر من میخواستم سر درس این معلم بنشینم ، و هم اتاقیهایت که با همه ی اشتباهاتشان تو را دوست داشتند ، و مهمتر از همه خودت که به نظرم کاملترین دختری بودی که دیده بودم !
جودی عزیز ! آدمهای اطراف تو دوست داشتنی بودند ، در عین اینکه اشتباه میکردند ولی بلافاصله معذرت خواهی میکردند ،  و مثل   اطرافیان من نیستند  که به راحتی آب خوردن دروغ میگویند و…..!
جودی عزیز میخواهم اعترافی بکنم ، تا دیروز به بابا لنگ دراز حسادت میکردم ، چون بابا لنگ دراز کسی را داشت که برایش نامه مینوشت ، نامه هایی که از کلمه ها و حرفهایش ، صمیمیت وصداقت به مشام میرسید !
تلویزیون همیشه تو را نشان میداد که مشتاق دریافت جواب نامه هایت هستی ، ولی من میدانم (یعنی احساس میکنم ) بابا لنگ دراز از تو مشتاق تر بود !

جودی آبوت

ولی جودی عزیز !
من اگر به جای بابا لنگ دراز بودم ، هیچ وقت خودم را نشان نمیدادم ، میدانی چرا ؟
چون با نشان دادن خودم  کاری میکردم که وجودم از خواندن نامه های معصومانه ی یک دختر مهربان محروم میشد .
جودی عزیز اگر دقت کرده باشی نوشتم تا دیروز ! و حقیقت این است که  تا دیروز حسادت میکردم ولی الان دیگر نه ! چون من هم یک نفر را دارم که برایم نامه مینویسد ، نامه هایی صمیمانه تر و بهتر از نامه های تو ! حتی دست خطش از دست خط تو خیلی بهتر است ، مثل افراد دیگر نامه را محترمانه و رسمی شروع نمیکند ! در کارش ریا نمیبینم ، میتوانم بگویم حتی از تو هم کاملتر است !نامه اش بوی بهار نارنج میدهد!

از دیروز تا به حال نامه اش  را 20 بار خوانده ام ولی باز دلم میخواهد بیشتر بخوانمش ، چون واقعا نامه ای است که از ته دل و صمیمانه نوشته شده است !
نمیخواهم بیشتر از این سرت را درد بیاورم ، به بابا لنگ دراز سلام مرا برسان !
دوست دارم نامه را به سبک تو تمام کنم :
                                                                 ارادتمند شما

                                                          یک انسان نه چندان معمولی

 

 

تولدت مبارک !

مرد و زن هشت سال است که با هم ازدواج کرده اند ،  هشت سالی که با خوب و خوشی گذشته است ،اما یک مشکل بزرگ وجود دارد ، هنوز خبری از بچه نیست ، دیگر طعنه های اطرافیان شروع شده است ، آدمها عوض شده بودند ، خود واقعیشان را کم کم بروز  میکنند ، زن از حرفهای اطرافیان ناراحت ودلخور است ، از نگاهها و حرفهای زهر آگین  آشنایان که روز به روز زندگیشان را سخت تر کرده ، ملول و دلزده شده است ، روزهای محرم که میشود ،زن با سید الشهدا خلوت میکند ، مرد نذر و نیاز میکند ، به مشهد میروند ،تا اینکه زن ، به لطف خدا باردار میشود .

یک روز به دنیا آمدن بچه باقی مانده است ، همه نگرانند ، کسی از دل پر آشوب مرد خبر ندارد،  در خیال خودش برای بچه ی به دنیا نیامده اسم حامد(از کتاب همسایه های احمد محمود) را انتخاب میکند ، اما…….

اما شب مادر بزرگ خوابی میبیند ، خوابی روشن و سفید ،خوابی زیبا ، مردی می آید و میگوید :فردا صاحب فرزند پسری خواهید شد ، اسمش را حسین بگذارید.

2 اردیبهشت ساعت 7 بعد از ظهر طبق خواب پسری به دنیا می آید.

اسم پسر ،حسین میشود ،هر بار که مادر بزرگ این ماجرا را تعریف میکرد ، چشمان پسرک از شادی میدرخشید ، لذتی ناب پیدا میکرد . و من میگویم : گاهی وقتها   اسمها چقدر اسرار آمیز میشوند !

حالا مادربزرگ نیست ،ولی حسین تازه اول راه است ، و دارد زندگی اش را ادامه میدهد.
حسین نه زیادی مغرور است و نه خودخواه ، مهربان و روراست است ،از دروغ بدش می آید ، گوشه گیر است ،کم حرف میزند ، زیاد آدم معاشرتی نیست ، دیر قهر میکند ، زود میبخشد ، تنها تفریحش ، خواندن است ، آرزوی بزرگش کلبه ای وسط یک جنگل زیباست ، شغل مورد علاقه اش چوپانی و کشاورزی است !
گاهی وقتها با خدا لجبازی میکند ،به گفته ی خودش دارد خودش را برای خدا لوس میکند ، دلشکسته است ، دوست خوبی مثل نادر دارد ، عاشق ادبیات وسینما است ، قیافه اش نشان   میدهد که آدم آرامی است، دیر عصبانی میشود ، ولی اگر عصبانی بشود کسی  نمیتواند جلودارش بشود ، این آخری بین تمام دوستانش ضرب المثل شده است ، عباس معروفی را خیلی دوست دارد ، با پدر زیاد بحث میکند ، دوران راهنمایی را بهترین دوران تمام عمرش میخواند، چون  تمام زندگی اش را مدیون این دوران میداند.

اهل  سفر است ، معتقد است سفر ،آدمها را پخته تر میکند ، منتظر  روزی است که دنیا را بگردد ، از تمام نقاط دنیا دوستانی دارد ، تا به حال به فرانسه و آفریقای جنوبی دعوت شده است ، ولی به علت نداشتن کارت پایان خدمت موفق نشده راهی این کشورها بشود .دوست دارد به کربلا برود ، سالیان درازی است که بغضی گلویش را گرفته ، مطمئن است که این بغض در بین الحرمین خواهد شکست ، و اگر نرود این بغض برای همیشه همراهش خواهد ماند.

یک انسان نه چندان معمولی و پدر خوانده ،تنها گوشه هایی از وجودش هستند که نشان داده است ، هنوز هنرهای دیگرش را رو نکرده است ! ولی با همه ی اینها ، حسین ، حسین است ، اینها معرفی کوچکی از حسین بودند ، با این وجود هنوز کسی نتوانسته او را به طور کامل بشناسد !!
شاعر هم میگوید:
عمر بسیار بباید پدرپیر فلک را         تا دگر مادر گیتی چون تو فرزند بزاید !

بعد التحریر:
از 1367 عزیز و مهدی دوست داشتنی تشکر میکنم که به یادم بودند ، میتونید یک سری هم به لینکهاشون (سمت راست)بزنید،باز هم ممنونم! 

رنگها (2)

آقای سیاه سابق (همان زرد فعلی )  از وقتی با خانم نیلی زندگی میکند طعم خوشبختی را چشیده است ، آقای سیاه سابق ،زندگی اش را دوست دارد ، به علاوه اینها داشتن دو دختر زندگی را برای آنها لذت بخش تر کرده است ، ارغوانی و سرمه ای دو دختر آقای زرد و خانم نیلی هستند.

اما زمان میگذرد و بجه ها بزرگتر میشوند ، ارغوانی دختر باهوشی است و در این مورد به پدرش رفته است ، این را خانم نیلی میگوید.

یک روز وقتی آقای زرد به خانه بر میگردد ارغوانی را میبیند که خیلی عصبانی است و با او حرف نمیزند ، بالاخره آقای زرد ،ارغوانی را به حرف در می آورد ، ارغوانی با آن لحن کودکانه وشیرینش خطاب به پدر میگوید:
تو آدم مهربانی هستی ، و همین باعث میشود همه از تو سوء استفاده کنند ، چرا هیچ وقت عصبانی نمیشوی ؟ چون این مهربان بودن تو ، مرا اذیت میکند.دوست دارم پدرم کمی قاطع تر و خشن تر باشد!
آقای زرد کمی از این حرف ناراحت میشود ، ولی به ارغوانی توضیح میدهد که زندگی آنقدر بی ارزش است که نباید با این حرفها سخت ترش کرد ،حتی برای او قصه ای در این مورد میگوید، ارغوانی روی زانوهای آقای زرد نشسته و با دقت به حرفهایش گوش میدهد ، آقای زرد از اینکه چنین دختری دارد به خود افتخار میکند.

پ.ن: همه ی اینها در آینده ای نه چندان دور که با گذشته ای دورتر پیوند خورده است ، اتفاق می افتد.

پ.ن:در قسمتی از نمایشنامه ی مکبث ،شکسپیر مینویسد:
life is a tale told by an idiot,full of sound and fury,signifying nothing!
یعنی:

زندگی قصه ای است که ابلهی نقلش میکند ، پر از خشم و خروش و هیاهو است ،و هیچ معنایی ندارد.

پ.ن:عباس معروفی در سایتش نوشته:
هرکس بزرگترین گناه زندگی اش را بپذیرد ،صبر میکند تا خورشیدش طلوع کند.

عکسهای سفر (2)

اگه همزمان 8 نفر از شما عکس میگرفتند اینطوری میشدید !

مسجدی در اصفهان

باغ گلها

پ.ن:روزگار غریبی است نازنین ، یادت می آید ؟ یک بستنی میخریدیم ، و اولین لیس را من میزدم ، و تو هم  بعد من بستنی را لیس میزدی  ، و من برای اینکه تو را اذیت کنم ، میگفتم :دختر،حالم رو به هم زدی با این بستنی خوردن ، و تو از روی عصبانیت لبخند میزدی ، آن لبخند را هیچگاه فراموش نمیکنم .

پ.ن:پدر جان لطفا گیر نده ، من چه بدی به تو کردم آخه ؟ ازدواج دانشجویی چه صیغه ایه ؟ جان من بی خیال !
پ.ن:ممنون به خاطر تبریک، یادم می ماند که اولین نفر تو بودی !
پ.ن:حافظ میگوید:
گر از این منزل ویران به سوی خانه روم

                                       دگر آنجا که روم عاقل و فرزانه روم

زین سفر گر به سلامت به وطن باز رسم

                                      نذر کردم که هم از راه به میخانه روم

تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر وسلوک

                                       به در صومعه  با  بربط  و  پیمانه روم

 آشنایان  ره  عشق  گرم  خون  بخورند

                                    ناکسم گر به شکایت سوی بیگانه روم


 

عکسهای سفر

1)رستوران یکی از شهرهای شمالی بود که توش غذا خوردیم!

رستوران

2)این خانم کوچولو از دوربین خوشش میومد .

خانم کوچلوی اخمو

3)گنبدی در  میدان نقش جهان اصفهان

گنبد زیبا

4)این خانواده در پارک روبروی شاهچراغ (ع) نشسته بودند ،اگر پدر خانواده میفهمید دارم عکس میگیرم حسابم رو میرسید ولی  با هزار کلک این عکس رو گرفتم!

پسر بچه

5)این عکس اتفاقی گرفته شد ، دمپایی هم پرت شد به طرفم !

پیرزن مهربان

6)حافظیه ی شیراز در شب

افظیه

 

پ.ن:بقیه ی عکسها بماند برای دفعه ی بعد !

شیراز

اگر بگویند بهترین مکان ایران کجاست؟بدون شک اولین جوابم حافظیه خواهد بود.8:30 دقیقه به حافظیه میرسیم.حال غریبی دارم ، احساس لذت بخش آرامش ،از جمع جدا میشوم و به سوی محبوبترین شاعرم میشتابم،بی اختیار یکی از شعرهایش را زیر لب زمزمه میکنم و ناخودآگاه اشکهایم جاری میشود ،میگویم:دیدی بالاخره آمدم !
همینکه که هر روز شعرهایش را میخوانم ،همینکه از 12 سالگی با حافظ هستم،اینکه محبوبترینم حافظ است،همگی دست به دست هم داده اند تا من بهترین وناب ترین وخالصانه ترین احساسات را تجربه کنم، فکر میکنم بیشتر از گوته دلبسته ی حافظ هستم وبه این علاقه ی خودم افتخار میکنم.
حامد از گریه های من عکس میگیرد ، ولی اعتراضی نمیکنم ،دوستان میگویند:حسین به نیابت ما هم تفالی به دیوان خواجه بزن !
اینکار را میکنم و سری در کنار یکی از ستونهای مقبره مینشینم،آهنگ استاد شجریان به همراه ماه کامل و ستاره های درخشان فضا را عاشقانه تر کرده اند ،هرکسی در یک گوشه نشسته و با خود خلوت کرده است،بعضیها هم داردن گریه میکنند ،من هم همینطور ،اما گریه ی من از شوق است،تمام حرفهای این 8 سال را با حافظ میزنم، آرامش گم شده ام را در این مکان پیدا کرده ام،سخت ترین لحظه ی سفرم دل کندن از حافظیه بود.ؘ?فظیه

 

 

سوالهایی که این چند ماه اخیر بدجور ذهن مرا به خود مشغول کرده بودند:
1-چرا من به دنیا آمدم ؟در حالی که هیچ سودی برای کسی نداشتم ؟
2-کار آفرینش عشق بود یا عقل؟پس چرا این همه تناقض؟
3-با این همه گناه آیا خدا باز هم مرا دوست دارد؟
4-دنیا آمدنم جز رنج برایم چیزی نداشت !آیا این درد و رنج،حق من بود؟
و………
و حافظ این جواب رو به من داد:
در   ازل   پرتو  حسنت  زتجلی    دم زد
                                          عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
                                          عین  آتش  شد از این غیرت و بر آدم زد 
عقل میخواست کز ان شعله چراغ افروزد
                                          برق غیرت  بدرخشید و  جهان بر هم زد
مدعی خواست که آید به  تماشاگه  راز
                                          دست غیب آمد و بر سینه ی نامحرم  زد
دیگران قرعه ی قسمت همه بر عیش زدند
                                          دل  غمدیده ی ما بود  که  هم  بر غم زد 
جان علوی هوس چاه زنخدان  تو  داشت   
                                           دست در حلقه ی آن زلف خم اندر خم زد
حافظ آن روز طربنامه ی عشق تو نوشت 
                                           که   قلم بر  سر  اسباب دل  خرم   زد
   
مقبره ی ؘ?فظ        

کنار همون ستون من نشسته بودم   

پ.ن:نادر جان تمام سفر به فکر تو بودم،همه جا تو رو همراه خودم حس میکردم،حضورت رو در حافظیه در کنار خودم حس کردم،چون به همراه من ودر قلبم بودی ،به قول خودت دل به دل راه داره آن هم از نوع لوله کشی ،فقط بدون که دوستت دارم.

اصفهان

اصفهان شهر زیبایی است ،حسی که بعد از دیدن بناهایش داشتم غیر قابل وصف است ، یک جور حس بودن در خلا ، احساس لذت !
نمیتوانم مثل دکتر ندوشن به زیبایی این چیزها را توصیف کنم ، ولی سعی خودم را میکنم ،ولی اینبار بر خلاف کردستان دستم به نوشتن نمیرود !
اولین چیزی که در نماها آدم را جذب میکند شکل طرحها هستند ،طرحها تا عمق جانت نفوذ میکنند و ذره ذره ی سلولهای وجودت را به هیجان وامیدارند .
……………………………………………………………………………………………………

کنار زاینده رود  و در کنار سی و سه پل منتظر هستیم  تا مهدی غذا ها را بیاورد ، همه دارند با هم حرف میزنند ، اما من در میان جمع ودلم جای دیگری است ! سفر نیز نتوانسته کاری کند تا غمهایم را فراموش کنم ، بغض سنگینی گلویم را گرفته ، گوشی را روشن میکنم :
Elle , tu laims,si fort si fort

این نیز نمیتواند آرامم کند ، از جمع جدا میشوم ، کنار زاینده رود قدم میزنم واشک میریزم ، کسی نیست که اشکهایم را ببیند و خیال من راحت است ،چون تاریکی همه جا را پوشانده و قیافه ی گریانم معلوم نیست!
زیر لب این شعر حمید مصدق را زمزمه میکنم ، حال غریبی دارم:
(( من در آیینه رخ خود دیدم   
 و به تو حق دادم
 آه میبینم ، میبینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
 من چه دارم که تو را درخور ؟     _ هیچ !
 من چه دارم که سزاوار تو ؟       _ هیچ !

تو همه هستی من ، هستی من !
تو همه زندگی من هستی !
تو چه داری ؟                _ همه چیز !
تو چه کم داری ؟           _ هیچ

 بی تو در میابم ،
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو میکردم ، که تو خواننده ی شعرم باشی ؟
_ راستی شعر مرا میخوانی ؟
نه دریغا ، هرگز ! باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی !
_ کاشکی شعر مرا میخواندی !

 بی تو من چیستم ؟      ابر اندوه
بی تو سر گردانتر ، از پژواکم ، در کوه
گردبادم در دشت ، برگ پاییزم در پنجه ی باد
بی تو، سرگردانتر، از نسیم سحرم !
از نسیم سحر سرگردان ، بی سر وسامان
بی تو اشکم، دردم ، آهم !
آشیان برده ز یاد ،
مرغ درمانده به شب گمراهم ، بی تو خاکستر سردم ، خاموش !
نتپد  دیگر در سینه ی من ، دل با شوق !
نه مرا بر لب ، بانگ شادی !
نه خروش ،
بی تو دیو وحشت ، هر زمان میدردم ،
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد ،
واندر این دوره ی بیداد گریها هر دم
کاستن ، کاهیدن ، کاهش جان ،کم کم
چه کسی خواهد دید ؟
مردنم را بی تو ؟ بی تو مردم ، مردم !
گاه می اندیشم ،خبر مرگ مرا با تو چه کسی گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا ، از کسی میشنوی ،
روی تو را ، کاشکی میدیدم !
شانه بالا زدنت را ، بی قید ،
و تکان دادن دستت که ، مهم نیست زیاد ،
و تکان دادن سر را که ، عجیب !عاقبت مرد؟
افسوس ،
کاشکی میدیدم !
من به خود میگویم : چه کسی باور کرد ،
جنگل جان مرا ، آتش عشق تو خاکسترکرد؟
پ.ن: شاعر میگوید : (( من تمنا کردم ، که تو با من باشی ، 
                            تو به من گفتی ،  _ هرگز ، هرگز !
                  پاسخی سخت و درشت ، و مرا غصه ی این هرگزکشت!))

پ.ن: خیلی بی معرفتی ، ازت انتظار نداشتم این کار رو بکنی ، من بهت اعتماد کردم واون حرفا رو زدم ، نباید به کسی میگفتی !