میخواهم دو رکعت نماز ریا بخوانم واجب قربه الی الله !
هدیه ی من
آوریل 4, 2009 روی 6:54 ق.ظ (مناسبتی)
لیلا وزینی :
الان دارم عکسامونو میبینم…
توچشماش نیگا میکنم !
فک میکردم کوچولو باشه …
آخه اینقدرعکس های کوچولو کوچولو تو وبش میذاشت که فکرمیکردم کوچولو باشه !
اولین بار که دیدمش ، کلی جاخوردم …. ! چه خانومی بودن این هدیه خانم ما !
قدش ازمنم بلند تره !
کف دستاش همیشه خیسه !
تو خواب خرو پف نمیکنه !
وول نمیخوره !
وقتی بخواهد خیلی حرف بزنه اما نتونه فقط نیگاهت میکنه وتو میخواهی خودتو بزنی تا بلکه زبونش باز بشه وبگه چی تو دلش میگذره !
هدیه واسه تو هدیه است ..واسه یکی دیگه هم هدیه است …واسه همه هدیه است …
اما با خودخواهی تموم میگم هدیه تنها هدیه ی منه !
آره …
این روزها فقط فاصله ام ازش زیاد شده … فاصله ایی که عذابم میده !
اما…هدی …همیشه هدیه ی منه !
هدیه ی خوبم …
دوهفته اس دارم فکرمیکنم که امروز روز تولدت رو چه جور تبریک بگم !
اما الان فقط میخواهم یه چیز رو تقدیمت کنم !
یه غروب …کناردوتا دریا ویه دشت …
دریایی که رو به رومون بود و دریایی چشمات که منو غرق خودش کرده بود ….ودشت آغوشت …
میخواهم تقدیم کنم تمام بغض شادی وخنده هام رو ….
میخواهم تقدیم کنم…یه آتیش کوچولو …کنار دریا…
من .. تو …وهمه ی اونهایی که دوست داشتی کنارش باشن …
میخواهم تقدیم کنم تموم شادی اون روز رو … که دور نیست …
هدی…
دومین تولدته که پیشتم …
چند سال دیگه …
رویه صندلی نشستم … دارم دفترخاطراتم رو ورق میزنم …صدای گنگ رادیو رو میشنوم …پنجره روبه روم بازه ونسیم خنکی میزنه …سرمو میارم بالا … تورو میبینم که داری توبالکن به گلدون ها آب میدی و واسه گنجیشک ها غذا میذاری ….
آخه تو نه از زمینی نه ازآسمان …
تو یک فرشته ایی…
فرشته ایی که بالش رو برای پرواز به همه هدیه میده ….
یک هدیه ی به تمام عیار
بیشتراز تموم دنیا دوستت دارم …
تولدت مبارک عشق من..
احمدرضا توسلی:
“از آسمون ریسمون بافتن خوشم نمیاد… فکر می کنم یه حس هایی رو میکشه…خب تو هم فروردینی هستی… پس میشه ساده بهت گفت:
تولدت مبارک!
همین.”
مینا:
خوب سخته یه کم…تعریف…توصیف…تبریک…!
بگم آبجیه خوب…هدیه ی خوب …خب تکراریه!
بگم 120 ساله شی …تکراریه (کمه!)
بوی عید میاد….
یک سال پیش ، همین روزا بود ….خیلی چیزا هنوز خیلی دوره ، اما خدا که هست ، روزا که هست ، فردا که هست …
که واقعنی احساس من باشه ؟چند تا ماچ بگم – اونم روز تولدت – تا جبران همه بودنا و خوب بودنا بشه ؟
اما نه ، به قول یکی ، دوست دارم یه جمله نیست ، چند تا واژه ی خوش آهنگ نیست ، یه دنیا احساسه ، اصلا یه دنیاست ….پس دوست دارم هوارتا !
حسین جعفریان :
دو سال پیش بود (شاید هم سه سال ) تازه داشتم وبلاگ نویسی رو شروع میکردم ، حسرت نداشتن آبجی در این بیست سال اونقدر برام سخت بود که برای هر کسی کامنت میزاشتم یک پیشوند آبجی مینوشتم ، همه رو آبجی صدا میکردم ، اما گذشت و گذشت ، بعدا فهمیدم این کاری که من میکنم اصلا درست نیست ، هر کسی نمیتونه آبجی من باشه ، یعنی هر کسی لیاقت نداره بهش بگم آبجی !
تا اینکه هدیه اومد ، اونقدر اومد و رفت و اونقدر رفتم پیشش که شد آبجیه من !
وقتی با هم حرف میزنیم و یک هو بر میگیرده میگه :داداااااااش!
قند تو دلم آب میشه و میگم :جانم!
هدیه به من فهموند که یک آبجی واقعی چطوریه !
الان دیگه حسرت داشتن آبجی رو نمیخورم چون هدیه رو دارم .
هدیه بهم فهموند آبجی یعنی اینکه نصف شبی وقتی بد خواب شدی ، بالشتکت رو برداری و بری اتاق داداشی ، در رو باز کنی ، بری تو رختخوابش ، بغلش کنی و بخوابی !
هدیه بهم فهموند که داداش یعنی اینکه صبح بلند بشی و ببینی یکی تو بغلته ، و بعد چشمات رو بمالی و ببینی عزیزترین آبجیته ، و بعد ببوسیش و اون بگه :داداش !اذیت نکن ، بزار بخوابم !وگرنه موهاتو میکشما ! و بعد سرش را بگذارد روی سینه ات و بخوابد .
الان که دارم مینویسم اشک ها همینطوری دارند میریزند ، واقعا خوشحالم که هدیه رو دارم ، هدیه تنها آبجی واقعیه منه ، تا آخر عمر ….
آبجی کوچولوی شیطون دوست دارم
ماچ ماچ ……
شب تابستان
مارس 27, 2009 روی 7:23 ق.ظ (عمومی)
بعضی یادداشتها هستند که حاصل یک اتفاق و یک حس خاص هستند سعی میکنم آن یادداشتها را جایی ثبت کنم تا هیچ وقت فراومششان نکنم ، یادداشت زیر هم جز همانهایی است که خیلی دوستشان دارم :
امروز بیست و سوم اسفند ماه است ٬ احتمالا یک سال قبل هم امروز بیست و سوم بود ٬ و شاید سال بعد و سالهای دیگر هم امروز بیست و سوم باشد ٬ هی پسر !یک لحظه فکر کن ؟ چه تکرار ملال آوری دارد این همه سال و سالهایی که میگذرند ٬ ذهنم توان این همه تحلیل دایره وار و پیچیده را ندارد . فقط سعی میکنم حسرت نخورم ٬ به قول ناظم حکمت :
حسرت روزهای رفته را نمیخورم
-جز یک شب تابستان که حسابش جداست -
زلف یار
مارس 24, 2009 روی 4:32 ب.ظ (دو کلمه حرف حساب)
حافظ !اندیشه کن از نازکی خاطر یار
برو از درگهش این ناله و فریاد ببر
بهاریه
مارس 19, 2009 روی 8:57 ق.ظ (مناسبتی)
پشت کامپیوتر مینشینم ، احمد کایا دارد میخواند :
داغلارا چم دوشنده
بلبله گان دوشنده
روحوم بدن ده اوینار
یادیما سن دوشنده
بو گالا داشلی گالا
جینگیلی داشلی گالا
گورخارام یار گئچ گله
گوزلریم یاشلی گالا
گیزیل گول اولمایایدی
سارالیپ سولمایایدی
بیر آیریلیخ بیر اولوم
هچ بیری اولمایایدی
بو گالا داشلی گالا
جینگیلی داشلی گالا
گورخارام یار گلمیه
گوزلریم یاشلی گالا
به انتهای سال که میرسیم بین وبلاگ نویسها رسم است که بهاریه بنویسند ، ولی دوست ندارم مثل سایر وبلاگ نویسها بنویسم که :هوا خوب و خوش است و دارد عید میشود، ماهیها و سفره ی هفت سین را آماده کرده ایم و ….. و از این مزخرفات تکراری ، البته اعتراف میکنم که در این چند سالی که دست به قلم برده ام خودم چند باری از این بهاریه ها نوشته ام ، اما الان ترجیح میدهم تغییری در بهاریه نوشتنم ایجاد کنم ، اینبار دوست دارم در مورد سال 1387 بنویسم :
سال 1387 روزهای خوب و بد زیادی را برایم رقم زد ، روزهایی که الان دیگر تبدیل به خاطرات تلخ و شیرین گذشته شده اند . سال را 1387 را میتوانم نقطه ی عطفی در زندگیم قلمداد کنم ، مهمترین اتفاق زندگی من در این سال رخ داد .
چه کسی فکرش را میکرد من در این سال دختر رویاهایم را پیدا کنم ؟ چه کسی فکرش را میکرد من امسال عشق واقعی را با تک تک سلولهای بدنم لمس میکنم ؟چه کسی فکرش را میکرد پسردایی با آن وضعیت ازدواج کند ؟چه کسی فکرش را میکرد در این سال دختر عمه ای که تا چند سال پیش خودش بچه بود امسال حامله شود ؟چه کسی فکرش را میکرد من با این همه تغییرات ناگهانی بتوانم اندیشه ی سبز را یک ساله کنم ؟چه کسی فکرش را میکرد من امسال آبجی هدیه را پیدا کنم و لذت داشتن یک خواهر واقعی را بچشم ؟چه کسی فکرش را میکرد امسال یکی را که هم همذات خودم است ، مثل خودم فکر میکند ، و خیلی شبیه من است را پیدا کنم ؟ چه کسی فکرش را میکرد من امسال با قل مهربانم آشنا شوم ؟و….
هر طور که فکر میکنم میبینم فکر نمیکردم این همه اتفاق قرار است برایم اتفاق بیفتد .اتفاقهایی که به من برای رسیدن به بلوغ فکریم کمک بسیاری کردند .
امسال با اندیشه های گوناگونی آشنا شدم ، آدمهایی مانند هرز ، خانواده ی توده کشت ، عطیه ، واکسی ، ثمین، سم عزیز، احمدرضای دوست داشتنی و خیلیهای دیگر که به اندازه ی سالهای عمرم از آنها یاد گرفته ام .
سال 1387 را با تمام اتفاقات تلخی که گذشت دوست دارم ، هر چند در آن با احمق ترین آدمهای عمرم برخورد کردم ، هر چند با دروغگوهای کثیفی آشنا شدم ، اما اعتراف میکنم که تجربه کردن تمام اینها می ارزید . سال 1387 را هرگز فراموش نمیکنم ، و دوست دارم هیچ وقت تمام نشود .
امیدوارم نوروزی واقعی را تجربه کنید ، حرفی ندارم جز چند بیتی از حافظ شیرازی که تقدیم میکنم به شما:
اوقات خوش آن بود که با دوست بسر رفت
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود
خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین
افسوس که آن گنج روان رهگذری بود
خود را بکش ای بلبل از این رشک که گل را
با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از یمن دعای شب ورد سحری بود

+اینجا را هم بخوانید بد نیست !
You talkin’ to me?
مارس 16, 2009 روی 7:02 ق.ظ (عمومی)
با تشکر از مجتبای عزیز ، به خاطر رفاقت چندین ساله :
When you are down to nothing,when you are dead,but you still love,still hope…There is something missing inside you .It is not like other things you may need one day.It`s not like a story to sleep,a university to study in ,a job to stay alive,byt it`s for eternity in your life…it happens at a glance,or with a smile,or…
Does it end when you reach it?what a nonsense question!It just deepens,that when you miss it,you realize that too often we underestimate the power of a touch,a smile ,a kind word,all the things that have the potential to turn a life around….
Falling in love .Believe it.
اسوه ی حسنه
مارس 15, 2009 روی 7:33 ق.ظ (مناسبتی)
در یکی از میان پرده های نمایشنامه ی فاوست (نوشته ی گوته ) مفیستوفلیس (همان شیطان) میگوید:
و من ، در جهان ، مسخره تر از شیطانی که نومید شود نیافته ام .
و امروز، روزی است که شیطان به کلی ناامید میشود ، آمدن انسان کامل تمام نقشه های شیطان را به هم میریزد . اگر زندگی این مرد بزرگ را مطالعه کنید ، قطعا با شگفتی های زیادی روبرو میشوید ، ماجراهایی که هنوز جوابی برایشان پیدا نکرده ام ، و وقتی جوابی ندارم یعنی تحسینش میکنم ، اصلا این همه گذشت و فداکاری و مهربانی و انسان دوستی و دلسوزی را چگونه میتوان توضیح داد ؟
علی (ع) در خطبه ی 107 نهج البلاغه درباره اش میگوید:
طبيبى است كه در ميان بيماران مى گردد، تا دردشان را درمان كند. داروها و مرهمهاى خود را مهيا كرده است و ابزار جراحى خويش گداخته است . تا هر زمان كه نياز افتد آن را بر دلهاى نابينا و گوشهاى ناشنوا و زبانهاى ناگويا برنهد. با داروهاى خود در پى يافتن غفلت زدگان است يا سرگشتگان وادى ضلالت .
حضرت حافظ چه زیبا سروده :
ستاره ای بدرخشید و ماه منزل شد
دل رمیده ی ما را انیس و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مساله آموز صد مدرس شد
من در آوردیهای من !
مارس 12, 2009 روی 7:22 ق.ظ (عمومی)
دوست عزیزی مرا به بازی دعوت کرده بود ، قول داده بودم در این بازی شرکت کنم و از قوانین من در آوردی خودم بنویسم ، این هم شما و قوانین من :
_ هیچ کاری در دنیا لذت بخش تر از کتاب خواندن نیست، و خوردن هیچ چیزی به اندازه ی یک بستنی شکلاتی لذت بخش نیست ، پس وقتی پای کتاب و بستنی در میان است میتوان از همه ی کارها و خوراکی ها صرف نظر کرد.
_ آدمهایی هستند که دوست دارند دائم از آنها تعریف شود ، احتمالا به خاطر این است که زیاد عقده ای شده اند ، کافی است یک بار بگویی بالای چشمتان ابروست تا قاط بزنند ، و شروع کنند به دروغ گفتن و عصبانی شدن (احتمالا در دنیای مجازی بیشتر نمود پیدا میکنند ) ، سعی کن همیشه از این جور آدمها کناره گیری کنی.
_ در زندگی هیچ چیزی دردناک تر از حماقت آدمها نیست .
_ دخترها را به راحتی میتوان با چهار تا شعر فریب داد.
_ در این دنیا چیزهای زیادی وجود دارند که میتوانند تو را شگفت زده کنند ، معتقدم برای این زندگی میکنیم که مدام شگفت زده شویم ، پس به وقایع طوری بنگر که انگار اولین بار است با آنها برخورد میکنی ، هنگام دیدن طلوع خورشید آنقدر ذوق کن که انگار اولین بار است که طلوع را میبینی و ….(زوربای یونانی در این زمینه الگوی خوبی است )
_ همکلاس شدن با یک عده دختر و پسر بی شعور ، تهوع آورترین کار دنیاست.
_ یه جورایی سعی کن به بهترین شکلی که میتونی زندگی کنی. چیزی به مردم بگو که فکر کنن بهترین حرف دنیاس. اگه توی کالج با یه دختر احمق هماتاق شدی، سعی کن کاری بکنی که حماقتش کم بشه. اگه بیرون یه سالن تئاتر وایستادی و یه پیردختر اومد تا بهت آدامس بفروشه، اگه چیزی همراهته بهش بده.(یادداشتهای شخصی یک سرباز )
_ سه بوسه کز دو لبت کرده ای وظیفه ی من
اگر ادا نکنی قرض دار من باشی
_ همه ی قوانین برای این ساخته میشوند که زیر پا گذاشته شوند .
_ چیزی شبیه معجزه ( و فراتر از معجزه ) با عشق ممکن میشود .
_ همیشه صدایی هست که میتواند تو را آرام کند ، قدر آرام بخش ترین صدای دنیای خودت را بدان ، و سعی کن فداکاری های بی شمار او را جبران کنی .
_ من هم با نیوت موافقم که همه چیز بی معناست.
_ برای من مهم نیست که به جایی برسم ٬ مهم این است از آن جایی که هستم بروم.برای همین همیشه در حال رفتن هستم .
_ من از چشم تو اي ساقي خراب افتادهام ليكن
بلائي كز حبيب آيد هزارش مرحبا گفتيم
+ فعلا همینها باید کافی باشند .
بعدالتحریر:
بنده هم به نوبه ی خودم عطیه ، گلصنم ، پویان ، سمیه ،آنه ،ثمین و بن بست ابهام رو دعوت میکنم.
آخرین روز از آخرین مرخصی
مارس 8, 2009 روی 3:08 ب.ظ (ادبیات وشعر)
«متی. تو یه دختر کوچولویی. اما هیچکس یه دختر کوچولو یا پسر کوچولو باقی نمیمونه. یهدفعه دخترای کوچولو رژ لب میزنن، یهدفعه پسرای کوچیک صورتشونو تیغ میزنن و سیگار میکشن. برای همین، بچهبودن خیلی کوتاهه. امروز تو ده سالته، برای دیدنم توی برف میدوی. آمادهای، کاملاً آمادهای که با من تا پایین خیابون اسپرینگ سورتمهسواری کنی. فردا تو بیستسالهای و با چند نفر توی اتاق نشیمن نشستی و منتظری که ببرنت بیرون. یه دفعه مجبور میشی به باربر انعام بدی، به خاطر لباسای گرون نگران میشی، دخترا رو موقع ناهار میبینی، با خودت فکر میکنی چرا نمیتونی یه نفرو که دقیقاً مال خودته ببینی. همهی اینا اتفاق میافته. اما نظر من، متی – اگه نظری داشته باشم، متی – اینه که: یه جورایی سعی کن به بهترین شکلی که میتونی زندگی کنی. چیزی به مردم بگو که فکر کنن بهترین حرف دنیاس. اگه توی کالج با یه دختر احمق هماتاق شدی، سعی کن کاری بکنی که حماقتش کم بشه. اگه بیرون یه سالن تئاتر وایستادی و یه پیردختر اومد تا بهت آدامس بفروشه، اگه چیزی همراهته بهش بده. این راهشه، عزیزم. میتونم خیلی چیزا بهت بگم، مت، اما مطمئن نیستم که درست میگم یا نه.تو یه دختر کوچولویی، اما درکم میکنی. وقتی بزرگ شدی خیلی باهوش میشی. اما اگه نتونستی باهوش و یه دختر معرکه بشی، اونوقت اصلاً دلم نمیخواد ببینم که بزرگ شدی. دختر معرکهای شو، مت.»
یادداشتهای شخصی یک سرباز (نوشته ی جی .دی .سلینجر )صفحه ی 122
خاله ی ما
مارس 7, 2009 روی 6:19 ق.ظ (مناسبتی)
سیب بانو:
اسمش زیباست…اسم خودش را میگویم…من باور کردم که مثل اسمش شکیبا است …باید بگویم…قلمی دارد که دل آدم را گرم میکند…شاید از اسم مستعارش خیلی خوشم نیاید ..ولی چه اهمیت…همه صفای و دوستی دنیا در نوشته هایش هست..و خودش را که دیدم…به خودم ایمان آوردم که اشتباه نمیکردم….واقعا خاتون است.
آنه:
گرچه در این آسمان
ماهش انگاشتم
بذر محبت خاتون خاله را
در دل خود کاشتم
او که زجان و دلم
دوست ترش میدارم
تولدش را
بهترین روز می انگارم .
خاله جان تولدت مبارک ، آرزومندم آرزوهایتم عزیزم
زندگی برکامت باشد، مانا و دلشاد باشی و هرگز غم بر آن خانه ی زیبای دلت بیتوته نکند که جایم تنگ میشود.
دوستتتتتتتت دارممممممم مهربان
ساقی:
یاد خاله خودم میفتم.وقتی که تمام تلاشتونو می کنید تا خواهرزاده هاتونو دور هم نگه دارین.اگه مشکلی دارن کمکشون کنید یا تو غم هاشون شریک باشین.حیف که بعضی وقتها ما خواهرزاده ها به جای تشکر شاکی می شیم و بلد نیستیم چه طور سپاس گزاری کنیم درست مثل من که نمی دونم چه جوری باید بهتون بگم تولدتون مبارک که خوش حال بشین…
البته این پام تبریک هم راه با یه خوش بینی قشنگه.امید به باز شدن دوباره وبتون.
کار دنیا برعکس شده.ما میخوایم که شما بهمون کادوی روز تولد بدین
پس منتظریم
یا علی
راضیه:
خاله جون ماهها از آشناییمون میگذره … اون روزا اول هر وقت پستات و کامنتات رو می خوندم یک نگاه متحیر به ادرس وبلاگت مینداختم .چقدر برام جالب بود که یک مورچه شصت و دویی می تونه اینقدر روون و زیبا بنویسه … جدی میگم … خیلی عاقل وتوانمندی… فقط یک کوچولو مشکل داری … واون اینکه گاهی خودتو خیلی دست کم میگیری …
یک نکته دیگه هم در مورد تو همیشه برام تحسین برانگیزه بوده و هست و اون اینکه اینقدر نرم و مهربون و زیبا تو قالب این خاتون خاله جا افتادی که گاهی واقعا حس میکنم خاله من هستی … و میدونم که این حس قشنگیست که همه خواننده های وبلاگت دارن… و این قدرت تنها یک قلم نیست که قدرت یک روح مهربان و پاکیزه و بلنده … حقیقتش من روز تولدت رو نمیدونستم … اما از حسین اقا سپاسگذارم که این فرصتو بهم داد که بتونم توی غافلگیر کردنت شریک بشم… حلیمه جان توی سالهای پیش رو برات بهترین و زیباترین ارزوها رو دارم….
هادی:
هفدهم اسفند سربلند است كه زادروز خاتون خاله باشد؛ و من زندگى دختری چون او را، به خودش و دوستانش شادباش مى گويم . خاله عزیز! تولدتان مبارک. امروز روز میلاد عزیز شماست و ما مشعوف و شاد، دست به دعا بردهایم که از پروردگار خود بخواهیم تا یکصدوبیست سال (بلکه بیشتر) سایه شما بالای سر ما ( دوستان
مجازی و واقعی ) و همچنین وبلاگتان ( کمی تا قسمتی توهم ) باشد . تولدتان
مبارک و سایه تان مستدام باد . آمین
هرز:
صبح مه آلود یک جنگل انبوه
مصطفی:
بزرگ است
و از اهالی امروز
و با تمام افق های باز نسبت دارد
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمد .
تولدت مبارک خاله . بهت تبریک میگم به اندازه عشق زلیخا به یوسف ، مجنون به لیلی .
نمی خوام سخنرانی کنم و از خوبیات بگم ، می دونم که بقیه بچه ها به اندازه کافی ازت گفتن .
اما من می خوام بگم ، که دارم حسودی می کنم اون هم خیلی زیاد ، خیلی خیلی زیاد اون هم به خواهرزاده هات که همچین خاله مهربون و گلی دارن که امیدوارم خدا براشون و برامون نگهت داره تا همیشه خاله مهربون اونا و ما مجازی ها بمونی .
عطیه:
کلاً با گروه خونی من جور در نمی آید. من نمی فهمم اصلاً چرا یا یعنی چی.. این که یک نفر این همه با همه جور باشد، که اصلاً مهربان باشد، اصلاً توی ژن های من پیدا نمی شود! خب فرض کنید به روی خودم نمی آوردم یا همینطوری فقط رد می شدم و سوت می زدم.. فایده نداشت.. این بود که رفتم وب آن موقع های خاله سرکی کشیدم.. یک کامنت برایش گذاشتم که تویش خبط کرده بودم گفته بودم “خاله”! فرداش خاله وب را تعطیل کرد.. با این توضیح که من خاله هیچکس نیستم؛ این خیلی مسئولیت است.. من فقط حلیمه ام” یک همچین چیزهایی. چند وقت بعد هم وب خاله ناپدید شد.. یادم نیست دفعه بعد که دوباره خاله وب زد و شد خاله این حلقه خواهرزاده های وبی، کی بود.. حتی یادم نیست چه شد که پایش به وب من هم باز شد(احتمالاً در نتیجه دید و بازدیدهای وبی بوده).. امّا کم کم دستم آمد که خاتون خاله از آن دسته آدمهایی است که برای صمیمی بودن و رفیق بودن و “خاله” بودن، دلیل لازم ندارد.. حالا هم نمی دانم دوباره کی به اش گفته “خاله” که زده آن یکی وبش را هم تعطیل کرده، ولی حیف که حواسش نیست اگر همه دنیا مثل او کل آرشیوشان را هم نیست و نابود می کردند، الان دیگر پیشینه تاریخی برای ما نمانده بود ]ایکون التفات دارید خاله؟![ در هر حال ما که به تاریخ این هفده اسفند به بعد و تولد “خاتون خاله”جان، بیش از پیش دوستش داریم چون درستش هم همین است!
حسین جعفریان :
اول اینکه باید جای من باشید تا بفهمید چه احساسی نسبت به این آدم دارم ٬ ثانیا باید او را بشناسید تا بدانید چه انسان بزرگی است ٬ واگر او را بشناسید بی شک عاشقش میشوید !
بخواهم خاله را در یک کلمه تعریف کنم میگویم:عشق ٬ محبت !
خاله ای که محبتش تمام آدمها را فرا میگیرد ٬ تمام انسانها زیر سایه ی مهربانی او قرار میگیرند ٬ چون او خاله است ٬ اصلا مگر میشود خاله ای نامهربان باشد ؟
من همیشه چهار خاله داشته ام ٬ دو سال پیش که یکی از خاله هایم فوت کرد ٬ در عوضش خدا خاتون خاله را بهم داد ٬ از اول قرار نبود خاله ام باشد ٬ اما به مرور از خاله ی مجازی به خاله ی واقعیم تبدیل شد ٬ حالا باز من چهار تا خاله دارم .
امروز هم که روز تولد خاله ی مهربان دوست داشتنیم است . حرفی ندارم جز اینکه:
خاله جان !تولدت مبارک ….