اصولا در این موقع باید ذوق کنم ، ولی نمیدانم چرا هیچ احساسی ندارم ،سه شب است که نتوانسته ام بخوابم .صبح دوش میگیرم ،پشت کامپیوتر مینشینم و ایمیلهایم را چک میکنم ،به وبلاگم هم سر میزنم ،1367 عزیز نوشته :مثل آل پاچینو دچار بیخوابی شده ام ، به گذشته بر میگردم ،بی خوابی را دوست داشتم و فکر میکنم فیلم خوبی بود ،ولی من نسخه ی اروپایی آن را ترجیح میدهم ، پایان این فیلم واقعی تر بود ،و پایان بندی زیبایی داشت ، ولی در نسخه ی آمریکایی آل پاچینو در چند لحظه متحول میشود.ایمیل یکی از دوستان را میخوانم ،خنده ام میگیرد ، چون میدانم در مورد من چه فکرهایی میکند ، دوست دارم بهش بگویم :تو نمیتوانی قاضی خوبی شوی !ولی حوصله ی نوشتن این را ندارم.
9:20 است که راه میفتیم ،هوا خیلی سرد است ،و الان که راه افتاده ایم هنوز هم هیچ حسی ندارم.
دفترم را برمیدارم و یادداشتهای خودم را میخوانم ، در قسمتی به نقل از والدن نوشته ام : (( ما آنجایی که خیال میکنیم نیستیم ،بلکه در مکانی کاذب قرار داریم ، به دلیل نقصی که در سرشتمان ،وضعی را به تصور در می آوریم ،نیروی خود را صرف آن میکنیم ،و از آن پس هم زمان در دو وضع قرار میگیریم ، و نجاتمان دو برابر مشکل میگیرد.))
فکر میکنم من هم در این وضع قرار گرفته ام.
.……………………………………………………………………………………………………
جاده خلوت است ، ولی از سردی هوا چیزی کم نشده است ،ضبط ماشین هم روشن است :
_ منیم سنن باشکا هشنه ایشیم یوخ!
_ یالواریرام یار منی ،آتما ترک اتمه ! (خیلی این آهنگ را دوست دارم )
_ یورولدوم دنیالاردان ،یورولدوم سودالاردان ،ایکی یوزدوخ اینسانلاردان!
با شنیدن اخری بغض میکنم ، دیگر نمیتوانم ادامه بدهم ، گوشی خودم را روشن میکنم :
_ من مست و تو دیوانه !ما را که برد خانه؟
……………………………………………………………………………………………………
اولین شهر یعنی نیر را رد میکنیم ، ای کاش کاپشن خودم را برمیداشتم ،چون به قول اخوان :هوا بس ناجوانمردانه سرد است.
دومین شهر سراب است ، هوا کمی گرمتر شده است و از مه غلیظ خبری نیست.جاده هم چیز قابل توجهی ندارد. ……………………………………………………………………………………………………
نرسیده به بناب در پمپ بنزین نگه میداریم ، نماز میخوانیم ، در بناب هم غذا سفارش میدهیم ، هیچ اشتهایی به خوردن ندارم، باد شدیدی میوزد ، همه جا پر از گرد و غبار شده است ، بوی خاک را از داخل ماشین هم میتوانم حس کنم.
.……………………………………………………………………………………………………
بانه شهر کوچکی است با مردمانی مهربان و خونگرم ،اصولا تمام کردها دارای این خصیصه هستند ،در اولین برخورد میتوان به صمیمیتشان پی برد ،عصر در شهر گشتی میزنیم ،و برای خود خرید میکنیم ، تصمیم داریم شب را داخل ماشین بخوابیم ، اما هنوز چشمانمان گرم نشده که آقایی می آید و ما را به مسجد دعوت میکند ،پتو هم در اختیارمان میگذارد ،تا صبح در مسجد میخوابیم ،هوا هنوز سرد است.
.……………………………………………………………………………………………………
ظهر به مریوان میرسیم ، عبید منتظر ماست ،نیم ساعتی صبر میکنیم تا ماشینش را از تعمیرگاه تحویل بگیرد ،بعد از صرف غذای مختصر و عالی که شامل نیمرو وماست محلی و نان (خوشمزه ترین ترکیب غذایی )_ نانی که جایی برای دور انداختن نداشت ،چیزی که باعث تعجب ما شده بود _ به دعوت عبید به بیرون میرویم ،عبید ما را به خارج روستا میبرد تا ماشینش را بشوید ،ما هم از فرصت استفاده میکنیم و در فضای اطراف نهر قدم میزنیم .با پدر راه میروم و حرف میزنم ،در مورد کردها ،و همه چیز،پدر از خاطراتش میگوید و من هم از حرفها و ایدئولوژیهایم !
وقتی پدرم حرف میزند یاد 6- 7 سالگی خودم میفتم ، سرم را روی زانوهای پدر میگذاشتم و برایم قصه میگفت ،با همین قصه ها ی ساده مرا میخنداند و اشکم را در می آورد ، خیلی پیرتر شده است ، حالا که نگاه میکنم میبینم پدرم همان آدم قبلی است ، من خیلی عوض شده ام.
با دستم دور دست را نشان میدهم و به شوخی میگویم: آنجا همانجایی است که شهید شدی !!هر دو با صدای بلند میخندیم.و سکوت حکمفرما میشود ،عبید کار شستن ماشین را تمام کرده است ،ولی ما ترجیح میدهیم پیاده به روستا برگردیم.
سکوت لذت بخشی است دوست دارم فاصله ی 10 کیلومتری تا مرز را پیاده بروم و ببینم آن طرف مرز چه خبر است ،ولی هنوز پدر هست ،بنابراین این کار فعلا عملی نیست.روستای وله ژیر مناطق کوهستانی بدیع و دلنوازی دارد ، دوست دارم از این زیبایی حداکثر استفاده را ببرم.
.……………………………………………………………………………………………………
مجتبی زنگ میزند :
مجتبی:سلام حسین ،خوبی؟
حسین:سلام عزیزم ،خوبم ، تو خوبی ؟
مجتبی:مرسی ، 12 قراره با بچه ها بریم فندقلو ،تمام اراذل و اوباش جمع هستند ،عشق ، حال ،dancing، و…. تو هم که پایه هستی ؟آخه بچه ها گفتن تو هم باید باشی !
حسین :نه متاسفانه (تو دلم میگم خوشبختانه ) نمیتونم بیام،آخه الان کردستانم !
وقتی این موضوع را میفهمد ،سفارش خرید میدهد.
……………………………………………………………………………………………………
عبید ما را به پشت دریاچه ی زریوار میبرد ، هیچ کس نیست ، ماشین را پارک میکنیم ،عبید صدای ضبط ماشین را بالا میبرد ،افسانه وسروه کردی میرقصند .
سروه خواهر عبید است ، دانشجوی هوشبری است ، دختر مهربان وفهمیده ای است ، به زندگی ساده اش حسودی میکنم.
پ.ن: خیلی زیاد نوشته بودم ولی همین قدر باید کافی باشه !
پ.ن:خانم ع دستت بابت اس ام اس درد نکنه ،اون موقع خیلی خوشحال شدم ، ولی بابت سوغاتی شوخی کردم ، میخواستم سر به سرت بزارم ، شرمنده !
پ.ن:تو این چند روز رانی زیاد خوردم ، چون خیلی ارزون بود ،الان حالم از هر چی رانی و آبمیوه است به هم میخوره!
پ.ن:چیزی که توی راه نظر منو جلب کرد :فقر ودانشگاه آزاد بود ،همه جا میتونستم اینا رو ببینم.
سفرنامه ی کردستان
مارس 31, 2008 روی 6:17 ب.ظ (مناسبتی)
فکر اشتباه
مارس 27, 2008 روی 4:43 ب.ظ (عمومی)
فکر میکردم همیشه با حرفهای منطقی میشود آدمها را قانع کرد .
فکر میکردم وقتی با یکی دست میدهی یعنی اینکه باید تا آخر بمانی حتی اگر طرفت تو زرد از آب در بیاید.
فکر میکردم همه مثل تو هستند که میتوانم با خیال راحت پسوردهای ایمیل و وبلاگم را بدهم ولی تو یک بار هم نگاه نکنی .
فکر میکردم وقتی چیزی را دوست داری باید با تمام وجود برایش وقت بگذاری تا علاقه ات را ثابت کنی.
فکر میکردم وقتی بخواهی کسی را شاد کنی ،میتوانی و این کار ربطی به جنسیت طرفت ندارد.
فکر میکردم اگر کسی کمی مطالعه داشته باشد حتما شعور نیز پیدا خواهد کرد!
فکر میکردم وقتی همه کار اشتباهی را متوجه میشوند دیگر آن را تکرار نمیکنند .
فکرمیکردم تو هم مثل اکثر آنها سرد و خشن و مغرور و خودخواه هستی که بلدند خوب حرف بزنند ،مثل همه ی ……..
ولی اشتباه فکر میکردم.
پ.ن:زمانی من جوانگ جو ، به خواب دیدم که پروانه ای هستم که در اطراف میپرد ،با تمام نیازهای یک پروانه ،و در خیالات خود یک پروانه بودم ،و از وجود انسانی خویش بی خبر.ناگهان از خواب جستم و خود را دیدم که جوانگ جو هستم .اینک نمیدانم که من انسانی بودم خواب پروانه ای دیدم و یا پروانه ای هستم که خواب میبیند و خود را انسان میپندارد.(جوانگ جو فیلسوف چینی )
شاهزاده
مارس 25, 2008 روی 8:07 ق.ظ (ادبیات وشعر)
پسر تنها نشسته بود ،با کسی حرف نمیزد ،چند خطی دردو دل خود را جایی نوشت ،هر کس درد ودل را خواند فقط تعریف کرد ،کسی به عمق ماجرا پی نبرده بود ،تا اینکه یکی آمد که میفهمید ،به پسر گفت: میتوانی با من حرف بزنی ، حتی گفت :برای خودم اسم مستعار انتخاب میکنم تا تو راحت باشی :شاهزاده !
و پسر هم اسم مستعار خود را انتخاب کرد شازده !
شازده هروقت با شاهزاده حرف میزد ،سبکتر میشد ،شاهزاده مثل یک خواهر بزرگتر به حرفهای او گوش میداد و راهنماییش میکرد ،حتی با شازده شوخی میکرد تا فراموش کند ، شازده ی قصه ی ما خیلی خوشبخت بود ،حالا هر وقت شاهزاده را میبیند لبخند میزند ،تمام غمهای خود را فراموش میکند چون میداند کسی هست که میتواند به او اتکا کند ! و اولین جمله ای که ناخود آگاه بعد از دیدن او میگوید این است:
(( صمیمانه و از ته دل از تو متشکرم !))
اسم رمز شازده وشاهزاده مثل یک راز برای همیشه بین این دو نفر خواهد ماند.
پ.ن:آدمی به مرور زمان با شکل تقدیرش در هم می آمیزد.آدمی در دراز مدت بدل به شرایط تقدیرش میشود .پیش از اینکه رمز گشا یا کین خواه باشم ،پیش از اینکه کاهن خداوند باشم ،من یک زندانی بودم.از هزار توهای پایان ناپذیر خوابها انگار به خانه ام بازگشتم،به زندان دشخوار .نموری اش را ستایش کردم ،جاگوارش را ستایش کردم ،باریکه ی نورش را ستایش کردم ،تن سالیده ی دردمندم را ستایش کردم ،ظلمت وسنگ را ستایش کردم.(بورخس)
رنگها
مارس 23, 2008 روی 11:10 ق.ظ (عمومی)
آقای سیاه برخلاف ظاهر زشتش ، باطن زیبایی دارد، ولی کسی این را نمیداند ،چند وقتی است که از خانم قرمز خوشش آمده است ،اما خانم قرمز زیادی پرجنب وجوش است و دوست ندارد به این حرفها گوش کند .آقای سیاه با دوستانش قهوه ای و آبی در این مورد حرف میزند ولی آنها نمیتوانند به او کمکی بکنند .
خانم سبز یکی از دوستان تازه ی آقای سیاه است ،در نوشتن مهارت زیادی دارد ،آقای سیاه به او به دیده ی یک استاد نگاه میکند ،انصافا هم خوب مینویسد ،ولی به او حرفی نمیزند ،خیلی وقتها دوست دارد با او مشورت کند ولی هنوز نتوانسته به او اعتماد کامل بکند .
آقای سفید با خانم بنفش همکار است ،این دو تا جزو احمقترین آدمهایی هستند که آقای سیاه با آنها روبرو شده است ،همیشه حرفهای خوبی میزنند بدون اینکه خودشان به آنها عمل کنند ،عیب بزرگ دیگری هم که دارند این است که زیادی مغرور هستند ،آقای سیاه از این دو نفر خوشش نمی آید.
آقای خاکستری این روزها زیاد سر به سر آقای سیاه میگذارد ، و این آقای سیاه را ناراحت کرده است .
آقای سیاه در یک مدرسه کار میکند ،اما یک روز سرش به دیوار میخورد و حافظه اش را از دست میدهد ،زمان برای او متوقف میشود،چون هیچ چیزی را به یاد نمی آورد.اطرافیانش هر چقدر به او میگویند که اسمش سیاه است باور نمیکند !
خانم نیلی از دوستان تازه اوست که تازه پیدا کرده است ،خانم نیلی هر روز به دیدنش می آید و به او کمک میکند،حتی برای او یک اسم تازه انتخاب میکند :آقای زرد!
حالا آقای زرد و خانم نیلی با هم یک مهدکودک را اداره میکنند و به زودی قرار است با هم ازواج بکنند.
پ.ن:20،18،12،7،5 اعداد مقدسی هستند ،به زودی وقتش فرا خواهد رسید !
انسانیت مرده
مارس 21, 2008 روی 7:05 ق.ظ (دو کلمه حرف حساب)
من می نه زبهر تنگدستی نخورم یا از غم رسوایی و مستی نخورم
من می ز برای خوشدلی میخوردم
اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم
اما این نیز یک دروغ بزرگ است ،حالا من چرا نمیتوانم به کسی اعتماد بکنم ؟ جزو هزاران سوالی است که این روزها جوابی برایش پیدا نمیکنم! هیچکس لیاقت به دوش کشیدن نام انسانیت وآدمیت را ندارد ،چون دیگر چیزی از این دو کلمه باقی نمانده است ، فرومایه تر از هر چیز پست دیگر هستیم،حتی پست تر ازحیوانات ، و خود را اشرف مخلوقات میدانیم ،دهشتناکترین و وحشتناکترین کارهای دنیا به دست ما صورت میگیرد ! اما فکر میکنیم متمدن ترین موجودات هستیم ،معیارهایی داریم وبراساس آن در مورد دیگران قضاوت میکنیم ،معیارهایی پوچ و اکثرا مضحک ،همین باعث شده است که حالم از همه به هم بخورد ،از خودم هم همینطور !
احتمالا آنتوان درست میگفت ، اما خوش به حال آنتوان ، چون حداقل موسیقی او را آرام میکرد ولی من …………!
پ.ن:این رسمش نبود ،از تو یکی انتظار نداشتم !
پ.ن:روزگاری انکار خدا ،بدترین انکار وگناه بود ،اما خدا مرد و در پی آن منکران نیز فنا شدند و اینک انکار زمین گناهی بس عظیم است .
پ.ن: تا هنگامی که مرا انکار نکرده اید به نزدتان باز نمیگردم ،برادران و خواهران !به راستی آن هنگام موهومات گم گشته ام را با چشمانی دیگر خواهم جست و عشقی دیگر جز این عشق به شما ارزانی خواهم داشت (زرتشت)
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
مارس 19, 2008 روی 8:32 ق.ظ (مناسبتی)
1)
نوروز یعنی روز نو،روز تازه ،بزرگترین جشن ملی ایرانیان که در نخستین روز از نخستین ماه (فروردین) سال شمسی،آنگاه که روز وشب برابر گردد ،آغاز میشود ،همان جشن بهار ،جشن فروردین !
ایرانیان باستان جشنی داشته اند به نام فروردگان (فروردیان) و آن ده روز طول میکشیده ،فروردگان که در پایان سال گرفته میشد ،ظاهرا در واقع روزهای عزا وماتم بوده ،نه جشن وشادی ،چنانکه بیرونی راجع به همین روزهای آخر سال در نزد سغدین گوید: (( در آخر ماه دوازدهم _ خشوم _ اهل سغد برای اموات قدیم خود گریه و نوحه سرایی کنند وچهره های خود را بخراشند ،و برای مردگان خوردنیها و آشامیدنیها گذارند ،و ظاهرا به همین جهت جشن نورزو که پس از آن می آید ،روز شادی بزرگ بوده است ،علاوه بر آنکه جشن آغاز سال محسوب میشده است ))
در داستانهای ملی نیز به نوروز اشاره شده است ،فردوسی که بدون شک مواد شاهنامه ی خود را مع الواسطه از خداینامک و دیگر کتب و رسایل پهلوی اتخاذ کرده ؛اندر پادشاهی جمشید گوید:
بفر کیانی یکی تخت ساخت
چه مایه بدو گوهر اندر نساخت
که چون خواستی دیو برداشتی
ز هامون بگردون بر افراشتی
چو خورشید تابان میان هوا
نشسته بر او شاه فرمانروا
انجمن شد بر تخت اوی
فرومانده از فره ی بخت اوی
به جمشید بر گوهر افشاندند
مر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودین
بر آسوده از رنج تن ،دل ز کین
بزرگان به شادی بیاراستند
می و جام و رامشگران خواستند
چنین روز فرخ از آن روزگار
بمانده از آن خسروان یادگار
وجه تسمیه نوروز :
از همین داستان که بیرونی نیز نقل کرده نیک بر می آید که نوروز را به معنی ((روز تازه و نو )) یعنی روزی که سال نو به آن آغاز گردد ،میدانستند .ابوریحان در التفهیم گوید
( از رسمهای پارسیان نوروز چیست؟نخستین روز است از فروردین ماه ،وزین جهت روز نو نام کردند ،زیرا که پیشانی سال نو است .))
درباره ی پیدایش نوروز افسانه های بسیاری نقل شده است که هر چند اساطیری است ،اما از تواتر آن اخبار وجه تسمیه ی نوروز و همچنین قدمت انتساب آن به اعصار آریایی نیک آشکار میگردد.و اینکه جشن نوروز فقط در روز اول فروردین ماه رسم نبوده ،بلکه 5 روز به جشن ودهش و بخشش ، و روز ششم را به عیش ونوش میپرداختند و روز هفتم را جشنی بسیار عظیم میگرفتند (به دلیل اعتقادهای خاصی که ذکر آنها در اینجا از حوصله ی افراد خارج است )
……………………………………………………………………………………………………
2)
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
وان مواعید که کردی مرود از یادت
در شگفتم که در این مدت ایام فراق
بر گرفتی ز حریفان دل و دل میدادت
برسان بندگی دختر رز گو به در آی
که دم و همت ما کرد ز بند آزادت
شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست
جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت
شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت
بوستان سمن وسرو و گل و شمشادت
چشم بد دور کز آن تفرقه ای باز آورد
طالع نامور و دولت مادر زادت
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح
ورنه طوفان حوادث ببرد بنیادت
پ.ن:کردستان یا شیراز ؟دریاچه ی زریوار یا حافظیه ی شیراز ؟مساله این است؟چه انتخاب سختی؟ با این که دلم میخواد باز هم به همون خونه ی روستایی برم که شبا میتونستم پشت بوم بخوابم وستاره ها رو بشمارم ولی شیراز رو انتخاب کردم !
پ.ن: تا سال بعد آپ نمیکنم برید خوش باشید !!
پ.ن:عیدتان مبارک


یک…..
مارس 18, 2008 روی 6:58 ق.ظ (عمومی)
1) صحنه ی اول
دختر با لباس صورتی رنگ پشت کامپیوتر مینشیند ،وب را روشن میکند و برای پسری که صورتش را نمیبیند لباسهایش را در می آورد تا ………!
2) صحنه ی دوم
پسر با لباس سفید رنگ پشت کامپیوتر نشسته است ،و در حال تماشای دختری با لباس صورتی که چهره اش مشخص نیست نشسته ، که در چند روز گذشته به واسطه ی او لذت جنسی را تجربه کرده است ، ،حالا خودش نیز پایین تنه اش را لخت میکند و بعد از مدتی به اوج لذت میرسد و یک لرزش خفیف….!
3)صحنه ی سوم
ناگهان در اتاق دختر باز میشود ، پسر بهت زده نگاه میکند چون تصویرهای دیواری که میبیند خیلی شبیه تصاویر وپوسترهای اتاق خواهر خودش هستند ،دقیقا خودشان هستند و…!
خانه ی دوست کجاست؟
مارس 16, 2008 روی 7:10 ب.ظ (عمومی)
آقایان وخانمها لطفا توجه کنید ، میخواهم به یک قتل اعتراف بکنم !
آری یک قتل ،قتل یک انسان و فرزندش ،قتل یک موجود زنده !
من یک کودک آرام،خجالتی وکم حرف راکه گاهی وقتها شیطنت هم میکرد کشتم ،من حسین را کشتم ،حتی بعد از کشتنش برایش مراسم ختم گرفتم(یادتان که می آید؟)،البته تنها به کشتنش راضی نشدم ،اول یکی از بهترین دوستانش را نابود کردم ،زدم چشم وچال وبلاگش را در آوردم ،با اینکه التماس میکرد کاری با فرزندش نداشته باشم ،ولی باید این کار را میکردم ، البته این کشتن به این راحتی هم نبود ، حتی کشتن فرزندش سخت تر از کشتن خودش بود !
اول که هنوز به سراغ فرزندش نرفته بودم ، پشت سر هم التماس میکرد وگریه میکرد ،اما بعد از اینکه فرزندش را کشتم ،او هم آرام شد ،دیگر حرف نمیزد ،ساکت شده بود ،فقط به یک نقطه خیره شده بود ،حتی وقتی دید دارم به سراغش میروم که کار او را هم تمام کنم هیچ حرکتی نکرد ،هیچ تلاشی برای رها شدن انجام نداد ،حتی وقتی دستانم رو دور گردنش فشار میدادم که خفه شود فقط به چشمانم نگاه میکرد،بدون کلمه ای حرف ،تا اینکه چشمانش بی فروغ شد و تمام !
تنها کسی که برایش مراسم عزاداری گرفت خودم بودم ، هر روز به مزارش سر میزدم و گریه میکردم ، حالا دلم برایش تنگ شده است اما چاره چیست؟
من حسین را که در صمیمیت سیال فضا از بلندی بالا رفته بود تا جوجه بردارد از لانه ی نور و میدانست خانه ی دوست کجاست را نابود کردم!همین !
پ.ن:لئو در فیلم حرفه ای در یک جایی میگوید: (( اگه یه وقت آدم بکشی شبها مجبوری با چشم باز بخوابی!))ولی نگفته بود اگر کودک درونت را بکشی دیگر هیچوفت نمیتوانی تا اخر عمرت حتی با چشمان بازهم بخوابی !
پ.ن:یادم رفت بگم انگیزه ی قتل حسادت بود .
خستگی
مارس 16, 2008 روی 6:43 ق.ظ (عمومی)
1)
_ من تو این خونه آرامش میخوام !
_ منم دلم میخواد گم بشم !دلم میخواد از این شهر لعنتی ،از این دانشگاه …..،از این کشور …….برم !(به جای چند نقطه هر فحشی که دلتون خواست بزارید )
( سکوت حکمفرما میشود همه ساکت میشوند ،فقط صدای نفسهای خودم رو میشنوم ! )
_ خوب چرا حرفی نمیزنید؟چرا همتون خفه شدید ؟دست خودم بود فردا وسایلم رو بر میداشتم وبرای همیشه میرفتم !
_ با کدوم پول؟
_ همینطوری بدون پول رفتن لذتش بیشتره !دست خالی با یک ساک که توش فقط چند تا لباس داشته باشم کافیه ! مثل ((چه ))
باز هم سکوت ! و سکوت ،دیگر نمیتوانم تحمل کنم سریع بیرون میروم ، توی خیابانهای شهر قدم میزنم وبه مردم احمقی که در جنب وجوش هستندمیخندم !
……………………………………………………………………………………………………
2)
آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار
آن آسمانهای پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن خانه های تکیه داده
در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر
آن بامهای بادبادکهای بازیگوش
آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
آن روزها رفتند
آن روزهای جذبه وحیرت
آن روزهای خواب وبیداری
آن روزها ،هر سایه رازی داشت
هر جعبه ی سربسته گنجی را نهان میکرد
هر گوشه ی صندوقخانه ،
در سکوت ظهرگویی جهانی بود
هرکس زتاریکی نمیترسید
در چشمهایم قهرمانی بود
آن روزها رفتند
آن روزهای عید
آن انتظار آفتاب وگل
آن رعشه های عطر
در اجتماع ساکت ومحجوب نرگسهای صحرایی
که شهر را در آخرین صبح زمستانی دیدار میکردند………..
پ.ن: این شعر رو خیلی دوست دارم ،نمیدونم چه رازی توی شعرهای فروغ وجود داره که منو جذب خودش کرده !
پ.ن: دلم میخواد برم به اینجا:

آب طلب نکرده
مارس 15, 2008 روی 3:39 ب.ظ (ادبیات وشعر)
از باغ میبرند تا چراغانیت کنند
تا کاخ جشنهای زمستانیت کنند
پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانیت کنند
یوسف:به این رها شدن از چاه دل مبند
اینبار میبرند که زندانی ات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن میروی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم ورجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه است که قربانی ات کنند (عرفان نظری)
