اصولا در این موقع باید ذوق کنم ، ولی نمیدانم چرا هیچ احساسی ندارم ،سه شب است که نتوانسته ام بخوابم .صبح دوش میگیرم ،پشت کامپیوتر مینشینم و ایمیلهایم را چک میکنم ،به وبلاگم هم سر میزنم ،1367 عزیز نوشته :مثل آل پاچینو دچار بیخوابی شده ام ، به گذشته بر میگردم ،بی خوابی را دوست داشتم و فکر میکنم فیلم خوبی بود ،ولی من نسخه ی اروپایی آن را ترجیح میدهم ، پایان این فیلم واقعی تر بود ،و پایان بندی زیبایی داشت ، ولی در نسخه ی آمریکایی آل پاچینو در چند لحظه متحول میشود.ایمیل یکی از دوستان را میخوانم ،خنده ام میگیرد ، چون میدانم در مورد من چه فکرهایی میکند ، دوست دارم بهش بگویم :تو نمیتوانی قاضی خوبی شوی !ولی حوصله ی نوشتن این را ندارم.
9:20 است که راه میفتیم ،هوا خیلی سرد است ،و الان که راه افتاده ایم هنوز هم هیچ حسی ندارم.
دفترم را برمیدارم و یادداشتهای خودم را میخوانم ، در قسمتی به نقل از والدن نوشته ام : (( ما آنجایی که خیال میکنیم نیستیم ،بلکه در مکانی کاذب قرار داریم ، به دلیل نقصی که در سرشتمان ،وضعی را به تصور در می آوریم ،نیروی خود را صرف آن میکنیم ،و از آن پس هم زمان در دو وضع قرار میگیریم ، و نجاتمان دو برابر مشکل میگیرد.))
فکر میکنم من هم در این وضع قرار گرفته ام.
.……………………………………………………………………………………………………
جاده خلوت است ، ولی از سردی هوا چیزی کم نشده است ،ضبط ماشین هم روشن است :
_ منیم سنن باشکا هشنه ایشیم یوخ!
_ یالواریرام یار منی ،آتما ترک اتمه ! (خیلی این آهنگ را دوست دارم )
_ یورولدوم دنیالاردان ،یورولدوم سودالاردان ،ایکی یوزدوخ اینسانلاردان!
با شنیدن اخری بغض میکنم ، دیگر نمیتوانم ادامه بدهم ، گوشی خودم را روشن میکنم :
_ من مست و تو دیوانه !ما را که برد خانه؟
……………………………………………………………………………………………………
اولین شهر یعنی نیر را رد میکنیم ، ای کاش کاپشن خودم را برمیداشتم ،چون به قول اخوان :هوا بس ناجوانمردانه سرد است.
دومین شهر سراب است ، هوا کمی گرمتر شده است و از مه غلیظ خبری نیست.جاده هم چیز قابل توجهی ندارد. ……………………………………………………………………………………………………
نرسیده به بناب در پمپ بنزین نگه میداریم ، نماز میخوانیم ، در بناب هم غذا سفارش میدهیم ، هیچ اشتهایی به خوردن ندارم، باد شدیدی میوزد ، همه جا پر از گرد و غبار شده است ، بوی خاک را از داخل ماشین هم میتوانم حس کنم.
.……………………………………………………………………………………………………
بانه شهر کوچکی است با مردمانی مهربان و خونگرم ،اصولا تمام کردها دارای این خصیصه هستند ،در اولین برخورد میتوان به صمیمیتشان پی برد ،عصر در شهر گشتی میزنیم ،و برای خود خرید میکنیم ، تصمیم داریم شب را داخل ماشین بخوابیم ، اما هنوز چشمانمان گرم نشده که آقایی می آید و ما را به مسجد دعوت میکند ،پتو هم در اختیارمان میگذارد ،تا صبح در مسجد میخوابیم ،هوا هنوز سرد است.
.……………………………………………………………………………………………………
ظهر به مریوان میرسیم ، عبید منتظر ماست ،نیم ساعتی صبر میکنیم تا ماشینش را از تعمیرگاه تحویل بگیرد ،بعد از صرف غذای مختصر و عالی که شامل نیمرو وماست محلی و نان (خوشمزه ترین ترکیب غذایی )_ نانی که جایی برای دور انداختن نداشت ،چیزی که باعث تعجب ما شده بود _ به دعوت عبید به بیرون میرویم ،عبید ما را به خارج روستا میبرد تا ماشینش را بشوید ،ما هم از فرصت استفاده میکنیم و در فضای اطراف نهر قدم میزنیم .با پدر راه میروم و حرف میزنم ،در مورد کردها ،و همه چیز،پدر از خاطراتش میگوید و من هم از حرفها و ایدئولوژیهایم !
وقتی پدرم حرف میزند یاد 6- 7 سالگی خودم میفتم ، سرم را روی زانوهای پدر میگذاشتم و برایم قصه میگفت ،با همین قصه ها ی ساده مرا میخنداند و اشکم را در می آورد ، خیلی پیرتر شده است ، حالا که نگاه میکنم میبینم پدرم همان آدم قبلی است ، من خیلی عوض شده ام.
با دستم دور دست را نشان میدهم و به شوخی میگویم: آنجا همانجایی است که شهید شدی !!هر دو با صدای بلند میخندیم.و سکوت حکمفرما میشود ،عبید کار شستن ماشین را تمام کرده است ،ولی ما ترجیح میدهیم پیاده به روستا برگردیم.
سکوت لذت بخشی است دوست دارم فاصله ی 10 کیلومتری تا مرز را پیاده بروم و ببینم آن طرف مرز چه خبر است ،ولی هنوز پدر هست ،بنابراین این کار فعلا عملی نیست.روستای وله ژیر مناطق کوهستانی بدیع و دلنوازی دارد ، دوست دارم از این زیبایی حداکثر استفاده را ببرم.
.……………………………………………………………………………………………………
مجتبی زنگ میزند :
مجتبی:سلام حسین ،خوبی؟
حسین:سلام عزیزم ،خوبم ، تو خوبی ؟
مجتبی:مرسی ، 12 قراره با بچه ها بریم فندقلو ،تمام اراذل و اوباش جمع هستند ،عشق ، حال ،dancing، و…. تو هم که پایه هستی ؟آخه بچه ها گفتن تو هم باید باشی !
حسین :نه متاسفانه (تو دلم میگم خوشبختانه ) نمیتونم بیام،آخه الان کردستانم !
وقتی این موضوع را میفهمد ،سفارش خرید میدهد.
……………………………………………………………………………………………………
عبید ما را به پشت دریاچه ی زریوار میبرد ، هیچ کس نیست ، ماشین را پارک میکنیم ،عبید صدای ضبط ماشین را بالا میبرد ،افسانه وسروه کردی میرقصند .
سروه خواهر عبید است ، دانشجوی هوشبری است ، دختر مهربان وفهمیده ای است ، به زندگی ساده اش حسودی میکنم.
پ.ن: خیلی زیاد نوشته بودم ولی همین قدر باید کافی باشه !
پ.ن:خانم ع دستت بابت اس ام اس درد نکنه ،اون موقع خیلی خوشحال شدم ، ولی بابت سوغاتی شوخی کردم ، میخواستم سر به سرت بزارم ، شرمنده !
پ.ن:تو این چند روز رانی زیاد خوردم ، چون خیلی ارزون بود ،الان حالم از هر چی رانی و آبمیوه است به هم میخوره!
پ.ن:چیزی که توی راه نظر منو جلب کرد :فقر ودانشگاه آزاد بود ،همه جا میتونستم اینا رو ببینم.
سفرنامه ی کردستان
مارس 31, 2008 در 6:17 ب.ظ (مناسبتی)
1367 گفت،
مارس 31, 2008 در 6:19 ب.ظ
سلاممممممممممم :دی
من اولم؟:دی
راستی چه طولانیه:دی
برم بخونم:دی
sanaa گفت،
مارس 31, 2008 در 6:24 ب.ظ
چه جالب!!!!!!!!!
ما هم پس فردا عازم کرمانشاهان و احتمالا کردستانیم!
سفرنامه ی نخواستم بنویسم!کلا 5-6 صفحه در مورد سفر نوشتم!
فال یادت نره!
به حافظ سلام برسون!
1367 گفت،
مارس 31, 2008 در 6:36 ب.ظ
می تونم حسودی بکنم؟
نه فقط به سفری که به نظرم باید خیلی جالب تر از اینی بوده باشه که نوشتی. . .
به رابطتت با بابات. . . انشالله که همیشه همینجوری صمیمی باشین. . . تا ابـــــــــد. . .
انشالله. . . و یه عالمه دعای خوب برای تو و بابات. . .
راستی به شدت وسوسه شدم ترکی یاد بگیرم. . .:دی ولی کسی رو ندارم یادم بده:(
حالا بذار ببینم تو دانشگاهمون کسی رو پیدا می کنم که ترکی یادم بده یا نه:دی
راستی من عاشق سرمای سفر هستم. . . مخصوصا تو ماشین با ضبط. . . عالیه. . .
خلاصه اینکه کلی حسودی کردم بهت داداش:دی :دی
انشالله که همیشه به سفر و خوشی باشین. . .
و اینکه چشم من بترکه. . .؛)
در پناه حق
1367 گفت،
مارس 31, 2008 در 7:25 ب.ظ
راستی الان دختر عمم(سحــــــــــر) داشت متنت رو می خوند گفت از قولش بهت بگم:
تو هر چی ارزون گیر بیاری می خوری؟!!! همون کاه و کاهدون و این حرفا!!!
.
.
.
داداش به خدا من نبودم ها:دی :دی
همش این سحر گفت من فقط نوشتم:دی
شرمزده :دی :دی :دی
زینب گفت،
مارس 31, 2008 در 7:39 ب.ظ
همیشه از سفرنامه ها خوشم میامد خوش گزشت؟؟
هوا خیلی سرد بود ؟؟؟خوششش به حالتون اینجا داره تابستون شروع میشه
پریسا گفت،
مارس 31, 2008 در 7:49 ب.ظ
من زریوار رفته ام، یادمه یه آقایی اون پایین به ما تخم مرغ محلی داد با نون داغ، مزه اش هنوز هم زیر دندونمه! بعد سوار ماشینمان شد و ما را همراهی کرد تا زریوار، اونجا رفتیم خانه یکی که با این آقا دوست بود، خیلی خوش گذشت! شما این ها را که گفتی من یاد خیلی سال پیش افتادم! ای… یادش به خیر!
dEnSe گفت،
مارس 31, 2008 در 7:53 ب.ظ
سفر سرما حس تنهایی سفر همیشه ته ته ته اش یه جوری تنهایی یه جای جدیدی جایی که تا حالا ندیدی جایی که تنهاست چون واست تکه تو هم تنها می شی مث اون سفر تنها حس فکر …
چرا داغون؟ چیزی که نشده؟
نجمه گفت،
مارس 31, 2008 در 8:00 ب.ظ
سلام.
ملت عشق و حالشون تو اين چند روز برپا بوده!
انگار فقط ما جزو اين آدمها نيستيم!
جناب….. !ايشالا سفرهاي خانوادگيتون رو ببينيم!!
کیمیا گفت،
مارس 31, 2008 در 8:25 ب.ظ
تــــــــــــــــــــــــــــــــــو رفتی شیراز یا کردستان؟؟؟؟
من فال حافظ مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــیخوام!!!!
چه خوب که اومدیا!!!
آبجی سمیه گفت،
آوریل 1, 2008 در 3:05 ق.ظ
چه سفر مرموزی….
babashamal گفت،
آوریل 1, 2008 در 6:24 ق.ظ
سلام. چه خوب که خوش گذشته….اینجاها که گفتی حتمن خیل یدیدنی باید باشند ولی من هیچ کدومشو تا حالا ندیدم. زریوار رو خیییلی دوست دارم که ببینم. غمناک ترین قسمت نوشته هات این واقعیته که حالا دیگه بعد از این هه سال باباها همه ی موهاشون سیاه نیست!! من که هر وقت نیگاش می کنم و یادش میفتم کلی دلم می گیره. کاش می شد همیشه همون جوری می موندن.
بامزه ترین قسمتشم قضیه فقر و دانشگاه بود…پاینده باشی.
sanaa گفت،
آوریل 1, 2008 در 1:51 ب.ظ
دقيقا كدوم اخلاق دروغ گويي م!
من اخلاقيات مزخرف زياد دارم!رفع هر كدومش به نفع خودمه!
ولي اگه اشاره ي مستقيم كني بهتره!
هاله گفت،
آوریل 1, 2008 در 1:55 ب.ظ
سلام
بعد از یک روز با حالی بسیار بد برگشتم خونه. الآن نمی خوام پستت رو بخونم، چون سرسری میشه و دلم نمی خواد اینطوری بشه. بعدا می خونمش، به زودی.
-
آره والا! درسته! همینه! تو می تونی با کدی که داری پیگیری هم بکنی ها؛ هم از طریق سایت، هم از طریق مرکز، هم گمونم با اس ام اس. من می خوااام!!! اگه من باید جایی برم دنبالش، بگو بهم.
to the kesht گفت،
آوریل 1, 2008 در 4:48 ب.ظ
سلام
مي بينم كه اسم جديدم چقدر قشنگه .
حسوديم شد. نه غبطه مبطه در كار نيست خود خود حسودي. خوب يه نوروز معمولي بي هيچ اتفاقي رو پشت سر گذاشتم اومدم اينجا مي بينم …بد نگذره.
چقدر ناهار مريوانتون شبيه غذاي كوكب خانم بود. هوس كردم؛ البته اگه تو كتابهاي جديد تبديل به لازانيا و كيچن استراگانوف نشده باشه.
اميدوارم زندگي پر سفري داشته باشي. البته سفر مال خامهاست ما كه پخته ايم ؛والا!(اسمشو بذار فرافكني يك حسود!)
راستي اميدوارم حوصله پيدا كني و به اوني كه قاضي خوبي نمي شه بگي قاضي خوبي نمي شه. هي !تو!نمره قضاوت خودت چنده؟
اگه هنوز سيزده بدر تموم نشده بيا سر بزن. يه پست تاريخ مصرف دار دارم كه چهارده فروردين فاسد مي شه!
تیرمن! گفت،
آوریل 1, 2008 در 5:46 ب.ظ
مرسی که سفر رفتید! مرسی که سفرنامه پست کردین! و کلا مرسی!
سکوت شیشه ای گفت،
آوریل 1, 2008 در 5:47 ب.ظ
سلام…
کامپیوترم خراب شده بود داشتم می مردم. 48 ساعته دارم همش کف تولید می کنم!
از نیر(شهر دامادمون) و سراب (شهر داماد خاله ام) خیلی خوشم میاد.و روستاهایی داره که هیچ جای دنیا نداره. برو نیر و آب گرم… عمرا به سرعین نمی رسه.
…
بگذریم…
کردستان تا حالا نرفتم… پسرخاله ام می گفت خیلی باحاله… سرسبز و دیدنی.
…
گویا خیلی خوش گذشته…
ایشالا همیشه خوش بگذره!!!
…
یه چیزی بگم؟!
بابات جانبازه؟!
آخه اون حرفت…
…
بازم بگذریم…
فعلا
نگار گفت،
آوریل 1, 2008 در 7:05 ب.ظ
به نظر من بهترین خاطرات سفرات..دقیقا همون چیزهایی هست که ننوشتی..
شاید هم نتونستی..شاید هم بهترین لحظه ها قابل نگارش نیستند.
شاید هم..
آبجی سمیه گفت،
آوریل 2, 2008 در 3:24 ق.ظ
این مهران اشک من رو در اورد موقع اعتراف حس کردم خودم دارم اعتراف می کنم می خوام بنویسمش…
asal گفت،
آوریل 2, 2008 در 8:03 ق.ظ
midonam baba toe khasis ahle sogati kharidan nisti no problem
asal گفت،
آوریل 2, 2008 در 8:04 ق.ظ
papanoel kheili nagolaie to chegad khahar dashti ma nemidonestim vai vai vaaaaaaaaaai
asal گفت،
آوریل 2, 2008 در 8:06 ق.ظ
salam papanoel nisti rafti gashto gozar khosh gozasht?khob tonesti bokhorio begardi?
asal گفت،
آوریل 2, 2008 در 8:06 ق.ظ
papanoel rasti on roz har chi to tabriz behet sms midadam nemiresid
asal گفت،
آوریل 2, 2008 در 8:10 ق.ظ
dadashie khasise man ziad be in 2nya va do roie adama fekr nakon chon mese man divooooooone mishi jedi migam bavar kon2
ا. ف. گفت،
آوریل 2, 2008 در 8:28 ق.ظ
سلام. بياييد بازي.
سکوت شیشه ای گفت،
آوریل 2, 2008 در 11:05 ق.ظ
نوشته بودی “به بابام گفتم اینجا همان جایی است که شهید شدی” من هم پیش خودم گفتم حتما اونجا جانباز شده!!!(حس کاراگاهی رو داشتی؟!)
…
لیلاوزینی گفت،
آوریل 2, 2008 در 11:50 ق.ظ
به به…
خوش بگذره جناب…
بی خبر جاهای خوب خوب میرید…
من عاشق رقص های محلیم…با لباسهای مخصوص خودشون….
خوش به حالتون که بودیدودیدید…..
رانی هم یه چندباکس میاوردیداین ورمیفروختید…
bi ehsas گفت،
آوریل 2, 2008 در 4:10 ب.ظ
SALAM
DIR OMADAM?
khosh be halet man kordestano dos daram.
Fazanavard گفت،
آوریل 2, 2008 در 6:04 ب.ظ
سلام
منم بیخوابی اریک اسکولدبرگ رو به بیخوابی کریستوفر نولان ترجیح میدم…بازی هنرپیشه نروژی هم فوقالعادهست…
عکس نگرفتین؟
Fazanavard گفت،
آوریل 2, 2008 در 6:06 ب.ظ
الآن تو IMDB چک کرد، نروژی نیست؛ سوئدیه
كرگدن بانو گفت،
آوریل 2, 2008 در 6:44 ب.ظ
خوش به حال شما با اين سفري كه رفتين. آرزوها چي شدن پس؟
نازنين گفت،
آوریل 3, 2008 در 9:07 ق.ظ
سلام دوست نه چندان معمولي …خوبين؟؟؟سال نو خوش مي گذره؟؟؟چرا آپ مي كني خبر نمي كني نوشته هاتون جالبه . مارو فراموش نكن منتظرت هستم …خوش باشي و خندان مثل گلهاي بهاري با طراوت ….يا حق
حنانه گفت،
آوریل 3, 2008 در 12:51 ب.ظ
مگه هرچي ارزون شد رو بايد درحده مرگ خورد؟
سلام.
خوبي؟
خوش گذشته ديگه!
معلومه چون اب زير پوستت افتاده بدجور….
چاق شدي!
موفق باشي حسين اقا!
پيشه ما هم بيا كه ليلي ديگر را به اپ نشسته ايم….
منتظرم…
چرا اينجا از اون شكلكا نداره؟
مريم فشندي گفت،
آوریل 3, 2008 در 7:59 ب.ظ
سلام
خيلي خوبه كه رفتين سفر.
من تا حالا كردستان نرفتم..
اردبيل هم نرفتم
دوتا اذربايجان ها هم نرفتم!!!
چه جالب!
یه دیوونه مثه تو گفت،
آوریل 4, 2008 در 9:44 ق.ظ
سلام …
اولین باریه که وبتو خوندم … و خوشم اومد …
کردستان قشنگه … من بچه ی کرمانشاهم …
مریوان هم قشنگه … مخصوصا دریاچه ی زریوار … !!!
امیدوارم بت خوش گذشته باشه … !!!
( یکی نیس بگه آخه بچه … تو سر پیازی … ته پیازی … عضو انجمن خوش آمد گویانی ؟؟!!!! چی هستی اخه … ؟! به تو چه که خوش آمد بگی ؟!؟!!!!! )
- هه هه هه ……… –
به هر حال …
. نقطه /
کیمیا گفت،
آوریل 5, 2008 در 4:34 ب.ظ
سلام داداشم
خوبی ؟؟؟
حیف عید هم تموم شد و باز درس و دانشگاه شروع شد
سفرها بی خطر…خوش گذشت ؟؟؟
راستی من چیزی از این پست قبلی سر در نیاوردم
نبینم ناراحت باشی
چی شده ؟؟؟؟
بای
نجمه گفت،
آوریل 5, 2008 در 7:02 ب.ظ
سلام.
خيلي كم پيدايين.چرا؟!
آبجی سمیه گفت،
آوریل 6, 2008 در 3:29 ق.ظ
خیلی سرسنگین شدی با من…یاد رفقای قدیمی مثل قدیمها نمی کنی؟؟؟؟؟راستی آی دیت چیه؟همون یا هو؟؟
در ضمن به روزم برای تولد خانم قیومی
امیر گفت،
آوریل 6, 2008 در 8:26 ب.ظ
هو
ای نه چندان مارکو پلو سلام
امیدوارم که خوش گذشته باشه………………
بهار گفت،
آوریل 7, 2008 در 6:06 ق.ظ
سلام
چه جالب ما هم رفتیم کرمانشاه و کردستان
شاید از زیباترین سفرهام بود
خوشحالم که به تو هم خوش گذشته
همیشه شاد باشی
to the kesht گفت،
آوریل 7, 2008 در 5:25 ب.ظ
هي تو كجايي؟
نجمه گفت،
آوریل 7, 2008 در 6:25 ب.ظ
سلام.
كجايين پيداتون نيست؟
ستارهي سهيل شدينها!!
همشهری جواد گفت،
آوریل 7, 2008 در 9:06 ب.ظ
آرمیتا دستگیر شد…رو آنتنیم…مدال درجه یک لیاقت هم گرفتی
ابوالفضل ناظمي گفت،
آوریل 8, 2008 در 11:22 ق.ظ
سلام و شرمندگي فراوان كه تا الان نتونستم به وبلاگت سر بزنم البته مي دونم خودم خيلي از مطالب را از دست دادم و خسارت اصلي به خودم وارد شده اما قول مي دم جبران كنم حتما
asal گفت،
آوریل 8, 2008 در 1:59 ب.ظ
konkoooooooooooooooooooooooooooooooor vaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaai
to the kesht گفت،
آوریل 8, 2008 در 5:33 ب.ظ
سلام
از من انتظار نداشته باشيد براي اين پستي كه اينجاست كامنت بذارم من غرق در سرور روز جشن هسته اي هستم . در پوست خودم نمي گنجم واي چه هيجان زايدالوصفي دارم من. يعني خواب نيستم ؛ يعني اين ايرانه كه به هسته اي(!) نائل(!) شده؟ يعني ما تونستيم صلح آميزهسته اي كنيم؟يعني ما سانتريفيوژامون زياد شده ؟ حالا كه زياد شده من يكي مي خوام، يكي هم براي آبجي كوچيكم مي خوام . من اينقدر سانتريفيوژ و كيك زرد و آب سنگين دوست دارم خيلي كلاس داره…به نظر خوشمزه مياد.
هسته اي عالي مبارك
اورانيوم عالي غني
اگر اين كامنتو تو وبلاگ ديگه اي هم ديديد تعجب نكنيد من مي خوام شاديمو با همه قسمت كنم!
to the kesht گفت،
آوریل 9, 2008 در 3:33 ق.ظ
سلام
بابا با معرفت! دست تو و حافظ درد نكنه.
سعیدرحیمی گفت،
آوریل 9, 2008 در 2:14 ب.ظ
عزیز قشنگ نوشتی ولی جون من آهنگاروتحریف نکن!
هاشیم گفت،
آوریل 12, 2008 در 7:27 ب.ظ
چیزه .. منم مشکل اون پسره رو دارما!!! یعنی یه اپسیلون رقص بلد نیستم!
در مورد محتوای موبایلم هم باید بگم به خوب نکته ای اکتفا کردی! ملت هنوز فکر میکنن امام زمان با شکل و شمایل 1500 سال قبل میاد!بوس
سبز سبزم ریشه دارم « اندیشه های یک انسان نه چندان معمولی گفت،
فوریه 23, 2009 در 8:28 ق.ظ
[...] با 225 بازدید روز میلادت مبارک دختر آسمانی ! با 199 بازدید سفرنامه ی کردستان با 194 بازدید زوربای یونانی با 170 [...]